برآمدن آفتاب زمستانی تازهترین رمان منتشرشده رضا جولایی امیدوارکننده نبود. اتمسفر تاریخی سالهای ۲۰ تا ۲۳ به لحاظ تاریخی برای من خیلی جذابه ولی نویسنده استفادهٔ خاصی از اون نکرده و صرفاً نوجوان مشاهدهگری رو به ما معرفی میکنه که نه اکتی داره و نه مشاهدهگری موشکافانهای.
باز کردن پای بعضی شخصیتها در رمان هم فقط در حد اسم باقی میمونه و اینکه نام «بزرگ علوی» یا «سرپاس مختاری» یا رمان و فیلم «در جبهه غرب خبری نیست» رو در کتاب مشاهده کنیم، کمکی به فرایند داستان نمیکنه.
این سومین اثری بود که از جولایی خوندم و تا این لحظه #شکوفه_های_عناب بالاتر از بقیه قرار میگیره.
در تمامی رویدادهای مهم تاریخی مثل جنگ ها و کودتاها و قحطی ها و انقلاب ها و .... که اتفاق میفته،زندگی مردمانی عادی در جریانه .جولایی یک تکه از تاریخ رو انتخاب کرده که در این کتاب سالهای 1320 تا 1323 خورشیدی بازه مد نظر اوست و داستان خانواده ای رو روایت کرده.راوی داستان پسری است به نام کامیار که پدر و مادرش رو از دست داده و با پدربزرگ و مادربزرگ و سه دایی خودش که حضور پر رنگی در داستان دارند و همراه خاله سودابه زندگی میکنند.این خانواده در رفاه کامل زندگی میکنند و حتی روزهایی که قحطی نان و مواد غذایی در ایران موج میزنه،پدر بزرگ با توجه به قدرت و نفوذی که داره،کامیونی از مواد غذایی رو به منزل میاره تا خانواده از این بابت مشکلی نداشته باشند.شخصیت های واقعی مثل بزرگ علوی،تقی ارانی،بانو قمر و سرپاس مختاری در داستان حضور دارند که البته نقش مهمی در پیشبرد داستان ندارند.ماجراهای عاشقانه و اشغال ایران توسط متفقین و قحطی پس از اون و زندانی و آزاد شدن یکی از شخصیتها و اتفاقات بعد از اون که در ده قسمت نوشته شده شاکله اصلی جدید ترین اثر جولایی رو تشکیل میده. "برآمدن آفتاب زمستانی" کتاب آنچنان خوبی نبود .به من حق بدین و اجازه بدین جزو آثار عالی جولایی قرارش ندم وقتی "سوء قصد به ذات همایونی" با اون شکل روایت جذابش وقتی "شکوفه های عناب" با اون نثر تمیز و دلنشینش ، وقتی "خنده خورشید اشک ماه" با اون همه اتفاقات جذاب و خواندنی رو خواندم و حظ وافر ازشون برده ام،انتظارم از نویسنده محبوبم بالا رفته باشه . جولایی رو از مهمترین نویسنده های زنده این مملکت میدونم و همیشه گفتم که قوت و قدرت قلم جولایی خیلی بیشتر از معروفیتی است که داره.طبعا منی که تمامی آثار جولایی اعم از داستان کوتاه و رمان رو خوندم،خودآگاه ناخودآگاه دست به قیاس با سایر آثارش میزنم و ممکنه نظرم با کسی که این کتاب رو به عنوان اولین اثر از جولایی بخونه متفاوت باشه.
حقیقتا ضعیف بود. چیز خاصی نداشت. این کتاب یه نویسنده تازه کار هم میتونست بنویسه. متاسفانه این کتاب تا الان بدترین کتابی بود که امسال خواندم. البته اولین جولایی خوانیم بود و نمیشه راجع به نویسنده اظهار نظر کرد.
کتاب "برآمدن آفتاب زمستانی" دقیقا همان چیزی بود که وقتی عبارت "رمانی از نویسندگان معاصر ایرانی" به گوش می رسه در ذهنم تداعی می شه. شرح دادن داستانی تلخ، بدون پیش بردن خط فکری خاص، با توصیفات پراکنده، بی هدف و بدون نقطه عطف.
