پشت جلد کتاب نقل قولی از شهره آغداشلو آورده اند با این مضمون که آقای بهار لطف کرده اند و داستانها را منتشر کرده اند و هر کس نخرد و نخواند ضرر کرده است. من هم این کتاب را تهیه کردم و بدون نوبت شروع به خواندنش کردم. خوانش اولین داستان از این کتاب مصادف شد با نیمه شبی که کمی هم خسته بودم. داستان راجع به موقعیتی بود که یک پسر دست و پا چلفتی و دو زن شیطان با هم در آن قرار می گیرند. حال و هوای فرنگی داشت و داستان از نوع مکالمه ای و کمی گنگ بود. گمان کردم به این خاطر نتوانسته ام با آن ارتباط برقرار کنم که خسته بوده ام و نیمه شب بوده. دو داستان دیگر را گذاشتم برای بعد اما وقتی بعداً دو دستان دیگر را شروع کردم به خواندن متوجه شدم داستان اول به مراتب از داستان دوم و سوم بهتر بود. راوی داستان دوم، اول شخص مفرد بود. از نوع زنانه هم بود که متأسفانه با آن هم نتوانستم ارتباط برقرار کنم. داستان سوم داستانی بود نامه نگارانه که مدام بین لحن ها و راوی ها سردرگم می شدم و انتظار داشتم بعد از تحمل رنج خوانش، نتیجه ی جالبی دستم را بگیرد اما ناکام ماندم.
. کسی ست که ایستاده پشت پنجره و کسی ست که ایستاده با تو در آبهای کوچک راکد روی آجر های سیمانی قوز کرده زیر قدیفه ی خیس و کسی ست که نشسته با خاهرش گریان و کسی که منم ک کسی نیست . هیچکس ، هزار پاره و هر پاره ناظر پاره های دیگر . مجسمش کن با پیشانی عرقزده و دستهای لرزان . بر آشفته ، بهت زده . فنجان را دسته در ظرفشوی می گذارد و بر می گردد به اتاق نشیمن و صندلی ی راحتی و فنجان قهوه که روی دسته ی صندلی ست هنوز ، سرد و شیرین و تلخ در هر جرعه . . . توصیفات زنده ، گویا که از لابه لای انگشت ها سریز می شود
«اگر فرار میکنم شاید از ترسم است. من میترسم. حق با توست، حق همیشه با توست، اما این هیچ راه حلی نیست، اینرا مطمئنم. فرار همیشه زندگیم را سر راست کرده، ساده کرده. سادگی، نه، فقط خالی بودن نیست؛ آسودگی هم هست. مثل صراحت، مثل صراحت تو که آسودهات میکند از دیدن حواشی و جزئیات. با سیاه و سفید و خط صریح وسط زندگی راحتتر است، اینرا قبول کن؛ پیچک شدن به هر حرکت حتا پر دردسر، نمینویسم رسم روز، آسودهات میکند ازینکه تنها بایستی، که تنها فکر کنی، که تنها، کسی که هستی، باشی.»
یی که میدانستم و هر کلمهای که در فرهنگم مییافتم میرمید اما قسم میخورم که راست بود؛ خسته شدم از حتی راستهایی که بیحیلههای حکایتنویسی نمیشد نوشت و به کمک حیله که مینوشتم دیگر راست نبود؛ تا فرهنگم را پس بردم و آخر تعطیلم - خدای من ____________________________ کنار پنجره مینشینم. میکوشم به چیزی بیاندیشم. میکوشم به هیچ چیز نیاندیشم. میکوشم که نکوشم. میخواهم احساس زنده بودن کنم. زندگی. باید انتظار بکشم. انتظار زندگی. انتظار روزی که از دانشگاه آمدهام بیرون. آقای دکتر. انتظار روزی که دختری را به راستی دوست بدارم. عروسی و بچه. زیست. خسته شدهام از مدرسه. از انتظار. اما مطمئنم ____________________________ زن برادر صاحبخانهام را بعد از چند ماه در خیابان میبینم. در صورتم خیره میشود. لاغرعر شدهام چرا؟ مریض بودهام. نه اما خیلی لاغرتر شدهام و ضعیفتر. باید لبخند بزنم. لبخند میزنم. مهم نیست، چرا چرا. لاغرتر شدهام و خستهتر. ضعیفتر. میگویم ممکن بود از این هم لاغرتر شده باشم. ممکن بود مریض شده باشم. فرستاده باشندم بیمارستان. سرطان گرفته باشم.مرده باشم. زندهام و میخندم. نه شکرگزارم نه از خدا حرف میزنم. در صورتم خیره میشود و سرش را تکان میدهد. چیزی در فکرم میدرخشید. چیزی در مغزم روشن میشود. گیج شدهام. حس میکنم معنی حرفم بیشتر از آن است که فکر میکردم. همچنان توضیح میدهم. ( همیشه حرفهایم خودم را بیشتر از دیگران متعجب میکند) توضیح میدهم که از خدا حرف نمیزدم. از زنده بودن. زندگی. از شادی زندگی. اطمینان. حتی از امید. نمیفهمد ____________________________ حس میکنم این شب را دوست دارم. همه شبها. روزها. به یاد پروین میافتم. چقدر راجع به زندگیش فکر کردهام و تاسف خوردهام که زندگی خودم را هنوز شروع نکردهام. چقدر نقشه کشیدهام برای زندگیم. صدای قدمهایم را میشنوم و صداهای دور و نزدیک شب را. در انتهای هر خیابان خیابانی دیگر منتظرم است
تو این کتاب شمیم بهار یک نوع نوشتنی بود که من نمیپسندم و فکر میکنم خیلی سردستی و بیزحمته، اما با این حال یک جاهایی نشون میداد که نوع اصیل همین نوع نوشتنه. .بعضی سطورش خیلی زیبا و بینقص بود. این سطور زیاد نبودند ولی یاد و خاطره اون داستانی که تو نوجوونی -وقتی هیجانخواه و کمتر سختگیر بودم- خونده بودم و محظوظ شده بودم رو زنده میکرد ضمنن بعضی جاهاش دیگه این بیعلائمی سجاوندیش آزارنده بود. میدونم تعمدی داشت ولی گاهی نکتهشو از دست میداد. علی ای حال:
"بخاطر منوچهر حتا بخاطر تهران بخاطر هرچیزی که هست، برگرد، با هر تغییری که کرده یی، هر کسی که هستی هر کسی که شده یی، با همهی نفرتهای جدید با همهی عشقهای جدید با همهی مردهایی که عاشقت بودهاند یا همهی خاطرهها با همهی مجهولها یا هرچند تا بچه با همهی سقط جنینها با همه لحظههای عشقورزیت با شوهر با معشوقها با هرچیزی، به من برگرد گیتی به من برگرد."