کتاب دو رمان مستقل تاریخی از دوران جنگ جهانی دوم را بیان می کند. فاجعه لنینگراد مربوط به محاصره این شهر از طرف نیروهای آلمانی و شرح وقایع سخت و عجیب این محاصره است که ... و در بخش دوم کتاب خاطرات فرمانده نیروی هوایی آلمان در جنگ جهانی دوم آمده است. وی مسئول حفاظت از شهرهای آلمان و ... تابي كه پيش رو داريد مجموعه اي است از دو رمان مستقل كه با قلم شيواي مرحوم ذبيح الله منصوري ترجمه و نگارش گرديده است.
رمان اول «خاطرات ژنرال گالاند» فرمانده نيروي هوايي شكاري آلمان در زمان جنگ جهاني دوم مي باشد.
ژنرال گالاند ماموريت داشت شهر هاي آلمان را در مقابل حملات نيروي هوايي متفقين حفظ نمايد و از ديگر سوي پشتيباني بمب افكن ها و لشكر هاي پياده و رزهي ارتش آلمان نيز به او واگذار گرديده بود.
دومين رمان خاطرات آناتول داروف يكي از بازماندگان محاصره مخوف لنينگراد نيروهاي آلمان در فاصله سالهاي 1940 تا 1943 ميلادي مي باشد. ین کتاب شامل خاطرات آناتول داروف یکی از بازماندگان محاصره ی مخوف شهر لنینگراد روسیه توسط نیروهای آلمان در فاصله ی سالهای 1940 تا 1943 میلادی مباشد در طی این محاصره از 4 ملیون نفر سکنه شهر لنینگراد 3.5 ملیون نفر بر اثر سرما ، گرسنگی و بیماری های مختلف از بین رفتند ، محاصره ای که سبب گردید تمام اصول انسانیت و مدنیت در این شهر به وادی فراموشی سپرده شده و محاصره شدگان به دلیل نبودن مواد غذایی و محاصره ی طولانی حتی به خوردن گوشت انسان های مرده روی بیاورند تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند . با این حال همین مردم که هرگز امیدی به طلوع مجدد خورشید سعادت و نیکبختی در شهرشان نداشتند در مقابل دشمن یک قدم هم عقب نشینی نکردند و عاقبت شاهد موفقیت را در آغوش کشیدند .
این کتاب بسیار پر محتوا و در بر گیرنده نکاتی جالب در ارتباط با نحوه لشکر کشی آلمان به شوروی و علل عدم موفقیت آلمان در به تصرف درآوردن شهر لنینگراد که یکی از شهرهای استراتژیک اتحاد جماهیر شوروی بوده و هست میباشد ، همچنین با مطالعه این کتاب با تاکتیک های به کار رفته توسط مدافعین شهر در برابر دشمن و نحوه مقاومت آنها در برابر آلمان ها و کلیاتی کلیدی در ارتباط با دفاع مدنی آشنا میشویم . نویسنده بسیار جالب وقایع روزمره و فجایع انسانی رو به تصویر کشیده و تا حدودی در انعکاس این فاجعه ی انسانی موفق بوده است . کتابیست تامل برانگیز و با خواندن آن به عمق اتفاقات و جنایات صورت گرفته در طول جنگ جهانی دوم پی میبریم و با سرنوشت مردمی آشنا میشویم که با دست خالی و بی هیچ چیزی در برابر دشمن مقاومت کردند و با خون خود مانع از سقوط شهر و تسلیم آن شدند که چه بسا اگر تسلیم میشدند سرنوشت جنگ دچار تغییرات اساسی میشد و شوروی عملا شکست سنگین و غیر قابل جبرانی را میپذیرفت و تصرف باقی آن نیزبرای قوای آلمان نازی دشوار نبود و میتوان گفت مقاومت مردم شهر لنینگراد در تعیین سرنوشت شوروی تاثیر بسزا و مثبتی گذاشت .
