Jump to ratings and reviews
Rate this book

تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست

Rate this book
قیمت آهن گران‌تر از محصولات کشاورزی بود و وسوسه‌ای بود که بر جان کشاورزان می‌افتاد که آهن قراضه پیدا کنند. صدها کیلو آهن می‌شد یک راکت. صدها کیلو آهن می‌شد یک بمب. فقط باید خنثایش می‌کردی. مجاهدها می‌گفتند هر بمب و راکت یک چاشنی دارد که اول آن منفجر می‌شود و بعد انفجار کوچک آن مواد منفجره‌ی داخل بمب و راکت را آتش خواهد زد. مجاهدها به ما یک گلولهٔ تفنگ نشان می‌دادند که نمونهٔ کوچکی از یک بمب یا راکت بود. (از متن کتاب)

212 pages, Paperback

First published January 1, 2009

1 person is currently reading
31 people want to read

About the author

محمد آصف سلطان زاده یکی از نویسندگان کشور افغانستان است که به دلیل حضور طولانی مدت‌‌ در ایران و اروپا و همچنین حشر و نشر با بسیاری از نویسندگان و منتقدان به زیر و بم ادبیات داستانی به معنای اصیل آن احاطه یافته است.

محمد آصف سلطان زاده را می‌توان بعد از نویسندگان مؤثری چون «رهنورد زریاب»، «احمد شاه فرزان» و «سپوژمی زریاب» به دلیل احاطه بر حوزه ادبیات داستانی و نگاه منتقدانه به عنصر جنگ یکی از نویسندگان خوب کشور افغانستان معرفی کرد، نویسنده‌‌ای که توانسته مهاجرت، جنگ و زندگی در خلال تحول های اجتماعی و سیاسی را با قلمی سحرانگیز به روایت در آورد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
2 (16%)
3 stars
8 (66%)
2 stars
2 (16%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for مجید اسطیری.
Author 8 books551 followers
December 27, 2020
ناخودآگاه موقع خواندن این مجموعه آن را با "انجیرهای سرخ مزار" مقایسه میکردم و نتیجه این مقایسه آن بود که در مجموعه محمدحسین محمدی غلظت زبان و آدمها بیشتر بود و یعنی شرقی تر بود اما اینجا نوع داستان نویسی کمی رقیق و همینگوی وار بود.
همان طور که از اسم مجموعه برمی آید فضای همین داستان که نام کتاب هم هست مربوط به زندگی آوارگان افغانستانی در ایران است. و بقیه داستانهای خوب این کتاب هم در افغانستان میگذرند که همان ها غلظت بیشتری در پرداختن به شخصیتها و فضاها و روابط دارند. مثل داستان عروسی دره قافزار
سه چهار تا از داستانها به طور مستقیم در گلایه از شرایط سخت جنگ داخلی افغانستان بعد از حضور شوروی و درگیر شدن نیروهای مقاومت داخلی با خودشان نوشته شده اند:
"داکتر گفت: می گفتی قومندان! دوست داشتی ببینی سر و کار جنگای داخلی تا کجا کشیده میشه یا جنگ با روس ها؟
قوماندان گفت: هر دو، همه چیز به هم آمیخته شده. دوست، دشمن، جنگ، جهاد، آدمکشی، غارت، مالیات اسلامی۔۔
داکتر گفت: راه بیرون رفت ازین وضعیت ره در چه می بینی؟
قوماندان گفت: فقط جنگ. اگه نکنی باخته ای، اگه کنی باز هم باخته ای."


این که مردم در این زد و خوردهای نیروهای داخلی چقدر متضرر و مانده شده اند مضمون چند تا از داستانهاست. در این داستان ها گله های نویسنده از همسایگان هم مشهود است و به خصوص پاکستان که به اعتراف دقیق بی نظیر بوتو میدانیم محل تاسیس و تربیت نیروهای طالبان بوده
"راننده گفت: تو هم جنازه می بری؟
سرباز نگاهش کرد و لبخند از لبان راننده جمع شد. پرسید: تو از کجا فهمیدی؟
راننده باز لبخند زد و اشاره کرد به کامیون نظامی که از کناره هایش خون راه افتاده بود. خون خطی باریکی روی جاده خاکی کشیده بود و مسیر آمدن سرباز را تا آن بالا تا کوتل سر ده مشخص می کرد و آن سوی کوه می رفت تا مرز پاکستان و بعد همین طور برمی گشت از دره ای دیگر و از کوتلی دیگر باز به این سوی کوه و بعد تا به جبهه ."


