در همان چند جلسه از مجموع دو سیمستر تدریس هم که سر کلاس حاضر شد، هیچ دانشجویی استاد را جدی نگرفت. بلوف می زد، خودستایی می کرد و... در انتهای سیمستر اول، به لقب "گربه ی مرتضاعلی" مفتخر شد. آقای دکتر البته چیزهایی به عنوان "جامعه شناسی نوین" هم گفت، که مثل مابقی حرف هایش "لایتچسبک" بود! این نواده ی "ملافیض کاشی"، موسس و رییس موسسه ی "تحقیقات اجتماعی"؛ جایی که برای جلب "روشنفکران" منتقد و مخالف شاه تاسیس کرد، و حضور در شوهای تله ویزیونی ساواک ساخته، جایی که بسیاری مخالفان نام آور، توسط ایشان و آقای علیرضا میبدی مصاحبه و مباحثه می شدند، و حتی با انتشار کتاب هایی چون ؛"آنچه خود داشت" و "غربت غرب"، و فعالیت در "یونسکو" و خیلی کارهای دیگر، باور هیچ کدام از شاگردانش را جلب نکرد، من یکی هرگز با این هله هوله گوی مشهور، دل صافی پیدا نکردم. "از کاخ شاه تا زندان جمهوری اسلامی"، اثر "استاد" که خود را واضع اصطلاح "فرار مغزها" می دانست، عنوان "از کاخ شاه تا زندان اوین" گرفت تا "گربه ی مرتضاعلی که در دوران شاه، خود را آخوندشناس و ضد آخوند جا می زد، خود را در دوران "شیخ" هم، "عمل گرا" جا بزند. او هم مانند برخی از هم جنسانش، فالوده خوردن با رژیم گذشته را به حساب "اصلاح" پذیر بودن رژیم شاه، بدون "انقلاب" گذاشت. این سوی انقلاب هم همان عقیده را در مورد رژیم آخوندی ابراز می کرد (نظریه ی اصلاح طلبان). اگرچه تا مدتی پس از دوران دانشجویی، کمونیست بود، برای استخدام در "یونسکو"، از گذشته ی خود استغفار کرد، و بعدن نوشت؛ "نه در گذشته و نه در حال حاضر، اعتقادی به روش های انقلابی نداشته ام"! و خیلی حرف های دیگر که به "نرخ روز" جابجا می شدند! بیچاره "آستاد" که با وجود تلاش بسیار، در هیچ دوره به وزارت و وکالت نرسید، و در نهایت "مشاور" باقی ماند!