عنوان: رقصی چنین ... - نمایشنامه؛ محمد رضایی راد؛ تهران، افراز، 1388، در 91 ص، شابک: 9786005218992؛ موضوع: نمایشنامه های نویسندگان معاصر ایرانی قرن 21 م
محمد رضاییراد فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس، کارگردان و پژوهشگر در سال ۱۳۴۵ در محلۀ بیستون رشت متولد شد. فیلمنامههای او برنده جوایز متعددی از جشن خانه سینما و جشنواره فیلم فجر و جشنواره آسیا پاسفیک شدهاست. فیلم کودک و سرباز با فیلمنامه ای از او برنده بالن نقره ای جشنواره سه قاره نانت فرانسه شد. رضاییراد از سال ۱۳۵۸ در کلاسهای تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کرد. در سال 1366، دبیرستان را نیز به پایان رساند. در سال ۱۳۶۴ در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرد. پس از پایان دبیرستان به دانشگاه آزاد رشت رفت و آنجا ادبیات فارسی خواند. در این سالها فعالیت مطبوعاتی مختصری نیز داشت. او پس از آنکه خدمت سربازیاش به اتمام رسید تحصیل در مقطع فوق لیسانس را آغاز کرد و در دانشگاه آزاد تهران در رشتۀ فرهنگ و زبانهای باستانی ادامه تحصیل داد. رضاییراد در سال ۱۳۷۲ نخستین فیلمنامهاش را با نام بچههای مدرسۀ همت به رضا میرکریمی میفروشد که بعدها به مجموعهای ۱۳ قسمتی تبدیل میشود. او در این سالها به کارهای پژوهشی و فعالیت مطبوعاتی نیز مشغول است. در سال ۱۳۸۶ تدریس تاریخ نمایش و نمایشنامهنویسی در دانشکدۀ هنر و بعد در دانشگاه سوره و دانشگاه تهران را آغاز میکند. در سال ۱۳۸۸ به فرانسه رفت و فعالیتهای پژوهشی و فیلمنامهنویسیاش را آنجا دنبال کرد. بعد از حدود ۱۰ سال دوری از تئاتر بار دیگر از روز ۵ تیر ماه ۱۳۹۳ نمایش و آنک انسان را به روی صحنه برد. او همچنین در سال ۱۳۸۴ نمایش «بازگشت به خان نخست» را در سالن قشقاییِ تئاتر شهر و در سال ۱۳۹۶ نمایش «فعل» را در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه برد.
وقتی توی شرایطی قرار میگیری که نمیتونی تغییرش بدی، مجبوری فقط تحمل کنی یا بمیری. نمایش درباره یک سربازه که شب عملیات توی خواب راه رفته و متوجه نشده رفته روی مین. حالا همه دنیای اطرافش در حال تغییره، جنگ ادامه داره، میدان نبرد بین دوست و دشمن دست به دست میشه، جنگ تمام میشه، مردم به خونه هاشون برمیگردن، شهر تغییر میکنه، همه دنیا درحال عوض شدنه و تنها چیز بدون تغییر، وضعیت گروتسک سربازه. اون انقد سرپا روی مین وایساده که تبدیل به شی میشه. مجسمه، نمادی از ادامه دادن. خیلی نمایشنامه قوی ای بود، توی پارک و سرمای ۴ درجه خوندمش. هدیه محمد بود. اینم خاطره شد.