راوی داستان پسری نوجوان به نام کامیاره که با از دست دادن پدر و مادر خود، در خانه پدربزرگ و مادربزرگ، به همراه سه دایی و دخترعموی مادرش زندگی می کنه . داستان، احوالات سیاسی و اجتماعی رو از دوربین خانواده ای مرفه به تصویر کشیده که حتی قحطی هم تاثیر خاصی بر اون ها نداره و نویسنده سعی کرده مشکلات سیاسی دهه بیست رو در خلل ماجراهای شخصیت های داستان نشون بده. مثلا خفقان سیاسی رو با زندانی بودن یکی از شخصیت ها به تصویر کشیده و اِشغال ایران رو از زاویه دید شخصیت دیگر که نظامی و خلبان هواپیماهای جنگیه. قلم آقای جولایی بسیار روان و گیرندست و داستان به آسونی جلو می ره، اما خط فکری و هدفی خاص رو دنبال نمی کنه و در آخر با خودت می گی این شرح حال رو من هم می تونستم بنویسم. در داستان گاها شخصیت های واقعی مثل خانم قمرالملوک ظاهر می شند ولی بی هیچ هدفی چند خط حضور دارند و بس! طرح جلد کتاب هم بسیار زننده و بی محتواست و کلا خوندن کتاب رو پیشنهاد نمی کنم.
هدف از نوشتن این کتاب نامعلوم بود. اتصال کتاب به پنجاه و سه نفر ناموفق، از لحاظ تاریخی نادقیق و مثل یک وصله ناجور بود به کل داستان. مضافا که بیش از اشاره به نام تقی ارانی، چیز دیگهای از این ارتباط ندیدیم توی داستان. در کل چنگی به دل نزد، اوایل داستان هم نگران پسربچه فودم چون تو یه روز سه تا شیرینی خامهای با شیر قهوه خورد. دایی دکترش باید بهتر بدونه که دیابت در کمینه.
داستان در سطح باقی میمونه و حتی در فضاسازی از تاریخ هم، برخلاف کارهای قبلی نویسنده، چندان موفق نیست. بدون هدف و پراکنده داستان گفته میشه با چاشنی عشقهای بی ثمر و یک سری سیاسی بازیها.
این کتاب برخلاف بقیه آثاری که از جولایی خونده بودم (رمانها)شخصیت محور بود تا تاریخ محور من اعتقاد ندارم که شرایط رو واقعی توصیف کرد بیشتر شخصیتها ساخت و پرداخت قوی داشتند.👌
بخشی از کتاب: مکثی کرد. «شاه رفته و استبداد…» پدربزرگ حرف او را قطع کرد.«… و شاه جوان بر جای او نشسته و دیری نمیگذرد که پا جای پای پدرش خواهد گذاشت. این خصوصیت ماست، خصوصیت مملکت ماست. یک مستبد جای مستبدی دیگر. میدانی چرا؟ چون ما مستبدیم. استبداد از دل ما بیرون میآید. ما غش و ضعف میرویم برای هر کس که ادای قهرمانها را دربیاورد. مردم نیازمند باورند، هر نوع باوری، هر چه جزمی تر بهتر، و قهرمانها این باور را به آنها میدهند تا به قدرت برسند. محال است کسی که به قدرت میرسد از آن سواستفاده نکند.»
