كتاب «فلسفه ايراني و فلسفه تطبيقي» چهار مقاله از هانري كربن را شامل مي شود كه طي سال هاي 1975 تا 1976 نوشته شدند. مقاله نخست، ارتباط ميان فلسفه تطبيقي و پديدارشناسي را بررسي مي كند و مقاله دوم، به جريان هاي فلسفي ميرداماد، ملاصدرا و رجبعلي تبريزي اختصاص دارد.
بررسي انديشه و تاثير سه فيلسوف آذربايجاني، سهروردي، ودود تبريزي و رجبعلي تبريزي، موضوع بخش سوم است. كربن در فصل چهارم، فلسفه ايراني را پس از ابن رشد بررسي كرده است.
فهرست مطالب: پیشگفتار معنای فلسفه تطبیقی چیست؟ فلسفه تطبیقی و پدیدار شناسی چگونه می توان از اصالت تاریخیت خارج شد؟ سه بحث تطبیقی نمونه و...
Henry Corbin was a philosopher, theologian and professor of Islamic Studies at the Sorbonne in Paris, France. As a boy he revealed the profound sensitivity to music so evident in his work. Although he was Protestant by birth, he was educated in the Catholic tradition and at the age of 19 received a certificate in Scholastic philosophy from the Catholic Institute of Paris. Three years later he took his "licence de philosophie" under the great Thomist Étienne Gilson. In 1928 he encountered the formidable Louis Massignon, director of Islamic studies at the Sorbonne, and it was he who introduced Corbin to the writings of Suhrawardi, the 12th century Persian mystic and philosopher whose work was to profoundly affect the course of Corbin’s life. The stage was then set for a personal drama that has deep significance for understanding those cultures whose roots lie in both ancient Greece and in the prophetic religions of the Near East reaching all the way back to Zoroaster. Years later Corbin said “through my meeting with Suhrawardi, my spiritual destiny for the passage through this world was sealed. Platonism, expressed in terms of the Zoroastrian angelology of ancient Persia, illuminated the path that I was seeking.” Corbin is responsible for redirecting the study of Islamic philosophy as a whole. In his Histoire de la philosophie islamique (1964), he disproved the common view that philosophy among the Muslims came to an end after Ibn Rushd, demonstrating rather that a lively philosophical activity persisted in the eastern Muslim world – especially Iran – and continues to our own day.
من از این کتاب تنها بخش نخست را با نام " فلسفه ی تطبیقی چیست؟ " خوانده ام. این بخش را دوست دارم نه به دلیل حرف های درست، بلکه به دلیل افقی که می کشاید بر خواننده. * تأکید فراوان کربن بر عالم خیال جالب است - به مثابه پیوند زننده ی دوگانه ی جمع ناپذیر محسوس و معقول ( بحران دنیای مدرن که به ایده آلیسم منجر شد و در نهایت شکست پروژه ی عقلانیت واقع بین ) و به تبع آن ایستادن در برابر مسیر تقدس زدای مدرنیته و سپس معنا دادن به تاریخی که پس از شکست پروژه ی تاریخ عرضی هگلی بی معنا شده است.
هر چند معلوم نیست این عالم ملکوت چگونه می خواد نجات بخش عالم شهادت باشد؟ البته پاسخ احتمالا فلسفه ی صدرایی خواهد بود و بحث معرفت انشائی یا شاید اتحاد عاقل و معقول و ... .
* اصل ایده ی لزوم امری بیرون تاریخ برای معنا دادن به تاریخ از یک طرف و انکار اصالت تاریخ - و برعکس دفاع از اصالت انسان تاریخ ساز - قابل درک است. اما لزوم روی گرداندن از عالم عقل به سمت عالم خیال قابل فهم نیست. کربن برخلاف ادعای پدیدارشناسانه اش بارها نسبت هایی به فلاسفه و حکما می دهد که محل تأمل است. آیا قدما به تمایز تاریخ تجربی و تاریخ قدسی باور داشتند؟ آیا قدما پیوند مستقیم با عقلانیت عالم را منتفی و تنها راه را عالم خیال منفصل می دانستند؟ کربن عالم جبروت - عقل - را نادیده می گیرد و سرتاسر درگیر عالم خیال یا ملکوت است. این همه نشان از پیش فرض گرفتن قطع پیوند مستقیم آدمی با جبروت با واسطه شهود عقلی و ... است - آیا این معتقد فلاسفه ی اشراقی و صدرایی است؟
* احاله ی تاریخ قدسی نیز به عالم خیال خود جالب است - هر چند چیستی معنای رخداد در عالمی که قوه و فعل و به تبع آن حرکت ندارد نامعین است.