خیلی زیبا بود! وقتی داشتم اين نمایشنامه رو میخوندم همش فک میکردم چی باید نوشت در مورد این کتاب خیلی خوبِ پر از نماد و استعاره. اوایل کتاب وقتی که پای جوان، روی مین میمونه و اگه حرکتش بده دچار انفجار میشه، من رو خیلی یاد فیلم کوتاه 8 انداخت، به خصوص وجود جغد هم در هر دو، در این نتیجه گیری بی تاثیر نبود، اما جلو تر که رفتم و این ثابت بودن مکانِ کاراکتر محوری قصه، اینکه زمانی خونه ای بوده -در آنجایی که ایستاده- با قصه ها و آدم هاش و زمان میگذره و این فرد هنوز اونجاست تا وقتی که شروع میکنند به ساخت و ساز و باز هم اونجاست، خیلی خیلی برام یادآور فضای نوستالژیک و گرفته ی فیلم هنری و در عین حال ترسناک Ghost story بود، اونجا هم کیسی افلک که در نقش روح بازی میکنه سال ها توی یه خونه است و اون فضا رو با آدم ها و آنچه که برش گذشته طی ده ها و یا شاید صد ها سال پشت سر هم میبینه، که هر دو این فضاسازی ها چه توی نمایشنامه و چه توی اون فیلم خیلی دردناک هستند و اثر گذار. ................. + وقتی عمر آدم به دنیا باشه، هیچ چیز خطری نداره، البته تا وقتی حرکتی نکنی. _ولی تا کی؟ تا کی باید حرکت نکنی و عمرت به دنیا باشه. حوصله آدم سر میره...
نوشتن این کتاب اسون نبوده این کتاب نتیجهْ مدت طولانی تفکر و مطالعه بوده و اگر اجرای کار رو دیده باشید متوجه می شید که بازی گرفتن از بازیگر به علت خاص بودن نمایشنامه واقعا سخت بوده.
ایدهها و مدل تفکر آقای رضاییراد برام خاصه. عاری از تکرار! ایدهی کتاب که توسطش میخواد یک مفهوم رو برسونه، خیلیی خاص و خوبه! من تا الان دو نمایشنامه و یک داستان کوتاه از آقای رضاییراد خوندم، و میتونم بگم هرکدوم بطرز عجیبی بدیع و تازه بودن:)
این روزها که بمباران اخبار روی سر و قلبم فرو میریزد و ارتباطم با تمام جهان خاتمه یافته است که کلاسهایم به حالت تعلیق درآمده و وقتم از همیشه خالیتراست، بیش از پیش هر داستانی را میبلعم. کتابها سنگرهایی کاغذیاند که مرا در حبابی از خیال دفن میکنند. مرا به انزوا میخوانند و ذهنم را از تمامی سیاهیهای ملموس دور میکنند. در این بین خواندن نمایشنامهآی با محوریت جنگ و سرباز و تنهایی، شاید اضطرابآوربه نظربیاید اما چنین نیست. انگار جنگ در کتابها، خیلی دور و فقط در قصهها و نمایشنامهها و در تاریخ است. در لا به لای صفحات سیاهی که به پیروزی ختم میشوند. چه بسا رقصی چنین حتی یک روایت جنگی ساده هم نیست، روایتی است آمیخته به رویا، به عشق و شادی. چیزی ورای آنچه میدانیم.
بعضی آثار تکصحنههای عجیبی دارن که انگار جدا از اثر اصلی (ولی آویخته بهش) و نمایندهی یه آرزوی سرکوبشده، یه خیال دور یا چیزایی شبیه به اینه: سرباز که تو کل نمایش روی مین ایستاده توی یکی از صحنههای انتهایی از جاش حرکت میکنه، رقصکنان دوری میزنه و دوباره بر میگرده سر جای خودش و... یاد چندتا دیگه -توی فیلما- میوفتم: واحهی (اُسیس) آقای لیچانگ-دونگ و اون صحنهی موسیخکُنِ رقص دونفره با دختر معلول. صحنهی گرگِ سیاه توی آقای فاکس شگفتانگیز یا تو ماهی و گربهی مُکری، صحنهی غریبِ صحبت با دختری که رنگ چشماش باهم فرق داره (هتروکرومیا) که فقط یهبار توی این سهتکرار دیده میشه؛ تا اینکه «نظمِ نمادین» فوراً جای خودش رو پس بگیره.