این کتاب رمانی از زندگی ملانصرالدین به روایت احمد عربلوست که کاری به جز طنزنویسی از دستش برنمیآید. عربلو در واقع از سر بیکاری، رمانی از «لئونید سالاویف»، نویسنده روسی را برداشته و دل و رودهاش را بیرون کشیده و تکه تکهاش کرده است. بعد، ایرادهای فرهنگی و فنی کتاب را مثلاً برطرف کرده و آخر کار هم نثر پردستانداز و روسی شکلِ نویسنده را با سلیقهی ناجور خودش صاف و صوف کرده و خلاصه آشی پخته که فقط به درد خودش، خوانندههایش، ملانصرالدین و دیگران میخورد!
حاکمِ بخارا خونِ مردم را توی شیشه کرده است! من حاضرم برای این خرِ نازنین کار کنم، اما برای حاکم کار نکنم! ----------------------------------------------- جوحی سرِ خر فریاد زد: ای نادان! ای بی تربیت! ای سر به هوا! معلوم هست که مرا به کدام جهنمی آورده ای؟ اینجا کجاست؟ همین طور سرت را پایین انداخته ای و آمده ای اینجا که چه؟ من حواسم نبود؛ اما تو حواست کجا بود که از راهِ اصلی دور شده ای؟ گمانم عقل از سرت پریده... پس کله ی به این بزرگی به چه دردت می خورد؟ به اندازه ی یک نخود مغز ندارد... با این چوب بزنم مغزت را داغان کنم؟ آدم به خرِ خودش هم نمی تواند اعتماد کند! ----------------------------------------------- سر تا پایش چروکیده و مچاله شده بود، درست مثل این که او را شسته و چلانده باشند و بدونِ این که صافش کنند، خشک شده باشد.