طول کشید تا یاد بگیرم هر باری که آدم می شکند،مثل وصله پینه شدن یک لباس کهنه،بخشی از خودش را ازدست می دهد. لذت بردم از خوندش قطعا دلم واسشون تنگ میشه. اتمام ۱۲/آبان/۰۲ جمعه 00:28
"جهان را یک روز زنان نجات خواهند داد؛البته اگر تا آن وقت خنجرشان را از سینه ی هم بیرون میکشیدند."
همین گوشه از آسمان یادداشت تا ص۱۵۰:باهاش خیلی احوال سنگینی رو دارم تجربه میکنم غم های زیادی تو زندکی هستن که غم روشنا هم یکیشه بزرگ ازش زیاده کوچیکتر ازش هم زیاده اما انگار اطرافیان بهش اجازه ندادن از این غم و درد عبور کنه انگار هنوزم ساکن اون حال و هواعه هرچند ۷سال گذشته باشه اما هنوزم نوعه یادداشت تا ص ۲۱۱: روزنه ی نور توی تاریکی روشنا بنظرم کار کردنش و فعالیت های متفاوت انجام دادنه با قبول کارگاه کردن زیرزمین خونه درواقع ورق جدیدی برداشت که آدم های جدیدی رو به زندگیش ضمیمه کرد
اول از همه دوست داشتم این یادداشت هایی که در حین خوندن داشتم اینجا باشن. کتاب پر مفهومی بود و پر از مونولوگ های قشنگ و تامل برانگیز. جز معدود کتابایی بود که به رنج زنان در جامعه و زنان علیه زنان پرداخته بود و شور داستان رو در نیاورده بود و همچنین قهرمان سازی نکرده بود. شخصیت ها خیلی ملموس بودن رند داستان آرومه لوکیشن های داستان هم محدوده یه داستان خیلی واقعی با کارکتر های واقعی تر داستان واقعا خوب و پرمغزی بود اما حداقلش برای من اون کشش و تعلیق رو نداشت که تند تند بخونمش در نهایت روشنا و مجموعه ی پرواز درتاریکیش تو ذهنم میمونن.