آي نوازنده ي ویلون، آنچه را که می نوازي می فهمی؟ !زنی از میان جمعیت فریاد زد نوازنده نیمنگاهی به آن زن انداخت اما زن دوباره سوالش را تکرار کرد: آي نوازنده...ا نوازنده گفت: آري می فهمم...ا زن گفت: پس چگونه هنوز ساز در دست داري و می نوازي؟
------
دخترِ کوچک گریه نکن آن ستارگان زیبا که در آسمان میبینی از من و تو تنهاترند شاید که تنهایی و تاریکی و رسوایی زیبایشان کرده
دختر کوچک گریه نکن !شاید تو هم ستارهای
------
کودکیهایم را باد برد به سرزمین گوزنهاي شمالی اکنون نه با چوبی کوچک به جنگ دیو میروم و نه حتی آرزوي پرواز میکنم گهگاه به سیگار بهمن پکی می زنم و به کتابهاي نیمه تمام در قفسه هاي چوبی خیره میشوم
------
تو بگو لبخند من غم می شنوم تو بگو هوا من زمین می شنوم تو بگو شعر من دشنام می شنوم تو بگو آزادي من اسارت می شنوم رو به رويِ من چقدر دور شده اي باور کردنت معجزه می خاهد.
------
ته سیگار غمگین شناور بر روي لیوان چاي من سنگین نشسته به یاد تو این جا که بهار می آید تو بگو چه فرقی می کند به حال پرستوهایی که هرگز برنخاهند گشت؟ رفته اند آنان سخت به یاد مانده اند من از ته سیگارهاي شناور تنها تو را به یاد می آورم من از آن زن در تلویزیون تنها تو را به یاد می آورم من از آدرس کتاب فروشی ها من از سینما، چیپس هاي تند من از بیمارستان من از درد من از اندوه من از باران، از بی چتري ... تنها تو را به یاد می آورم شهر به سکوت نشسته است کسی من را به یاد نمی آورد بی تو کسی از من به تو نامه اي نمی رساند کسی از من به تو از باد سخن نمی گوید فقط از تو نامی باقی است بر پیشانی تمام لحظه ها و تو به آرامی، بی هیچ سخنی – چه آسان – می گذري...