بعضی از داستانهاش خیلی خنده دار بود. خلاقیت جالبی هم در تولید کلمات جدید داشت مثل: مقام خفن برتری ، فرماندهی کل خدا
بخش هایی که مربوط به بارگاه الهی و مقام خفن برتری بود بامزه بودن ولی اگه بخوام یه داستانشو نام ببرم که خیلی دوستش داشتم اتفاقا از بین همونی هایی بودن که بار طنز کمتری هم داشت و زیباترینش به نظرم " داستان اسباب بازی" بود.
از یه حایی حس کردم کتاب دوپاره شده و مطالب همدیگه رو نقض میکنن یعنی یک جهت خاص نداشت اما بعدا به این نتیجه رسیدم شاید نویسنده اصلا قصد نقد خرافات رو نداشته ( مخصوصا با جمله دو پهلوی اول کتاب که میگه: امان از وقتی که دروغ از حقیقت بامزه تر است! ) شاید خودش هم به خیلی از اون چیزایی که خندیده اعتقاد داشته باشه مثلا: تا نیمه های کتاب تصویری که از شیطان ارایه میده اون تصویر کلیشه ای خبیث نیست گاهی حتی عکس اونه ولی بعد یه دفعه شیطان رجیم رو با احمدی نژاد یکی میکنه! که شیطان رجیم اومده کاندید شده و همون حرفا ...
کلا به نظرم قصدش فقط خندوندن بود هدف خاصی نداشت