این کتاب در واقع دفتر خاطرات زنیست تنها که در همین نزدیکیها زندگی میکند! وقتی آن را می خوانید ،به خود خواهید گفت ،شاید من هم او را دیده باشم! همانطور که در کتاب میخوانیم کارهایی که او انجام می دهد به نظر بسیاری احمقانه و از روی بی مبالاتیست.اما نباید این نکته را نادیده گرفت که نگاه دیگران به او، نیز احمقانه است. وقتی کتاب را می خواندم چندین بار به این نتیجه رسیدم که از روی دفترچه خاطراتی واقعی نوشته شده است!
اوه،خود این کتاب دلیلی بود که بنده نصف شهر رابکوبم برم کتابخانه تا ادامه ی همین را بخوانم وقتی تازه چاپ شده بود و در بخش تازه های کتاب بود :) این کتاب جور خاصی نوشته شده مثل اینکه دارید صفحات سر رسید شخصی زنی را می خوانید که دچار پریشان گویی است. علاوه بر سبک نوشتاری جالبش خود شخصیت زن قصه با آن حماقت های آشکار و آن گذشته ی اشراف منشانه و علاقه و تلاش او برای ربط امروز پریشانش با آن گذشته ی به نظر باشکوه جالب است و البته یک نکته ی دیگر که زن قصه نه تنها هم اسم من بود بلکه روز تولدمان هم یکسان بود و خب زیاد جالب نیست که تنها قهرمان قصه ای که این همه با تو نقطه ی مشترک دارد زنی مجنون باشد :)
این کتاب در واقع دفتر خاطرات زنیست تنها که در همین نزدیکیها زندگی میکند! وقتی آن را می خوانید ،به خود خواهید گفت ،شاید من هم او را دیده باشم! همانطور که در کتاب میخوانیم کارهایی که او انجام می دهد به نظر بسیاری احمقانه و از روی بی مبالاتیست.اما نباید این نکته را نادیده گرفت که نگاه دیگران به او، نیز احمقانه است. وقتی کتاب را می خواندم چندین بار به این نتیجه رسیدم که از روی دفترچه خاطراتی واقعی نوشته شده است!
داستان بی پناهی زنی ارمنی است که از همسرش جدا می شود؛ اما همچنان مستقل و شاد و خودباور باقی می ماند! او تمام خاطرات و لیست خریدهایش را ثبت می کند تا خواننده با وی قدم به قدم در القای حس تنگدستی همراه شود اما با وجود همه این سختی ها و دوری از فرزند و بی خانمانی؛ بعد زنانگی خود را فراموش نکرده است! و در پایان داستان نیز به سرانجام خوبی می رسد!
این کتاب به سبک دفترچه خاطرات نوشته شده که به نظرم جالب بود (با توجه به اینکه دیدم خیلی از خانوم ها این کار رو میکنن) اما خب مشکلاتی هم ایجاد کرده، مثلا میزان بدهی این فرد به بقیه آخر هر قسمت هیچ جذابیتی برای من نداشت یه مسئله دیگه نامشخص بودن دلیل اینکه این فرد به این وضع افتاده بود که متاسفانه تا آخر داستان هم کامل معلوم نشد و یه چیزایی فقط دستگیر آدم میشه. در ادامه مشکلاتی که منشأ نامعلومی داشتند همون قدر بی دلیل و بی مقدمه یهو محو میشن، انگار که نویسنده میخواسته پنجاه صفحه آخر کتاب اوضاع پروتاگونیست بهتر کنه و یه جورایی پایان نسبتاً خوش نشون بده.(که خب برای یه کتاب ۳۰۰ صفحه ای ۵۰ صفحه آخر واقعا دیره) اینکه سعی شده توی کتاب مشکلات یه فرد از اقلیت مذهبی نشون داده باشه و اینکه چه قدر مشکلات دو چندان میشه وقتی مونث هم هستن خیلی عالیه ولی ای کاش حالا که سعی در مقابله با سکسیسم دارید آنقدر در مقابل جامعه هم جنسگرا ها به کرات ایجاد انزجار نمیکردید. در ادامه دوتا موضوع دیگه میمونه. اول اینکه شخصیت داستان به شدت از همه توقع کمک داره که چرا به من کمک نمیکنن و این موضوع صرف جامعه مسیحیت نمیشه و همه (حتی خانواده شوهر سابقش در بر میگیره) و گاها حتی این موضوع وظیفه میدونه و نه لطف یا وقتی که یکی بعد یه مدت دیگه علاقه ای به کمک بهش نداره، دیدگاهش نسبت به اون آدم شدیداً منفی میشه. دوم اینکه شدیدا با افراد و تفکراتی که سعی دارن بهش القا کنن که با صرفه جویی میتونه اوضاعش بهتر کنه پرخاشگرانه برخورد میکنه، و دیدم که بعضیا از این تفکر طرفداری کردن با این عنوان که یک زن نیاز داره به این چیزا... اینکه این جداسازی خودش تناقض با سکسیسم داره به کنار، اینکه صرفه جویی انجام شه (منظورم توی موضوعات مهم و ضروری نیست و منظورم چیزای غیر ضروری مثل خوردن قهوه های گرون یا صبحونه هتل توسط پروتاگونیست هست) حتی اگه الان در آستانه سال ۱۴۰۰ تغییر بزرگی ایجاد نکنه، اما توی سال ۱۳۸۰ میتونسته کمک زیادی بکنه. به طور مثال میگم که پروتاگونیست ما سال اول ۴۰ هزار تومن پول دریافت میکرده و جای خوابش هم مجانی در میومده. با این اوصاف اگه ده ماه نصف پولی که میگرفته رو نگه میداشته میتونسته آخر همون سال پول پیش خونه ای که ۲،۳ سال بعد با هزار بدبختی اجاره میکنه رو بگیره (و خیلی اتفاقا داستان براش نمیفتاد). پس عملا نویسنده توی این زمینه هم ضعیف و حتی دور از منطق تلاش کرده.
رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» را میتوان در این عبارت خلاصه کرد: جنگی خونین برای شکست هِرَم مازلو. قهرمان این رمان، موجودیست که جامعه پیشاپیش، کاردش را برای خرد کردن او تیز کرده است. او را میتوان حاصل جمع مؤلفههایی دانست که براساس گفتمان فرهنگی ما، لاجرم برای رنج و شکست آفریده میشود: زن+مطلقه+اقلیت مذهبی+بدون حامی+بدون پول یا حتی سرپناه او نماد این ضربالمثل است که میگوید:«فلانی از اسب افتاده ولی اصل نیفتاده». تمامی نهادهای قدرت جامعه، از نهادهای رسمی گرفته تا نهاد خانواده تا عرف و رسم و آداب و گفتمان کلی نانوشته و نادیدنی، همگی برای خرد کردن موجودی که در منتها درجهی ضعف است، همدست و همداستان میشوند ولی او کوتاه نمیآید. در اوج بیپولی و بیپناهی، نمیخواهد طعم قهوه را فراموش کند، میخواهد کفش چرم بپوشد، برای زنده نگه داشتن روحش در این نبرد خونین، پول قرض میکند و به کلاسهای هنری و شب شعر و نقد میرود و به جای اینکه مثل همهی بیخانمانها به دنبال سرپناهی زیر پلها و داخل بیغولهها بگردد، عضو کتابخانهی شبانهروزی میشود و شبها را در سالن مطالعه به روز میآورد. البته از اینکه از دیگران کمک بخواهد، ابایی ندارد، بارها تحقیر و تهدید میشود و حتی آسیب هم میبیند اما این صدمات را برای حفظ موضع اصلیاش، به جان میخرد. سطح اندیشهی او از بسیاری زنانِ به ظاهر، برخوردار و آبرومند بالاتر است؛ چنانکه با وجود شرایط دشوارش، برای رهایی، به دنبال سایهی حمایت مردی هم نمیگردد(چیزی که بارها در طول داستان، به او پیشنهاد میشود یا به خاطر اینکه چنین فکری ندارد، مورد سرزنش قرار میگیرد). هدف او تنزل نکردن از انسان بودن است. او میخواهد شعلهی «شأن انسانی»اش را روشن نگاه دارد. از لحاظ ارزشهای ادبی میتوان گفت: قصه، کشش لازم را دارد و خواننده تا را تا پایان با خود همراه میکند، زبان، بسیار ساده و روشن و همخوان با شخصیت قهرمان داستان است. زمان خطی و شیوهی روایت «خاطرهنویسی» از زبان راوی اولشخص، با داستانی، چنین رئالیستی، به شدت تطابق دارد. در مجموع، رمانیست که ارزش خواندن و اندیشیدن را دارد.
یادداشتهای روزانه از زندگی زن بیپناه و بیخانمانی که در کتابخانه عمومی زندگی میکنه. ظاقچه صوتیش ر داره اما من خود کتاب ر داشتم. https://taaghche.com/audiobook/69943/...
کتابی که بتونه تا این حد حرص آدم رو در بیاره حتما خوب نوشته شده. =) بعد از سالها هنوز باهاش صاف نشدم. و اساسا مشکلم با کاراکترهای جهان داستانی فرخنده آقاییه که زیادی بدبخت، خودباخته، در دام اعتیاد و قربانینمان. و اغلب تقصیر خودشونه.