اول) در کتابِ پیر پرنیان اندیش هوشنگ ابتهاج در موردِ شعرِ محمد زهری میگوید: 《نقطه قوتش این است که ضعفی ندارد و نقطه ضعفش این است که قوتی ندارد》 اگرچه میتوان این مقصود را منصفانهتر بیان کرد ولی چون نیک بنگریم شعرِ محمد زهری جز این نیست، ولی با این وجود شعر او دارای ویژگیهاییست که سبب شده است که در بین همنسلان خود متمایز باشد و در عین حال یکی از جریانسازترینِ آنها باشد. این ویژگیها کدام است؟
یک) محمد زهری اولین شاعری است که با جدیت به سرودن شعر نیمایی کوتاه اهتمام ورزید. آنهم در زمانهای که شاعران با اصل قراردادنِ توصیفگری به سرایش شعرهای مطول و منظومهگونه میپرداختند و از این نکته غافل بودند که اتفاقاً بهترین شعرهایِ نیما یوشیج شعرهایِ کوتاهیست که در اواخرِ عمر سروده است. زهری را میتوان اولین شاعری دانست که شعر کوتاه نیمایی سرود، راهی که پس از او در نسلهای بعد طرفدارانِ بسیاری پیدا کرد و عملاً سرنوشتِ محتومِ شعرِ نیمایی شد.
دو) زبان شعر محمد زهری در بین همنسلان خود متمایز است. در دورانی که شاعران میکوشیدند که زبانهای منحصر به فردی برای خود ابداع کنند. زبانِ شعرهای زهری به زبان معیار نزدیک است (مثلاً شعری که در انتها میآید در سال سی و نه سروده شده و به نسبت آن سال زبان نویی دارد) زبانی که پس از به پایان رسیدن نسل اول شاعران نیمایی، بیشتر قریب به اتفاق شاعران این شیوه با آن شعر میسرودند، زبانی که اول بار در شعر زهری خود را نمایاند. البته شاعران دیگری مانند نصرترحمانی هم سعی در نزدیک کردن زبان شعر خود به زبان معیار را داشتند ولی معمولا از دقتِ او در استفاده از این نوع بیبهره بودند.
سه) زهری را میتوان مبدعِ سرایش شعرهایِ پیوسته با فرم و ساختاری یکسان دانست که مفهوم جدیدی به مجموعه شعر میدهد به عبارتی مجموعه شعرهایی که از چندین شعر کوتاه با فرم مشترک تشکیل شده است. مجموعههایی چون شبنامه و پیر ما گفت از این دست تلاشهای او هستند که پس از او توسط دیگر شاعران به کمال رسید.
چهار) باری محمد زهری را اگرچه نمیتوان شاعر بزرگی دانست ولی بیشک او شاعر مهمیست. شاعری که تاثیرات بهسزایی بر شعر شاعرانِ پس از خود مانند محمدرضا شفیعی کدکنی ، منصور اوجی و عمران صلاحی و در نسلهای بعد سیدحسن حسینی و سیدعلی میرافضلی گذاشته است. مجموعه اشعار زهری با نام برای هر ستاره توسط نشر توس منتشر شده است، گزیدهای هم از اشعار او با نام به فردا (نشر چشمه) در بازار موجود است.
آخر) هر حکایتی،شکایتیست قصهای ز غصهایست از غروب آشتی کفایتیست نه دگر کبوتر دلی که پر زند در هوای پاک و روشن نوید خو گرفته با غبار راه دیده سپید سینه سیاه هر دریچهای که باز میشود از شکافِ آن دست استغاثهای دراز میشود هر ترانهای که ساز میشود ناله نیاز میشود با خمیر لحظههای بیدرنگمان مایه گلایهایست آفتاب و ماه آفریدگار سایهایست
ای شکوفه های خرّم بهار خستهایم بستهایم تا دراین خزان جاودان نشسته ایم ای ستارههای آسمان پاک ماندهایم راندهایم تا به خاک تیره دل نشاندهایم گوش ما پر از دریغ روزگار خود چو روسپی، در انتظارِ سنگسار هر حکایتی،شکایتیست قصهای ز غصهایست از غروبِ آشتی، کنایتیست...