این مجموعه شامل ۳۶ قطعه شعر – یادداشت با مضامین اجتماعی و عاطفی و در ساختار نظم و نثر است. این کتاب در واقع اتوبیوگرافی یا زندگینامهٔ خودنوشت است، و شعرهای آن به زبان ساده، امروزی و در قالب سپید سروده شدهاند.
سطرهای این دفتر آمیزهای است از شعر و نثر شاعرانه. تلاش شده ساختار هر قطعه از این مجموعه، مستقل و شکل آن، به هر حال، آن گونه باشد که محتوای شعر ایجاب و حکم میکند. در نتیجه بخشهایی از این مجموعه را به صورت شعر و بخشهایی را به صورت نثر، با صنایع و آرایههای کمتر نگاشتهاند.
شعرهای مجموعهٔ شعر «دوست دارم گاهی شاعر نباشم» در سه، چهار سال اخیر به صورت پراکنده نوشته شده است و برخی از رویدادهای ساده، اما ماندگار و تأثیرگذار در شکلگیری فردیت و جهانبینی واههٔ شاعر را از دوران کودکی تا امروز در برمیگیرد.
تابستان ها با قطار از مشهد به تهران می آمدیم شب پدر و مادرم می خوابیدند من و خواهرم بیدار می ماندیم و تا صبح چشم از پنجره قطار بر نمی داشتیم در آن تاریكی جز ایستگاه های كوچكی كه بر سر راهمان بود و مسافرانی كه در سكوی ایستگاه ها ایستاده بودند چیزی نمی دیدیم اما هر چه بود زیباترین و به یاد ماندنی ترین شب های زندگی ام بود من زیبا ترین شعرهایم را سال ها پیش از شاعر شدن سروده ام
صمیمیت و سادگی اش را دوست داشتم. برخی جاها ابهام حضور داشت و برخی جاها خوب درنیامده بود. آنهای که "بیشتر" - و صرفا بیشتر - دوست داشتم - و به معنای شاهکار بودنشون نیست - اشعار شماره ی 2، 3، 4، 6، 9، 13، 17، 18 و 21 بودند. مجموعه کلا شامل 36 شعر-یادداشت است
من از فردا غمگین خواهم بود، از فردا. امروز،نه. من امروز شاد خواهم بود، و هر روز -هرقدر هم به تلخی بگذرد- خواهم گفت: من از فردا غمگین خواهم بود، امروز،نه." این شعر شبیه چهار راهی در خواب های من لست که وقتی به آن می رسم بی توجه به سبز یا قرمز بودن چراغ بی اختیار می ایستم و با صدای بوق ماشین ها پیاده می شوم از خواب
تنهایی را در کنار کسانی که تنهایی را دوست دارند بسیار دوست دارم کافه تراس همان گوشه ای ست که در آن با کسانی که می شناسم و نمی شناسم و دوستشان دارم تنها هستم
طرح برپایی کافه تراس را نخستین بار با ون گوگ در میان گذاشتم به او قول دادم که چراغ آن را همیشه روشن نگه دارم دور میزها به تعداد دلشدگان صندلی بچینم و دیوارها را بپوشانم با شعر
لبخند زد و با قلم مویی که در دست داشت خورشیدی بر پیشانی ام نقاشی کرد…
*****
زمانی بیشتر بازیهای لیگ فوتبال در ورزشگاه امجدیه برگزار میشد. من هم گاهی با دوستان برای تماشای مسابقۀ تیم های استقلال و یا آرارات به استادیوم می رفتم. روزی آرارات در دقیقۀ شصتم بازی دومین گل را به تیم حریف زد. سرپرست آن تیم که به گل تیم آرارات معترض بود، ناگهان مثل یک غول زخمی خود را به کنار زمین رساند و فریاد زد:- “آقا، اینا داور رو چیزخور کردن. به خدا، داور رو چیزخور کردن”. در میان هیاهوی جمعیت یک نفر از جایش بلند شد و با صدایی بلندتر از صدای سرپرست تیم فریاد زد:- “مرد حسابی! ما چیز اضافی نداریم که به خورد ِ داور بدیم. ما چیزامونو نگه می داریم که اگه تیممون برنده میشه، از خوشی بخوریم، اگه هم میبازه، از غصه بخوریم”.
من این روزها با آن که چیزی نخورده ام، اما از خوشی ها و ناخوشی های زندگی، بسیار شبیه آدم هایی هستم که چیزخور شده اند.
دوست دارم جایی بروم دوستانم را ملاقات کنم اما هر بار بهانه ای برای نرفتن و ماندن در خانه پیدا می کنم دوست دارم به خیلی ها بگویم دوستت دارم اما به چشم هاشان که نگاه می کنم ناخواسته سکوت می کنم دوست دارم ساعت ها با خدا سکوت کنم اما مدام در گوشش پچپچ می کنم و با گلایه هایم حوصله اش را سر می برم خسته اش می کنم
دلم برای تماشای یک بازی فوتبال که داورش را چیزخور کرده باشند لک زده است…