Jump to ratings and reviews
Rate this book

لقاء ابن خلدون لتيمورلنك

Rate this book
لقاؤهما التاريخي في دمشق سنة 1401 م - 803 هـ
دراسة مبنية على المخطوطات التي كتبها ابن خلدون لنفسه مع ترجمة انكليزية و تعليق
---
من تصدير الكتاب
من يطالع تعليقات المؤلف و شرحه على هذا الكتاب يعرف فضله، و بعد غوره في البحث و التحقيق و الاستدراك و التدقيق، فإن المعارف المناسبة لموضوع الكتاب التي جاء بها و التي أحال عليها تدل على جلادة في البحث و وساعة في الاطلاع وصراحة في الكلام، و حذق بالآداب العربية، و علم بالمراجع أي علم، فلو نسقت هذه التعليقات و هذا الشرح و رتبت على حسب مقاماتها الأدبية لأمكن إخراج كتيب نفيس منها.0
إن التحقيقات التي حققها المؤلف في موضوع كتابه تكون مثالا حسنا لطرائق البحث الأدبي، و اتباع السبل اللاحية في توخي الحقائق الأدبية و الصبر الصابر على عناء الدراسة و التحري و التدقيق فضلا عن فوائدها الأدبية و التاريخية، و سيرى القارئ الصبور ما ذكرناه محسوسا به ملموسا على التقريب، و هذه المراجع الكثيرة التي رجع إليها من أنور البراهين على تعمقه في البحث ... الصواب بكل حساب و على حصافة نقده و سلامة ... الأدبية.0