این ریویو را برای نسخهای از چاپ چاپ دوم (۱۳۹۶) نشر مینوی خرد، ویراست دوم کتاب با تجدید نظر کامل در ترجمه و مقدمه، مینویسم. از این کتاب من چیزهایی یاد گرفتهام که راستش هیچ ربطی به «موضوع» بحثهای کتاب ندارد. نه سه فیلسوف آذربایجانی، نه سهروردی و نه ابن رشد و غیره. تنها چیزی که از کتاب و فقط در این کتاب یاد گرفتهام روش پژوهش و نگاه کربن است که به نحوی میخواهد اول خودش را در سنت پدیدارشناسی نشان بدهد کجاست و چرا به اینسوی آمده، و بعد «روش» را برای موضوعاتی مثال میزند و به کار میبرد که میتواند نامهای از ریلکه یا رسالهای از سهروردی را بخواند و بکاود و بفهمد ـــبرای موضوعات خودش و برای کار خودش. مقدمهی مترجم (که کار ترجمه را درجهیک انجام داده) باز هم کمککننده است چون سالهای سال با کربن مأنوس بوده. مثلاً پانویسی در مقدمه (ص. ۱۹) که نقل قولیست از کربن تمام حرف را در مورد مهملات سنتگرایان و جلال و رفقا خلاصه میکند: «نمیتوانیم خود را از گذشته بدون آزاد کردن خودِ این گذشته رها کنیم، اما آزاد کردن گذشته آیندهبخشیدن دوباره و معنابخشیدن به آن نیز هست. نفیِ همهی آن یا کورکورانه به آن چسبیدن دو روش متعارضیست که فرجامی یگانه دارند. در این دو حالت همه چیز دست نخورده میماند، زیرا از آگاهی یافتن از آنچه هنوز معنایی دارد و آنچه دیگر معنایی ندارد ناتوان بودهایم. تنها با پذیرفتن آگانه میتوان فراتر رفت: آنچه یکسره نفی میشود و آنچه از دیدن آن خودداری میکنیم بی آنکه جذب آگاهی شده باشد به همان حال باقی میماند و سرچشمهی دهشتناکترین روانپریشیها است.» فکر کنم همینقدر کافیست برای کسی که دلی در گرو ایران و فهم سنت (نه قبول سنتگرایانهی مزخرف نه ایدئولوژیهای سلبکنندهی مزخرف رفقای تودهای) دارد و از شاهنامه تا حافظ و سهروردی میخواهد امروزش را رصد کند. این را هم اینجا بنویسم که این کتاب برای فهم بعضی مصطلحات پروژهی طباطبایی بسیار مهم است. مثل «ناحیه» یا «اهل ادب» و «ایدئولوژیک شدن دین» و «باطنی شدن حماسهی ظاهری» و غیره. فقط در یک فقره اصطلاح اسپنگلر را به نظرم هانری کربن دقیق استفاده میکند و آقای طباطبایی بهتر بود به جای «فیلولوگ» نمیگذاشت «اهل ادب» بلکه بهتر بود «فقیهان لغت» یا «ملانقطیها» یا «زبانشناسان» یا چیزی شبیه این. منظور دورهایست که در جزییات زبان و ریشه لغات ایرانی فقط تحقیق میشد اما جز هگل کسی به ایران و ساحتهای غیرزبانشناسانه کاری نداشت که مثلاً دولت داشتهاند یا نه، تجربه سیاست و حقوق داشتهاند یا نه، ملیت و قومیت چطور بوده و الی آخر.