پسر گوژپشتی به خاطر شرایط جسمیاش در خانواده و در مدرسه مشکل دارد. او با ورود به دبیرستان از اعضای خانواده جدا میشود و فقط از آنها پول توجیبی میگیرد. پس از مدتی شروع به کار میکند و شعرهایی مینویسد و با نام مستعار به چاپ میرساند. روزی که قرار است برای نوشتن در صفحه ادبی یک روزنامه قرارداد ببندد، از دوستش میخواهد به جای او به دفتر روزنامه برود. چاپ اول ۱۳۴۰ چاپ دوم ۱۳۵۱ چاپ سوم ۲۵۳۵
«مردی در قفس» داستان یه پسر گوژپشت و زشته که به خاطر ظاهرش اول از همه توی خانواده، بعد از اون توی مدرسه، و در نهایت توی اجتماع، پذیرفتهشده نیست؛ اما توی زندگیش با دو نفر آشنا میشه که درونش رو میبینن، فارغ از اینکه پشت چه ظاهری قرار گرفته؛ و تصورشون از راویِ قصه، شخصیت بزرگتر و ژرفتریه که داخل قفسِ ظاهرش گرفتار شده... یه کتاب کوتاه نود صفحهای که دقیقن مطابق ادعای خود نویسنده، هنوز نخراشیده و صیقلنخورده است. هستهی کتاب چیز بهدردنخوری نیست؛ ولی پرداختش میتونست استخوندارتر باشه. روایت حاشیهداری نیست، اما تعدد موضوع درونش دیده میشه. از زن، عشق، دوستی، ترحم، خانواده، جامعه، ترس، مرگ، همهی اینها صحبت میکنه، در سطح مطلق هم باقی نمیمونه، ولی در حد راضیکنندهای به لایههای عمیقِ هیچ کدوم از این موضوعها نمیپردازه. کتاب فوقالعادهای نیست، اما یه جاذبهی بهخصوصی از درونش آدمو جذب میکنه که بازم از این نویسنده بخونه. شخصیتها به جز شخصیت یک زن در تمام داستان بدون نام هستن و اون زن هم بهوضوح تعمدن نامگذاری شده؛ انگار نویسنده خواسته که اون شخصیت از تمام زنها سوا باشه. کلن یه دیدگاهِ "شاید" زنگریزانهای توی نوشتهش وجود داشت که برای من تا حدی قابل چشمپوشی بود، و البته آزارم هم میداد، منتها آزاردهندگیش پشت انزواطلبی و آدمگریزیِ همهجانبهی راوی که علت مشخصی هم داشت، کمرنگ میشد. درکل به نظرم هم موضوع و هم نویسنده پتانسیل اینو داشتن که «مردی در قفس» خیلی پختهتر و بهتر از این باشه ولی به عنوان اثر اول نویسندهای که خودشم ناپختگیِ کارش رو قبول داره، به اندازهی کافی خوب بود. در واقع حتا از خیلی از اثرای پرفروشِ بیمغز و هستهی امروزی بهتر بود و البته اونقدر کوتاه، که تا میخواستی حس خوب یا بدِ عمیقی بهش پیدا کنی، تموم میشد..
کتاب #مردی_در_قفس نویسنده #فریدون_تنکابنی انتشارات #کتاب_نمونه