عبارتی که در توصیف قضاوت های ایشون به ذهنم میرسه (سهل و ممتنع ) هست. احکامی که صادر میکرد، در عین حال که بسیار منطقی، ساده، درست و بجا به نظر میرسید، کس دیگری قادر نبود چنین احکامی رو صادر کنه. هوش و نبوغ رو در تک تک قضاوتهاش می دیدم ، و باید اعتراف کنم بعضی حُکم ها هم واقعا میخکوبم میکرد و متحیر... احکامی که در رابطه با جان آدمهاست و من هیچ وقت نتونستم تصمیم گیری در مورد جان انسانها توسط انسانهای دیگر رو درک کنم....
شاید اولین کتابی که دست گرفتم و کامل تا انتها خوندم . لااقل الان که اینطور به یاد دارم
دوران نوجوانی ام بود و گمانم خانه ی مان اراک بود. حدودهای سال هفتاد و یک. میشود دور و برهای سیزده سالگی ام. دم بابایم گرم که ما را کتاب خوان تربیت کرد. دم مادرم گرم که ما را اینگونه پر و بال داد.
حال و هوای کتاب را در ذهن دارم. الان که از آن روزها لااقل بیست و چهار پنج سال گذشته، تنها حس کلی ام قابل بیان است. خوب بود و شیرین و دلنشین. داستان قضاوت آن دو مادر که سر یک بچه دعوایشان شده بود و هر یک مدعی بود این بچه فرزند اوست، را اولین بار در این کتاب خواندم. مولا فرموده بود شمشیر بیاورید تا کودک را دو نیم کنم و هر نیم به یک مادر بدهم. مادر اصلی گریه کرده بود که من از قید طفل گذشتم و اینگونه شناسایی شده بود. ۹۷۰۲۱۲