دوستانِ گرانقدر، در این کتابِ 240 صفحه ای، نوشته ها هرزگاهی به صورتِ خاطرات بیان شده و گاهی نیز نویسنده همچون دوربینِ فیلم برداری در شهر و کوچه و خیابان گشت و گذار کرده و هرچه در اتوبوس و ماشین و کافه و مکانهایِ دیگر دیده و شنیده را ضبط کرده و همه را به رویِ کاغذ آورده است... درست است که «یادداشت های شهر شلوغ» داستان به خصوصی و منسجمی ندارد، ولی تمامی نوشته ها حقایقِ زندگی مردمان ما و نوعِ زندگی و فرهنگِ اجتماعی و البته بی فرهنگی هایِ سرزمینِ ما را نشان میدهد و جالب و عذاب آور است که پس از گذشتِ چهل دهه، نه تنها اوضاع تغییری نکرده و بهتر نشده، بلکه بسیار بسیار بدتر شده و همان اندک خوشیِ نسبی در مردم نیز از میان رفته است.. در اصل بسیاری از نوشته هایِ کتاب، حقایقِ تلخیست که تصاویری از زندگی و اجتماع ما میباشد که این تصاویر در آینۀ زندگیِ ما می افتد و به چشم ما میخورد.. در دل برخی از این نوشته ها جملاتی آمده که ارزشِ خواندن را دارد و شما را به اندیشیدن و خردورزی وا میدارد... در زیر نوشته هایی از این کتاب را برایِ شما دوستانِ خردگرا، مینویسم --------------------------------------------- اگر آنچنان نیرومند نیستی تا دلِ تیرگی ها را روشن سازی، بهتر آن است که تاریک بمانی تا روشناییِ بیرون، بهتر در تو نفوذ کند.. شعله لرزانی که هردم بیمِ مردنش میرود، جز شک و اضطراب ثمری ندارد ******************** تمدن یعنی کاهشِ سرو صدایِ فردی و افزایشِ سر و صدای جمعی ******************** حکومت استبدادی، مردم را از انجامِ برخی از کارها باز میدارد... ولی حکومتِ دیکتاتوری، مردم را به انجامِ برخی از کارها مجبور میکند ******************** در حکومتِ استبدادی، مردم از حکومت و کارگزارانِ حکومت میترسند... حال آنکه در حکومتِ دیکتاتوری مردم علاوه بر حکومت، از خودشان هم وحشت دارند ******************** بهتر است آدمی بداند برای چه میمیرد، تا آنکه نداند چرا زندگی میکند ******************** در تنهایی، هر صدایی برانگیزنده بیمی است یا امیدی... و همیشه هم واهی... و هرگز هم گمان نمیبری که واهی باشد ******************** بشر موجودی منطقی نیست.. بلکه موجوی است منطق تراش... به هر کاری دست میزند و به هرچه عادت کرد، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانه ای بیاورد ******************** ارزشِ تلاش های بشری، هنگامی به خوبی فهمیده میشود که میبینیم آدمی کاخِ آرزوهایِ خود را بر تکه یخِ شکسته ای که در حالِ ذوب شدن است، بنا میکند و بالا میبرد ******************** کسی که خواب باشد، با ضربۀ اول، اگر نه، با ضربۀ دوم و یا سوم، بیدار میشود، از خواب میپرد.. مردمِ ایران ضربه هایِ پتک را یکی پس از دیگری تحمل میکنند و عینِ خیالشان نیست.. نه، این مردم خواب نیستند، بلکه مُرده اند...و حرکاتِ گه گاهی که از آنان میبینیم، جنبشِ زندگی نیست.. تشنجاتِ احتضار (در حالِ مُردن) است ******************** ناراحتی و ستیز در خانه، ناراحتی و ستیز در اتوبوس، ناراحتی و ستیز در اداره، این است زندگیِ امروزِ ما، زندگیِ کثیفِ امروزیِ ما ******************** معلم، شخصِ پرگویی است که تلافیِ بی توجهیِ مردم را سرِ شاگردانش در می آورد ******************** ناشرِ کتاب، از هنر بویی نبرده، ولی هنر را در دستانِ زمختِ خود میگیرد و برایِ سودش سبک سنگین میکند.. ناشر همچون قصابی است که بلبلِ خوش آوا یا طوطیِ خوش آب و رنگ را با انگشتانِ زمختش لمس میکند که ببیند چقدر گوشت دارد ******************** این مسجد بود که او را به مِی خوارگی ترغیب کرد... صدایِ غم آلود و خسته کنندۀ قرآن از بلندگویِ مسجد برمیخواست و خفگیِ غروب، دلتنگی و ملالِ را به یاد می آورد.. و او آن صدایِ افسرده کنندۀ قرآن و آن خفگی و ملال را، در هوشیاری نمیتوانست تحمل کند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهت آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
داستان نیست واقعا، حکایتهای خیلی خیلی کوتاهه. که به جالبی باقی کارهای تنکابنی هم نبودن.
+یه نسخهای که ملی ازش داره یه چاپ اولیه که خود تنکابنی تقدیمش کرده به سیاوش کسرایی، تقدیمنامه به دستخط خودش هست اول کتاب. ولی قضیه اینجاست که یک سری صفحات کتاب بههمچسبیده و بازنشده مونده بودن از سال ۴۹ تا الان. آقای سیاوش کسرایی نکرده بود یک بار کتاب این بندهخدا رو ورق بزنه حداقل. :))
دو تا میخ به دیوار کوبیدم و تختهای رویش گذاشتم و کتابهایم را روی آن چیدم . دیوار تاب نیاورد، میخها کنده شد و کتابها به زمین ریخت. میخها را کمی پایینتر کوبیدم و تخته را رویش گذاشتم و چندتا از کتابها کم کردم و بقیه را آن رو چیدم . باز دیوار تاب نیاورد، میخها کنده شد و کتابها به زمین ریخت. میخها را پایینتر کوبیدم و باز هم از کتابها کم کردم و... یکباره متوجه شدم که میخها و تخته به سطح زمین رسیدهاند و دیگر کتابی باقی نمانده . روابط دوستانه و گاه عاشقانه هم همینطور است. بعد از هر برخورد و هر ستیز، بعد از هر کوشش برای توافق مجدد، سطحش پایینتر میآید و بیشتر از معنویت تهی میشود. و در آخر، آدمی متحیر میماند که تختهی بیخاصیت را دور بیاندازید یا بر حسب عادت نگهش دارد. . . .
داستانهای کوتاه مملو از بدبینی نسبت به اجتماع و نتایج اختلاف طبقاتی.جالبترین و شاید تاسف بار ترین مسئله این است که با حدود گذشت حدود چهل سال از وقایع این کتاب نه تنها پیشرفتی در اجتماع ایرانی رخ نداده بلکه نمونه های بارز تر و مشهودتر رو میشه براحتی در اطرافمون پیدا کنیم.
برای گذشته های دور و بد بینی های انکار نا پذیرروشنفکری کج خیالی که میگوید شاید روزگاران بهتر شود که نشد ( بقول آن داستان کفن دزد ) یک چوبی هم به ما..... ت مان فرو رفت شاید حیلی ها هم بگویند صد رحمت به ...... اولی .و دیگر قضایا که بماند .