هیچ خاطرهای از جنگ جهانی دوم به اندازهی محاصرهٔ لنینگراد، اینچنین تکاندهنده و غیرانسانی نیست. «فاجعه لنینگراد» نه صرفاً روایتی تاریخی از یکی از هولناکترین وقایع قرن بیستم، بلکه گزارشی خام، بیپرده و سیاه است از سقوط انسان در شرایطی که هیچچیز جز مرگ و گرسنگی باقی نمانده است. آناتول رادولف، از بازماندگان این فاجعه، نه بهعنوان یک مورخ یا تحلیلگر، بلکه بهعنوان انسانی که در دل زخم زندگی کرده و با گوشت و استخوانش ویرانی را لمس کرده، قلم به دست گرفته است.
کتاب نه ساختار داستانی کلاسیکی دارد، نه فضاسازی رمانتیکی از جنگ؛ بلکه مجموعهای از خردهخاطرات، یادداشتها و مشاهدات روزمره است که در کنار هم به تدریج تصویری از جهنمی برفی و یخزده میسازند. جایی که واژههایی مثل «گرسنگی»، «یخ»، «سکوت»، «گوشت مرده»، «سایهٔ مرگ» و «شکنندگی» بدل به واژگان رایج زندگی شدهاند. مردمی که برای زندهماندن دست به خوردن چسب دیوار، چرم کفش، حتی گوشت مردگان زدهاند و با این حال، هیچگاه شهرشان را تسلیم نکردهاند.
با خواندن این کتاب، مسألهی اصلی دیگر بقا نیست، بلکه تبدیل شدن انسان به حیوانی محصور، زخمی و بیپناه است که ارزشهای تمدن در او متلاشی شدهاند. در چنین شرایطی است که مسئلهی قهرمانی و مقاومت، صورتی تراژیک و پارادوکسیکال میگیرد: از یک سو، شاهد انحطاط مطلق اخلاق هستیم، و از سوی دیگر، فریادی فروخورده در ستایش از مردمانی که با دست خالی در برابر نازیها ایستادند.
«فاجعه لنینگراد» علاوه بر تصویر کردن وحشت محاصره، نگاهی دقیق و حتی تحلیلی به دلایل استراتژیک و نظامی این نبرد نیز دارد. لشکرکشی آلمان به شوروی، وضعیت لجستیکی جبهه، اشتباهات محاسباتی فرماندهان آلمانی، و نقش ویژهٔ لنینگراد در نقشهٔ ژئوپلیتیکی شوروی، همه در متن کتاب گنجانده شدهاند، اما بدون آنکه تحلیل نظامی جای واقعیت زیسته را بگیرد.
در میان روایتها، شخصیت خود رادولف نیز پدیدار میشود: نه بهعنوان قهرمان، که بهعنوان راویی صادق که گاه با سرما و ترس دستوپنجه نرم میکند، گاه نظارهگر مرگ مادر و کودک، گاه تنها مانده در خیابانهایی که مردگان را همچون برگهای خزان، زیر برف پنهان کردهاند.
خواندن این کتاب ساده نیست. هضمش، دردناک است. لحظهای نیست که احساس نکنی وجدان انسان از میان برفها با چشمی مات، به تو خیره مانده است. اما درست همین تلخی، همین بیرحمی در روایت، است که آن را ضروری میکند؛ بهویژه در روزگاری که فجایع تاریخی با تصاویر بیرمق در کتابهای درسی خلاصه میشوند.
«فاجعه لنینگراد» کتابیست که تو را وامیدارد تا بفهمی قهرمانبودن همیشه در ایستادن با شمشیر نیست؛ گاه تنها در زندهماندن، در مقاومت در برابر تبدیل شدن به لاشهای بیشتر از دیگران، در نباختن شعلهٔ کمسوی انسانیت است. و این دقیقاً همانجاست که لنینگراد، آن شهر یخزده و گرسنه، بدل میشود به اسطورهای از بقا و ایستادگی در میانهٔ مرگ.