بهمن فرزانه در فروردین ماه ۱۳۱۷ خورشیدی در تهران متولد شد. دوران تحصیل خود را در تهران گذراند و در مدرسه همواره در درس ادبیات و انشا موفق بود. بعد از دیپلم در سال ۱۹۵۹ برای ادامه تحصیل به ایتالیا و به دانشگاه پروجا رفت و مدت یک سال زبان ایتالیایی را فرا گرفت، سپس به مدرسه مخصوص مترجمی رفت و مدت ۴ سال مشغول تحصیل در رشته زبانهای ایتالیائی، انگلیسی و فرانسه شد. بعد از پایان تحصیل به مدت دو سال نیز زبان اسپانیائی را فرا گرفت. یکسال نیز دانشکده ادبیات رم را گذراند ولی بعد آن را رها کرد. وی همچنین در مدرسه تئاتر، دوره نمایشنامه نویسی و سناریو نویسی را گذراند. فرزانه اولین ترجمه خود را به نام «پرنده شیرین جوانی» اثر تنسی ویلیامز در سن ۲۵ سالگی با موفقیت انجام داد و سپس شروع به همکاری با موسسه فرانکلین کرد ودر آنجا اقدام به ترجمه کتابهای جیبی نمود. وی همچنین در فاصله سالهاى ۴۵ تا ۴۷ کتابهاى: «ده سیاه پوست کوچولو» نوشته آگاتا کریستى، «دیر یا زود» نوشته آلباد سسپدس، «نامهاى از پکن» از پرل باک، «دخترى تنها» از ادنا او براین و «بیگناه» از گابریل دانونزیو را ترجمه نموده است. در سالهای گذشته ترجمه کتاب «صد سال تنهائی» فرزانه با استقبال بینظیری رو به رو شد و مورد توجه بسیار محافل ادبی وهنری قرار گرفته است. همچنین ترجمه «عذاب وجدان» از آلباد سس پدس وی نیز در نمایشگاه بین المللی کتاب ۱۳۸۰ به عنوان برترین ترجمه شناخته شد و مورد استقبال عمومی قرار گرفت.
بهمن فرزانه بعد از گذراندن یک دوره بیماری در سن ۷۵ سالگی در ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ درگذشت.
کتاب سرگرم کننده اي بود. آدمو ميبرد به حال و هواي تهران قديم... ولي جدي ترجيح ميدم کتابايي با ترجمه بهمن فرزانه رو بخونم، تا کتابي به قلم ايشون رو! همين.
توی این دو روز رمان "چرکنویس " ِ بهمن فرزانه را گرفتم دستم و از آنها بود که تا تمامش نکردم نشد زمینش بگذارم . آدم را می برد توی آن باغ قدیمی و خانه ی یازده اتاقه اش. از آنها بود که هر صفحه را که ورق می زدم از اینکه دارد تمام می شود ناراحت بودم. دلم می خواست همینطور آرام و یکنواخت آقای فرزانه حرف می زد و من روز ها و روز ها می خواندمش.
من هم به خاطر اینکه کمتر به گیتی فکر کنم، تدریس را برای خود انتخاب کرده بودم.گرچه بی فایده بود، چون همانطور که داشتم میگفتم:" I am, she is "از همان موقع به خوبی میدانستم که she is تبدیل به she was شده است.
بهمن فرزانه مترجم چیرهدستی است که این بار قلم به رمان نویسی گرفته اما نتوانسته داستانی جذاب و پرکشش روایت کند. او گویا خواسته تمام خاطرات کودکیش را از تهران قدیم در رمان بگنجاند که الحق در این بخش موفق بوده است.قصه کتاب نیز داستان پیرمردی پولدار و همدمش است که هر دو عاشق سینمایند. بهرام خان و قاسم که از کودکی با هم بزرگ شدهاند، حالا پیر شدهاند و خانه نشین. «چرکنویس» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/audiobook/40757
چرکنویس داستانی نوستالژیک است و زندگی دو دوست راروایت می کند. بهرام که راوی ماجراست ( و شاید خود نویسنده باشد) از خانواده ای مرفه است و قاسم ـ که نام او به شدت تداعی کننده مش قاسم معروف دایی جان ناپلئون است ـ پسر باغبان که به خانه آنها می آید، ابتدا همبازی و پیشخدمت او می شود و خیلی زود بین آنها دوستی و مودتی شکل می گیرد که به مرور زمان قاسم تبدیل به راننده، پیشکار و بهترین دوست بهرام می گردد. بهرام اینک که به پیری رسیده در کنار قاسم که همچنان همدم و همراه اوست خاطرات قدیم، عشق و ناکامی ها و فیلم هایی را که با هم دیده اند مرور می کند و خواننده را با خود همراه می سازد تا آرام آرام به اتفاق بهرام و قاسم به پایان غم انگیز قصه برسد
دوست پدرم یکمرتبه هر دو زن را طلاق داد و بچهها را هم به زور از آنها گرفت. بله، درست به همان آسانی که بطری پپسی کولا را برمیداری و سر میکشی. پس مردسالاری صحت داشت. پس خود من هم میتوانستم سالاری کنم. من هم میتوانستم بدجنس باشم، ظلم کنم، مستبد باشم. بدجنسی خود را در مورد ماگدا آزمایش کرده بودم و موفق شده بودم. این دلسوزی و رقت و طرفداری از زنها فقط در کتابهاست. واقعیت جامعه غیر از این است. و من هم جزئی از جامعه بودم...!