پیش از این کتاب چندین کار از جولایی خونده بودم و توقع بالاترین از این کتاب داشتم. توی ذهنم به اشتباه دائما این روایت رو با روایت احمد محمود در همسایه ها مقایسه میکردم. داستان بسیار روان بیان شده اما محتوای قویای نداره اما برای کسی که دنبال یه رمان راحت خوان و با "اندکی" محوریت تاریخی باشه مناسبه
این کتاب جزو برای من جزو نخوانید ها قرار می گیره. اینو بگم معمولا من خیلی راحت گیرم به آثار تالیفی، اما وقتی یک نویسنده دیگر رمان اولی به حساب نمی آید باید کمی سختگیر بود. صادقانه من هیچ کتاب دیگری از نویسنده این رمان نخوندم و اولین برخوردم با نویسنده است و همین برخورد باعث شد علاقه ای نداشته باشم برای خواندن دیگر آثارش، شاید اگر این اولین رمانش بود نظر دیگه ای داشتم و می گفتم ممکنه نویسنده در کتاب های بعدیش داستان بهتری روایت کنه و اصطلاحا پیشرفت کنه اما وقتی می فهمم رمان اولش نیست این دلزدگی برام پیش میاد. کتاب چه به لحاظ روایی چه به لحاظ شخصیت پردازی جذاب نیست، اینکه روایتی است بر یک رخداد تاریخی به خودی خود قرار نیست ایجاد جذابیت روایی و تالیق بکنه باید اثر در سطوح دیگری پیشرفت بکنه، خیلی از داستان ها با یک روایت تاریخی شکل می گیرن و جذاب می شن، نمونه جهانی زیادی هست که می شه مثال زد که ماجرا براساس یک رخداد تاریخی نوشته یا ساخته شده و در کنار این پیرنگ ما شاهد یک داستان بی نقص هستیم اما در اینجا خبری از اون نیست. یعنی هست اما ��ذاب نیست، شخصیت ها فقط اسم هستند و در فرایند داستان نقشی ندارن انگار از بیرون داستان توسط نخ های نویسنده کنترل می شن و فقط هستند تا نویسنده گزارش دلخواه خودش رو بده.
کتاب تو سال ۱۳۲۰ اتفاق میفته و در دل خانواده ای صاحب نام که راوی نوه کوچیک خانواده هست . سال های جنگ جهانی دوم ، ورود نیروهای روس و انگلیس، قحطی و اتفاقات دیگه ایران که باعث شده آرامش این خانواده بهم بخوره.
نظرات مردم خیلی بده درباره این کتاب! بنظرم نمیشه گفت کتاب خیلی بد بود .قطعا به پای کتابای دیگه جولایی نمیرسه ولی هم نقاط قوت داشت هم ضعف. بنظرم موتور کتاب دیر روشن شد از اواسط کتاب داستان جذاب تر شد. اوایل داستان توصیفات و اتفاقات نه چندان مهم زیاد بود که اگه کمرنگ و موضوعات مهم داستان رو بیشتر میکرد بهتر بود. شاید اینکه اونقدر به چشم من بد نبود اینه که قلم جولایی برای من همیشه دوست داشتنیه چون بخشای قشنگی از تاریخو روایت میکنه. آخرای داستان کتاب خیلی غم انگیز بود بعلاوه حس غم از دست دادن خانواده و آدما که همیشه اون بچه با خودش حمل میکرد . دوست داشتم داستان بیشتر بود ولی پایان بندی کتاب کاملا درست و به جا بود. به قول کتاب ما فقط تکه هایی از تاریخیم کارای بزرگی نکردیم آدمای معمولی هستیم . آدم هایی معمولی که در حق هم کارای خیلی بدی میکنیم. و زمان که اهمیتی به غم و شادی ما نمیده و تکه هایی از ما رو هر لحظه میبره مثل برف در آفتاب تموز.
این رمان به من نشان داد که رضا جولایی هم میتواند کتاب بد خیلی بد بنویسد.ضعیفترین کتاب او بین آثارش تا قبل از خواندن این کتاب «سیماب و کیمیای جان» بود، اما این رمان به همان اندازه متلاشی و بیهدف است. روایت کودتا و داستان یک خانواده. این باید بدترین اشتباه جولایی باشد چون او اغلب کتابهایش را با شخصیتهای منفرد جلو میراند و آنقدر علاقه و قدرتی در روایت با این اتمسفر ندارد و برای همین یک رمان توریستی از نویسنده ای شکل میگیرد که کتابهای دیگرش در بیشتر مواقع مغلوب وقایع نمیشدند. اما این بار شدند.
این خصوصیت مملکت ماست. یک مستبد جای مستبدی دیگر. میدانی چرا؟ چون ما مستبدیم. استبداد از دل ما بیرون میآید. ما غش و ضعف میرویم برای هرکسی که ادای قهرمان هارا در بیاورد.