کتاب را خواندم و الان که می نویسم اولین گودریدز نوشتنم بعد از آن لپ تاپ مهربان سفید است. ثول داده ام با این یکی خیلی مهربان تر باشم و الکی هی توی شارز نگذارم و.. از همین قول های اول هر چیزی دیگر.. از دیشب یک کشتی گوشه ی رودخانه افتاده است. صحنه ی بسیار عجیبی ست. . خوب کتاب را می گفتم. امین فقیری را سرچ کردم و دیدم نویسنده ی شیرازی ست و شیراز واقعا یک شهر نویسنده پرور است. کتاب هایش را بیشتر نشر سپهر چاپ کرده است. نشر بی نام و نشانی ست اما به قول آیدا که نویسنده است که نشر را معروف می کند. چه حرف قشنگی..من اما گفتم نه همیشه.. او هم قبول کرد. کاش بیشتر می ماند و ... . کتاب را می گفتم. داستان های اولش را که اصلا دوست نداشتم. هیچ کشش داستانی و شخصیت پردازی قوی ای نداشت. چند داستان که دوست داشتم به نام های عزیز دلم که ماجرای عزیز و قصه های مادربزرگ است. داستان " او" که عاشق شدن در موقعیت نامناسب و نا به جا است و هر روز رفتن و دیدن چشم هایی که از خیابانی آشنا رد می شدند. چهاربانوی مخترم که کشش روایی و ماجرای جالبی داشت اما انتهای نافرجام و لوسی که با غش کردن چهار بانو تمام می شود. . " عشق مصیبت است. بهتر است این موجود در همان مراحل اولیه سقط شود." . " دستم در گردنم انداخت و در چشمانم خیره شد و گفت: می شود هیچ وقت نمیری؟" . کتاب را که تمام کردم کارهای امین فقیری را سرچ کردم و دیدم که با دولت آبادی در یک سال جایزه ی بهترین داستان های ایرانی را گرفته اند و یک کتاب دارد که اجازه ی چاپ دوباره نمی دهند و در سال های 40 ئ 50 از کتاب خای معروف او بوده است. اسم کتاب دهکده ی ملال است که در دورانی که در سپاه دانش در دهکده ها و روستاهای ایران درس می داده این کتاب را نوشته و چون از فقر و کمبود امکانات روستایی نوشته است این کتاب را بعد از انقلاب ممنوع کرده اند. :0