Jump to ratings and reviews
Rate this book

صدای پای عزرائیل

Rate this book
جلد پنجم از مجموعه مقالات طنزآمیز ابوالقاسم حالت

276 pages, Paperback

First published January 1, 1978

4 people are currently reading
27 people want to read

About the author

ابوالقاسم حالت

25 books7 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (35%)
4 stars
4 (28%)
3 stars
1 (7%)
2 stars
3 (21%)
1 star
1 (7%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,109 followers
December 10, 2016
دوستانِ گرانقدر، این کتاب از 275 صفحه و 57 داستان و بهتر بگویم روایت تشکیل شده است که در این داستان ها به نوعی ته مایه هایِ طنز نیز دیده میشود
بیشتر داستانها در دهه های چهل و پنجاه روایت شده است... البته نویسنده در برخی از داستانها از حکایتهای قدیمی نیز بهره برده است
در زیر به انتخاب روایتی را به طور خلاصه برای شما عزیزان مینویسم
------------------------------------------------
روایتِ زنِ با وفا
****************
در روزگارانِ قدیم، راهزن و قاتلی مشهور را گرفتند و بدار آویختند و جنازه اش را در شهر آویزان کردند تا درس عبرت سایرین باشد... شخصی را مأمور کردند تا از جنازه مراقبت کرده تا مبادا دوستانِ آن راهزن، جنازه را بدزدند و ببرند... و به او گفتند که چنانچه جنازه را از تو بدزدند، خود نیز کشته میشی و به مجازات میرسی
خلاصه، شب هنگام دوستانِ آن دزد و راهزن، به سوی نگهبان رفته و او را مست کردند و دست و دهانش را بستند و جنازه را دزدیدند و بردند و در ورامین خاک کردند
فردای آن روز نگهبان بهوش آمد و زمانی که فهمید جنازه را دزدیده اند، از ترسِ جانش از شهر گریخت... در بیابان زنی را دید که زار زار گریه میکرد و شیون میکشید... دلیل را از او جویا شد و زن به او گفت که شوهرش مُرده است
مرد نگهبان نیز جریانش را برای زنِ شوهر مُرده تعریف کرد
زنِ نامرد، به او گفت: شوهرم اینجا دفن شده و جنازه اش تازه است، او را از زیر خاک درآور و به شهر ببر و بگو آن همان دزد معروف است
خلاصه جنازه را درآوردند.. امّا نگهبان گفت: شوهرت یک تپه ریش روی صورتش دارد و آن دزد که ریش نداشت
زنِ نامرد، نشست و با دست هایش ریشِ جنازه را کشید و دانه دانه درآورد
بالاخره ریش های جنازه کنده شد و نگهبان جنازه را به شهر برد و آویخت و از مجازات رهایی پیدا کرد
زنِ شوهر مُرده به او گفت: حال که من تو را از مجازات و کشته شدن رهایی بخشیدم، بهتر است تو نیز با من ازدواج کنی تا من بدون شوهر نمانم
سالها گذشت و نگهبان که با آن زن ازدواج کرده بود، پیر و بیمار شد و در بستر مرگ آرمیده بود
زن به او گفت وصیتی نداری؟
مرد گفت: تنها وصیت من این است که هر زمان بیرون رفتی یادت باشد که "تیغ" بخری، تا اگر خواستی بخاطر شوهر دیگر، مرا نیز از گور درآوری، دیگر با دست ریش من را نکنی
-----------------------------------------------
امیدوارم از خواندنِ این کتاب، لذت ببرید
«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for Mehrsa.
122 reviews23 followers
May 13, 2021
کتاب مجموعه مقالات طنزیه که تو مجلات و روزنامه‌ها، مخصوصا کیهان چاپ شده. ابولقاسم حالت شاعر و نویسنده‌ی طنزپردازی بود که مسائل روز اجتماعی رو واکاوی می‌کرد و تو قالب طنز بهشون می‌پرداخت. درسته مسائلی که بهشون پرداخته برمیگرده به زمان پهلوی و اوایل انقلاب، اما اگر الان بخونید، براتون تعجب‌آور نیست و با خودتون میگید چرا الان نباید چاپ بشه؟ که بعد از گذشت اینهمه سال، چجوری چیزی تغییر نکرده و هنوزم که هنوزه مردم و دولت و جامعه درگیر این موضوعات هستند؟
البته که الان اصلا کسی پیدا نمیشه که نوشته‌های این چنینی بنویسه و چاپ کنه، حتی اگرم پیدا بشه، بهش اجازه چاپ نمیدن!
همین کتاب صدای پای عزراییل هم اجازه چاپ نداره!
جامعه و مسائل دردناکی که مصداق شعر زیره:
خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است
کارم از گریه گذشته، به این می‌خندم!!!
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.