پدرم درآمد تا راضیاش کردم سهتا عکس برایم بیاورد. او از من عکس نخواست. اما من دوربینی کرايه کردم و با محمد رفتیم پارک، چندتا عکس گرفتیم، از جمله همین عکس. روز بعد بردم دادم دستش، گفتم اگر یزد دلش برایم تنگ شد، عکسم را ببیند. گاو نبودم. میفهمیدم کسی که سیزده روز عید حتا از سر رفع تکلیف یک تماس تلفنی دودقیقهای هم با من نمیگیرد، دلش برایم تنگ نمیشود. میفهمیدم، اما عاشق بودم. عاشق خندههایش. میفهمی؟
کتابش از اون کتابهایی بود که جزییاتش همین الان هم خیلی یادم نیست! ولی مدل نوشتارش رو دوست دارم اینکه داره هر عکسی رو توصیف میکنه و میگه هرکی کی هست و چی شده این عکس گرفته شده و اینها
و خوب خیلی مواردش حس نوستالژیک داشت و دقیقا حس میکردم بعضی عکس ها رو ما هم تو آلبوم مون داریم
بعضی کتابها هستند که حتی وقتی عیبهایش را هم میدانی دلت نمیآید نمرهٔ کامل بهشان ندهی. این از آن کتابهاست. ترکیبی است از روایت روان و نوستالژی دههٔ شصت-هفتاد. دقت نویسنده در گذاشتن عناصر گذشته سر جایشان و بومی بودن داستان بسیار به جذاب بودنش کمک کرده است. سبک روایت را نمیدانم آیا از آن خود نویسنده است یا از جایی اقتباس کرده ولی آن هم به زیبایی داستان کمک کرده است. این که به جای داستانسرایی آلبوم عکسی را ورق بزنی و افراد را معرفی کنی و به همین بهانه نقبی به گذشتهها بزنی.
و اما حرف آخر این که ته خوشاقبالی این که این کتاب را اتفاقی لای کتابهای نخنمای کتابخانهٔ دانشگاه پیدا کردم.
سبک جالبی برای داستانگویی انتخاب کرده و حس نوستالژی زیادی هم داره. من از حسی که لابهلای خطوطش بود و تصاویری که با توصیفاتش توی ذهنم رژه میرفت، خوشم اومد.
کار ما هم شده ورق زدن این آلبوم. فکر میکنم همه همینجوریاند. آدمها زندگیشان را به دو دوره تقسیم میکنند. مثلاً در تمام سالهای قبل از 25 سالگی، زمان را به دستاوردهایشان نسبت میدهند و بقیهی عمرشان را به از دست دادنها. نمیدانم کجا خوانده بودم که آدمها فقط 20سال زندگی میکنند و پس از 20 سالگی فقط به یاد میآورند. تا دنیاست میشود از این احکام کلی صادر کرد.
ولی فلسفهبافی به کنار، آلبوم عکس چه خاصیتی دارد. حتا فیلم هم این ویژگی را ندارد..
لذت گناه الودی داشت نشاندار کردن برف بی نشان ......منتظر ماندیم تا شاید کسی بیاید و بتوانیم دوربین را بدهیم دستش از ما عکسی بیندازد. کسی نیامد. عکسهای تکی انداختیم و رفتیم. ص75