اين كتاب از انجام اولين رسالتى كه دارد،مشتاق نگه داشتن خواننده،عاجز مانده و اين جمله به تمامى توصيفى گويا براى اين رمان است.اهداف راوى از اعمال عجيب و غريبش و مراوده هاى خارج از برنامه(!) مجهول ميماند،شخصيت ها پراكنده،هركدام گوشه اى به حال خود رها ميشوند،خط داستان مشخص نيست،و خواننده نميداند چرا كتاب را دست گرفته و به دنبال سرنوشت كدام شخصيت ميگردد!تلاش مذبوحانه نويسنده براى كپى دست چندم از هاينريش بل،به ديد من رقت انگيز ميامد:تقليد شخصيت هاى سرگردان و درمانده "بل" كه در دنياى فانتزى خود دست به هركار دور از ذهنى ميزنند؛حال انكه بل در ساخت و پرداخت اين گونه كاراكتر ها بينظير عمل ميكند و هرچند داستانش دم دستى و روزمره باشد،بدليل جزييات صحنه پردازى و افرينش موقعيتهاى به ياد ماندنى،بسيار دوست داشتنى مينمايد.
رمان جذاب و خوش خوانی است. اولین اثر چاپ شده مهام میقانی است که به نظرم نوید حضور یک «نویسنده» خوب را میدهد. داستان جذابی با لوکشینهای مختلف از تهران تا پاکستان و لاهیجان و بغداد و بصره... نویسنده به خوبی توانسته تا نوع نگاه خود به ابژهای خاص را به دیگر ابژهها تعمیم دهد، هر چند که این تنها ویژگی سبک گرایانه او در این رمان نیست و در عین حال قلم روانی دارد
گویا این کتاب اولین اثر آقای میقاتی بوده . کتابی که در مقایسه با ترکیب بندی در سرخ و پیوند زدن انگشت اشاره چندان موفق بنظر نمی رسد. مخصوصا برای من که آن دو اثر را زودتر از این خوانده بودم و سطح توقعم بالاتر از آن چیزی بود که عایدم شد. انقدر این کتاب پراکنده و پر از اتفاق است که حوصله ی خواننده را سر می برد. و خواندنش را طولانی و ملامت بار می کند. مخصوصا آنجا (که هرچه فکر می کنم دلیلی نمی بینم) شخصیت اول داستان به دوستش می گوید من داستانی نوشته ام که 32 صفحه ایست و مایلی آن را برایت بخوانم؟ اوهم می گوید موافقت می کند و بعد |آقای میقاتی ما را به 32 صفحه ی اضافی و بدون هیجان دعوت میکند. 32 صفحه ای که خیلی آبکی وبی اندازه تخیلی نوشته شده است و این بنظرم لکه ی ننگی بود بر کل داستان. و اما خلاصه: داستان درباره مردی است که دختر کوچکش را در تصادفی از دست داده و این اتفاق تلخ سایه بر کل زندگی اش افکنده و تلخی ماجرا به جدایی او از همسرش بدلیل راضی نشدن مرد برای دوباره بچه دار شدن می انجامد و با اینکه او هیچ وقت همسرش را دخیل در تصادف و مرگ دخترش نمیداند اما تنهایی را ترجیح میدهد و رفته رفته اتفاقات پیش پا افتاده برایش اهمیتی نو پیدا می کنند و هیجانات او را شکل می دهند. شروع داستان هم در پی خواندن آگهی گم شدن سگی شکل می گیرد. اردشیر که صاحب سگ است به سادگی با او دوست می شود و راز زندگی اش را به مرور با او در میان می گذارد: اردشیر پسر معلولی دارد که عقب افتاده است و در بهزیستی نگهداری می شود و تنها سالی یکبار به او سر می زند. نجات دادن شغالی زخمی توسط او باعث منصرف شدن فکرش از یافتن سگ ومعطوف شدن به فرزندش می شود. در فصل های بعدی او فرزندش را پیش خودش می آورد و به او آموزش می دهد و فصل جدیدی از روابط پدر و پسری رقم می خورد. حتی موسسه حمایت از کودکان معلول می زندو با خانم همکارش ازدواج می کند. این اتفاق آشنایی با اردشیر باعث می شود مرد تحولات جدید شغلی و مکانی به خود بدهد و با فردی به نام عطا آشنا شود که عاشق عتیقه است و وقتی می فهمد زنش باردار است از این موضوع وحشت می کندو در چند فصل جلوتر می فهمیم عمق فاجعه به حدی است که او به استامبول و عراق می گریزد و ترجیح میدهد همچون بی خانمان ها فیضه خواری کند و زندگی اش را با سرخوشی های سطحی بگذارند و وقتی برای گرفتن جاباروتی عتیقه اش (بخاطر اینکه در عراق مشتری خوبی گیر آورده بود)به ایران بر می گردد متوجه می شود زنش دیگر باردار نیست (اینجا برای همه از جمله شخصیت اول داستان گنگ باقی می ماند)جاباروتی توسط شخصیت اول از خانه ی عطا گرفته می شود و وقتی عطا سوار اتوبوس می شود مرد متوجه میشود زن عطا تا ترمینال او را تعقیب کرده (که باز دلیل اینکار و چگونگی این کار تا انتها گنگ می ماند) مازیار هم یکی دیگر از شخصیت هایی بود که دوست اوست و کلا بی دلیل گم می شود. معین هم که رفیق دوران دبیرستان او بوده وخیلی خوش تیپ و خوش فکر بوده می میرد. پیدا کردن عکس قدیمی مردی در وسایل شخصی همسرش، ماجرای میلفش، پاکستان رفتن و ... هم به این آش پر ملات کمک می کردند. انتهای داستان خواهرش با او تماس می گیرد و بخاطر طلاقش از او تقاضای کمک می کند و با دختر کوچکش (که یادآور مهلا دختر مرده خودش است) پیش او می ایند و تمامی این موارد نوید تمام شدن دوران انزوا و بی انگیزگی او را می دهند. نقاط ضعف این رمان بیش از حد پرداختن به جزئیات بود. خرده داستان هایی که در خلال داستان پیش می آمد چندان قوی برای قدرت بخشیدن به بدنه ی اصلی داستان نبودند و این قضیه بنظرم باعث ضعف داستان می شد. فضا پردازی،شخصیت سازی عالی بود. برخی اتفاقات واقعا پیش پا افتاده بودند اما نویسنده سعی در مهم نشان دادنشان داشت. قسمتهایی از داستان هم باور پذیر نبود: ول کردن خانه و زندگی توسط عطا و سر درآوردن در عراق خیلی بچه گانه وبی دلیل بنظر می آید. تلاش بی اندازه ی مرد برای پیدا کردن ساعتش در محله ی دزدآباد پاکستان در آخر در حد یکی دو جمله نتیجه داشت. بزرگترین ضعف داستان هم که پیشتر اشاره کردم : نوشتن داستان بی اندازه تخیلی او بود: احمدی که با پوشکین (نویسنده روسی) سر هیچ و پوچ دوئل می کند! (بی مزه ترین داستانی که یکی می تواند بنویسد.) و البته انتهای داستان که نویسنده از حالت قصه گویی به حالت خاطره و شرح حال نویسی تغییر می کند و رسما با مخاطب حرف می زند.