هیچ نمیدانست به کجا میخواهد برود. وقتی که خوابش میگرفت، در اولین میهمانخانهی بین راه توقف میکرد، وقتی که نشانگر بنزین بیوک رنگ قرمز را نشان میداد، باکش را پر می کرد. گاهی ساندویچ یا آب پرتقالی از سوپر مارکت کنار پمپ بنزین میخرید، گاهی هم در طول یکی از این توقفها با غریبهای گفت و گو میکرد. کسی که نه یک کارمند پشت میز نشین بود و نه یک کارگر پمپ بنزین. اما چند دقیقه بیشتر زمان نمیبرد تا او تمام این گفت و گو ها را فراموش کند. همان طور که تا به حال همه چیز را فراموش کرده بود. همه چیز به جز حرفهای آن پلیس جوانی که در یک چهارشنبهی بعدازظهر دلنشین به در خانهاش آمده بود. انگار هفتهها پیش بود، و در دنیاهایی بسیار دور. از لحظهای که صدای لرزان و سرشار از همدردی آن افسر جوان را شنیده بود، انگار که هیچ چیز در درونش تکان نخورده بود. صدایی که به او گفته بود همسر و فرزندش مردهاند: خاکسترهای دود گرفته، اجساد در هم پیچیده و غیرقابل تشخیص. تنها به این خاطر که شش بلوک آن طرفتر از خانهشان، پسربچهی خوابآلودهای جای پدال گاز را با ترمز اشتباه گرفته بود. مراسم یادبودی برگزار شد که او در آن حضور داشت، اما یادش نمیآمد. پلیسها بودند و وکیلها. و خواهر آلن که مثل همیشه به همهی اینها سامان میداد، و او برای اولین بار نسبت به آن هرزهی فضول و مداخلهگر احساس قدردانی میکرد. اما حالا همهی اینها بسیار دور مینمود. همهی دوستیها و دشمنیها. حالا تنها چیزی که باقی مانده، لحظهی کوتاه و زودگذر بر هم افتادن پلکهای آن پسرک بود.
Peter Soyer Beagle (born April 20, 1939) is an American fantasist and author of novels, nonfiction, and screenplays. He is also a talented guitarist and folk singer. He wrote his first novel, A Fine and Private Place , when he was only 19 years old. Today he is best known as the author of The Last Unicorn, which routinely polls as one of the top ten fantasy novels of all time, and at least two of his other books (A Fine and Private Place and I See By My Outfit) are considered modern classics.
از بهترین داستانهایی بود که در دو سه ماه اخیر خوندم. و اگر بنای ترجمهی چیز دیگری نداشتم، قطعاً این داستان رو انتخاب میکردم. بیگل استاد قصهگوییه واقعاً. فارغ از این که چه قصهای میگه، خیلی خوب تعریف میکنه. ارتباط با مخاطب رو خوب فهمیده. راحت با احساس خوانندهش ارتباط برقرار میکنه. هم درست شروع میکنه، هم به موقع به جریان میندازه، و هم خوب تموم میکنه این داستانش رو. اجراش به معنای واقعی خیلی خوبه. و برای منی که دیگه چندان ایدههای چپندرقیچی فانتزی/علمیتخیلی برام مهم نیست، همین اجراهای درست و تأثیرگذار باقی میمونه. هم داستان خوبی بود، هم قطعاً گمانهزن بود
با این که داستان یه طرح تکراری داشت اما نوع نثرش رو دوست داشتم بخصوص آخر داستان که تورو معقل می ذاره بین این که اصلا آینده ای وجود داشته یا نه...و یا این که اگه دختر بزرگ بشه بالاخره تصمیمی که منجر به مرگ خودش بشه رو می گیره یا همون تصمیم قبلی که منجر به مرگ شوهر و دخترش می شه ؟ شعبده باز هم شخصیت جالبی بود وقتی که حقه می زنه و با این حقه درواقع خودش رو از زندگی دختربچه محو می کنه و اون دیگه هیچ وقت به یادش نمی آره...
داستان به هدفش رسیده بود واسه همین نمیشه زیاد بهش ایراد گرفت اما مجموعه ای از ایده های تکراری بود که با یه نثر خوب نوشته شده بود هر چند شروع کش دار و غیر جذابی داشت...من 6 یا 7 از ده میدم...کلا چیزی نبود که خیلی بشه روش بحث کرد من رو یکم یاد در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند/میچ آلبوم انداخت نمیدونم چرا !!! بازم خوندنش تجربه ی خوبی بود برگشت دایره وارش از آینده به گذشته رو دوس داشتم.