اما دو سه تا از داستانها هم نگاه غیرمنصفانه ای به میزبانی ایران از آوارگان افغانستانی دارند که کام من را تلخ کرد. مثل خود داستان "تویی که سرزمینت اینجا نیست". من همین امروز خبر قتل 5 عضو یک خانواده تویسرکانی به دست دو کارگر افغان را شنیدم و در این سالها چنین مواردی کم نبوده. البته زیاد هم نبوده و همسایگان آواره ما در مجموع سنگی در برابر پیشرفت ایران نبوده اند. اما اهالی فرهنگ و رسانه افغانستان درباره ایران کم لطف هستند و در این باره حتما خودتان شنیده اید. بی انصافی محمدآصف سلطانزاده آنجا بود که دو سه بار در گلایه از همسایگان کشورش نام ایران را هم در کنار پاکستان به عنوان کشوری که نمیگذارد آتش جنگ در افغانستان خاموش شود آورده! از طرف دیگر چنین بازنمایی کرده که اگر افغانستانی های ساکن ایران حس سربار بودن دارند این تماما گناه ایران است. خیلی دوست دارم آقای سلطانزاده که سالهاست ساکن دانمارک شده و در آنجا این داستانها را نوشته درباره شرایط میزبانی دانمارک از افغانها هم چیزی بنویسد. آیا هیچ کدام از افغانها آنجا حس سربار بودن ندارد؟
به هر حال این مجموعه داستانهای جالبی دارد و خواندنش برای علاقه مندان ادبیات داستانی افغانستان خالی از لطف نخواهدبود. یکی از بهترین داستان ها هم داستان "دیدار به قیامت" است
Profile Image for Peyman Haghighattalab.
242 reviews64 followers
August 18, 2017
بکر بود.
نظریه ای وجود دارد که می گوید ایران و افغانستان و تاجیکستان و حتی پاکستان یک ملت اند با دولت های مختلف. اگر در این راستا نگاه کنیم این مجموعه داستان خواندن ماجراهای هم وطنی (وطن داری) بود که تا به حال از او نشنیده بودم. محمدآصف سلطان زاده داستان تعریف کردن را بلد است. پیچیدگی الکی توی قصه هایش جایگاه ندارد. دنبال فرم نیست. خود قصه هایش آن قدر بکر و عجیب و دوست داشتنی هستند که نیازی به ژانگولربازی ندارد.
از 8 داستان 7تای شان در افغانستان اتفاق می افتد و فقط یکی شان در ایران: داستان تویی که سرزمین ات اینجا نیست... داستان مستندی از ظلم ایرانیان بر مهاجران افغان.
داستان یکه سرباز محال است از یاد آدم برود. داستان سربازی که در خدمت دولت کمونیست است و یک کامیون جنازه را می خواهد از محل جنگ ببرد به شهر کابل. به شدت از جنگ متنفر است و قرار هم هست که بعد از این ماموریت به دادگاه نظامی فرستاده شود. در راه راننده ی اتوبوسی از جناح مخالف جنگ یعنی مجاهدهای افغان را می بیند. او هم یک اتوبوس جنازه را دارد می برد برساند به یک شهر دیگر... هر دو راننده اند, اما در دو جبهه ی مختلف با اشتراکات فراوان...
یا داستان کابوس این سال ها... تعداد سرباز مجاهد که مسئول نگهبانی دادن بر سر یکی از جاده ها هستند تا نظامیان هم وطن شان نتوانند به پایگاه مجاهدها برسند. خسته از جنگ اند. از جنگ بیهوده ی داخلی. و در موقعیتی هم هستند که نه می توانند جنگ را رها کنند و نه حال و حوصله ی ادامه ی جنگ را دارند... یک بن بست فلسفی در ذهن 6-7 سرباز یک سنگر...
داستان قصیده ی جست و جو داستان مهاجرت است و آوارگی. داستان ریشه های مهاجرت و آوارگی افغان ها است و به نظرم از بعد جامعه شناسی به شدت ارزشمند است این داستان. شاید منتقدهای ادبیات داستانی برگردند به شخصیت پردازی این داستان گیر بدهند که شخصیت ها همه تیپ اند و پرداخت کافی ندارند. اما وقتی ریشه های تفکر سیستمی (حلقه ی تقویت شونده ی جنگ داخلی در افغانستان) و نظریه ی بازی ها (ان جا که آخونده در مورد جنگیدن و نجنگیدن گروه های مجاهدین افغان با هم توضیح می دهد) را می بینی به گسترده بودن طرز تفکر محمدآصف سلطان زاده ایمان می آوری. (هر چند ناخودآگاه است... ولی خب این نشان می دهد که این نویسنده از لحاظ فکری خیلی توانمند است.)
داستان آخر را خیلی دوست داشتم. عاشقانه ای بس خواندنی بود... عاشقانه ی تغییر فکر یک طالب بر اثر عشق آتشین به دختر سیه چشم افغان.
Profile Image for Alireza Zamani .
107 reviews7 followers
November 17, 2020
‏مجموعه داستانی بود از نویسنده افغانستانی، محمد آصف سلطان زاده، هشت تا داستان داره که داستان اولش فقط تو ایران میگذره و بقیه افغانستان، از اون جایی که خوندن و تجربهٔ کردن ادبیات کشور های مختلف رو دوست دارم سراغش رفتم، هرچند شاید اطلاعات بیشتر از افغانستان داشتم بیشتر لذت می‌بردم.
‏نمیخوام بگم خوب بود و توصیه میکنم، نمیخوام بگم خوب هم نبود، سه تا از داستان ها لذت بخش بود مخصوصا داستان آخر "جانان خرابات" کل داستان ها به جنگ داخلی افغانستان برمیگرده و گوشه های ازش رو هر داستان روایت میکنه.

*کلی کلمه افغانی هم یاد گرفتم از پانویس ها تازه 😁
‏گوشه ای از تجربیاتم از لغات افغانی رو باهاتون به اشتراک میذارم😂
سیاهی پخش کردن یعنی کابوس دیدن
کچالو یعنی سیب زمینی
ناکرده کار یعنی نادان و بی تجربه
پطلون یعنی شلوار
موتر یعنی ماشین
پطنوس یعنی سینی
شفاخانه یعنی بیمارستان
بازی یعنی رقص
پلته یعنی کبریت
چاینک یعنی قوری
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.