Unknown Binding

First published January 1, 1952

1 person is currently reading
68 people want to read

About the author

Walter J. Fischel

10 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (16%)
4 stars
3 (50%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
1 (16%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,112 followers
May 19, 2019
دوستانِ گرانقدر، این کتاب در موردِ دیدار و برخوردِ زنده یاد «ابن خلدونِ بزرگ» با «تیمور لنگ» میباشد... تلاش کرده ام تا داستانِ این رویداد را به گونه ای برایتان بازگو کنم تا شما عزیزان، پی به دانش و خردِ بالایِ «ابن خلدون» ببرید... یادِ این مورخِ بزرگ همیشه گرامی باد
----------------------------------------------
عزیزانم، زمانی که تیمورِ لنگ هندوستان را ویران نمود.. به او خبر رسید که سلطانِ مصر یعنی «سلطان برقوق» جان باخته است.. در آن زمان ابن خلدون یکی از قاضیانِ مشهور و با نفوذِ مصر بشمار میرفت و استادِ فرزندِ سلطان برقوق بود... تیمور به سویِ سوریه لشکر کشید و در مسیرش همه جا را ویران نمود تا به دمشق برسد.. از سویِ دیگر ابن خلدون همراه با «سلطان فرج» از مصر به سویِ دمشق میروند تا بلکه با تیمور جنگیده و او را شکست دهند... مصری ها زودتر به دمشق میرسند و دروازه هایِ شهر را میبندند و در سوی دیگرِ شهر اردو میزنند... ولی خبری در میانِ سربازان مصری گوش به گوش میشود و خبر این است که دسیسه کاران در مصر و در نبودِ سلطان فرج، تصمیم گرفته اند تا شیخ سیف الدین لاجین را به جای سلطان فرج، به قدرت برسانند... البته برخی میگویند ترس از ارتشِ بسیارِ بزرگِ تیمور در جانِ مصریان افتاده بود و بسیاری از فرماندهان و سربازان مصری، از دمشق گریخته بودند.. بنابراین سلطان فرج به همراهِ سپاهِ بی بخارش از کوره راه های شهرِ دمشق، همچون موشِ کور، شبانه فرار کردند و ابن خلدون، این پیرمردِ بیچاره همراه با مردمِ بی دفاع، در دمشق تنها ماند و مردمِ شهر، دروازه ها را بستند تا بلکه برای مدتی از حملۀ تیمور لنگ در امان باشند... تیمور درخواست صلح میکند، ولی یزدار که قلعه دار دمشق بوده با صلح مخالفت میکند و دروازه را باز نمیکند... اینجاست که ابن خلدون، این مردِ کاردان و خردمند واردِ عمل میشود... «ابن مفلح» پیری بود که در دمشق خانقاه داشت و به رفتار تیمور و رسومِ مغولان آشنا بود.. ابن خلدون با وی مشورت کرد، سپس هدایایی برایِ تیمور گرفته و مردم او را از دیوارِ شهر بالا برده و از سویِ دیگر با طناب، همراه با هدایا به پایین فرستاند و ابن خلدون به سویِ لشکرِ تیمور حرکت کرد... تیمور که پیش از این نامِ ابن خلدون را شنیده بود، با رویِ خوش از او پذیرایی میکند.. آنها به گفتگو مینشینند و «جبار بن نعمان»که از فقیهانِ سرزمینِ خوارزم بوده و وی را با عنوان عبدالجبار در تاریخ میشناسیم، نیز مترجمِ تیمور و ابن خلدون میشود... خلاصه آنها ساعتها به گفتگو مینشینند و تیمور از مسائلِ گوناگون و تاریخی از ابن خلدون پرسش میکند.. تیمور با افتخار به ابن خلدون میگوید که تبارِ او از نژادِ ایران است و نصبش از سویِ مادر به منوچهر شاه بزرگ و مشهور میرسد!! (شاید تیمور خجالت کشیده است که بگوید تبارش به همان افراسیاب خانی میرسیده که کیخسرو سرش را به سبب تجاوز به ایران بریده بود) .... ابن خلدون مینویسد، زمانی که با تیمور سخن میگفتم، او به اندازه ای فروتن بود که سرش را به زیر می انداخت و چشمانش بر زمین بود... تیمور از ابن خلدون میخواهد تا در موردِ سرزمینِ مغرب (تونس) که سرزمینِ مادری ابن خلدون است، برایش بنویسد.. از نقاطِ مختلف، کوه ها و رودخانه ها، ده ها و شهرها گرفته تا هرآنچه مربوط به تونس است را قرار میشود تا ابن خلدون برایش تهیه کند... زمانی که ابن خلدون به شهر بازمیگردد، به سرعت این کار را انجام داده و به سویِ تیمور بازمیگردد... چند روزی با تیمور همصحبت میشود و سپس از وی خواهش میکند تا چنانچه واردِ دمشق شد، مردم و بزرگانِ شهر در امان باشند.. تیمور نیز به او قول میدهد و امان نامه ای به وی میدهد که از 9 سطر تشکیل شده است... پس از آن دروازه ها باز میشوند.. تیمور مردمِ دمشق را به سببِ قولی که به ابن خلدون داده بود، نمیکشد.. و تنها خانه ها را غارت میکند.. البته ابن خلدون مینویسد که سربازانِ تیمور برخی از خانه ها را آتش زدند و آتش به یکی از مساجدِ شهر رسید... درهرحال، تیمور از ابن خلدون درخواست میکند تا در رکابِ او به مصر بروند.. ولی ابن خلدون با تمامِ احترام این را نمیپذیرد و اسبش را به تیمور هدیه میدهد... ماه ها میگذرد و روزی از روزها تیمور به سببِ سپاسگزاری از آنکه ابن خلدون با او در دمشق خوش برخورد بوده و اسبی به او هدیه داده است، برایِ وی سکه میفرستد و در آن زمان این پیرمرد به آن پول بسیار نیاز داشته است.. چراکه غارتگرانِ تازی، مالش را در بیابان به غارت برده بودند
---------------------------------------------
امیدوارم این ریویو برای شما تاریخ دوستانِ گرامی، مفید بوده باشه
«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for Salma.
404 reviews1,309 followers
Want to read
April 17, 2013
مر معي في كتاب عجائب المقدور في أخبار تيمور لابن عرب شاه أن ابن خلدون التقى مع تيمورلنك في محلة برزة بدمشق
و دار بينهما حديث أعجب من جرائه تيمورلنك بابن خلدون و ذكائه و كان يريد أخذه معه من عادته بأخذ من يعجبه من علماء و صناع، لولا أنه تملص بذكاء
عثرت على هذا الكتاب الآن بالصدفة و أحسب أن فيه استفاضة عن الموضوع أكثر
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.