یه کتاب خیلی متوسطی بود. سناریویِ بدکی نداشت، ولی شخصیت پردازی خوبی اصلاً نداشت. منظورم اینه که معرفی نصف شخصیتهاا میتونست حذف بشه، به خصوص رفیقهای گروه تئاترشون. نیازی به این همه شخصیت نبود که قیافهی نصفشون رو در طی داستان یادم میرفت و اینکه چرا با شخصیت اصلی ارتباط داشتن در کل از این کتابهایی بود که توی یه قالب خوشگل میخواد به دخترهای نوجوون (و شاید، شاید اندکی هم پسرهای نوجوون) هشدار بده که سمت خلاف نرن و به غریبهها اعتماد نکنن به نظرم مخاطبی که در نظر گرفته بودن همین دخترهای نوجوون بود که وای وای وای یه وقت دوست پسر نداشته باشید اَخه زشته عیبه البته این پیام رو به قشنگترین شیوه منتقل کردن بدون شوخی. شاید یه تاثیری داشته باشه که اینقدر زود به کسی اعتماد نکنن. در کل بچههای این کتاب یه مقداری بچه مثبت بودن به نظرم و اونقدر مشکل وحشتناک و حرفنشنوی نداشتن ، مثال:
تلنگر خوبی بود. به عنوان یک هشدار، این کتاب کارش رو به خوبی انجام داد به نظرم البته که خود داستان اونقدر آش دهنسوزی نبود در کل حسم میگه از اون کتابهاییه که فقط به درد بچههای مثبتی میخوره که از اول هم سمت این جور چیزها نمیرن واسه بچههای "از راه بدر شده" اصلاً به درد بخور نیست :/ ویرایش اندکی پس از نوشتن این نقد: راستی الان یادم اومدددد کههه
یکی از بهترین کتابهایی که در دوران نوجوانی در کنار دوستانم در کانون پرورش فکری مطالعه کردم. خاطرم هست که در یک اردوی خصوصی با نویسنده کتاب خانم کریمزاده عزیز دیداری داشتیم و خیلی در آن دوران دلچسب واقع شد.