ماجرای این رمان مربوط به زندگی خانوادهای سه نفره است که در ظاهر بسیار خوشبخت هستند. دوست و آشنا و اقوام و نزدیکان، همه و همه، اذعان دارند که گیتی و محمد خوشبختترین زوج هستند و نازگل، فرزند این دو، صاحب بهترین پدر و مادر و خانواده است. اما هیچکس خبر ندارد که گیتی هیجده سال پیش، در زمان تولد دخترش نازگل، از چه حقیقتی آگاه شده و اینهمه سال سکوت کرده تا مبادا کانون زندگیاش از هم بپاشد یا باعث تکدر خاطر محمد شود. ولی گیتی هرگز تصورش را نمیکند که این حقیقت کتمان شده، چگونه خود به خود، مانند توفانی سهمگین و اژدهایی مخوف سر از زوایای عمیق پنهان شدهی زندگیاش، توسط خود محمد، بیرون میآید و همهچیز به آتش کشیده میشود و اثری از خوشبختی آنها باقی نمیماند... و تمام این وقایع مربوط به حضور ناگهانی فردی است که نباید بیاید اما میآید و نباید باشد اما هست آن هم درست در وسط زندگی گیتی و محمد و نازگل...
چقدر با خودم کلنجار رفتم بهش ۴ ستاره بدم یا ۵!! اما در اخر یه نیم ستاره ازش کم میکنم چون باعث شد اینهمه غصه بخورم🥲
هشدار: این کتاب پر از غمه.. هرکی دلش میخواد پر پر شه بره سراغش🫠 سر این کتاب فکر کنم به اندازه کل زندگیم گفتم “وای” وای بخاطر حماقت ها وای بخاطر احمق بازیا وای بخاطر رسوا شدنا همینطور فقط وای بود که از دهن من میون صفحه های کتاب میومد بیرون😂 (موضوع کتاب تو قسمت اطلاعاتش هست پس دیگه چیزی نیاز نیست بنویسم.. ) این داستان انقدر قشنگه، قلم نویسنده انقدر جذاب و گیرا و پر تعلیقه، فضاسازی و شخصیت ها انقدر زیباست که واقعا بر نمیتابم! 🥺 این چهارتا شخصیت اصلی، این چهار تا راوی انقدر قشنگ بهشون پرداخته شده بود که کاملا حس همزادپنداری داشتم بهشون! با تک تکشون خندیدم، با درد و غم تکتکشون بغض کردم و با هربار شکستنشون، گریه کردم!!! همشونو درک میکردم، به همشون حق میدادم و نمیدادم! دلم برای همشون کبابه.. برای گیتیِ صبور و غمگینم، برای محمدِ پدرصلواتی، برای نازگل تخس و لجباز و برای سهراب بی اعصاب مهربون🥺💔 مخلص کلام اقا.. من این دو روزه انقد سر این کتاب گریه کردم که نگم☹️ قشنگ غمبرک گرفتم نشستم یه گوشه از اتاقم!! غم تموم شدن کتاب یه طرف، غمی که این کتاب کرد تو پاچهم هم یه طرف :((
پ.ن: این رمان پر از حرفه و اینایی ک گفتم در برابرش چیزی نیست! من واقعا بلد نیستم خوب درموردش صحبت کنم پس همینو ازم بپذیرید با تشکر🫠👀
اول از همه بگم که نظر من دربارهی این کتاب شاید خیلی قابل استناد نباشه چون یه سری تجربههایی که دارم و چیزایی که دیدم توی تناقض کامل با این کتاب بود و شاید نتونم احساساتم رو از تفکراتم جدا کنم. ساده اگه بخوام شروع کنم باید بگم قلم نویسنده خوب بود. خارق العاده و شاهکار و حیرت آور نبود اما خب، خوب و روان بود. شخصیت پردازیها هم خوب بود اما شاید فضای داستان به نویسنده اجازه نداده بود توصیفات خاصی داشته باشه. در ضمن کتاب یکم کش داده شده بود و شاید لازم نبود اینقدر زیاد به یه سری جزئیات پرداخته بشه که نقش محوریای توی داستان نداشتن (مثل قضیه حس کاوه به نازگل که حاشیهایترین چیز بود). اگه بخوام وارد مرحلهی تحلیل بشم شاید کمی اسپویل بشه به خاطر همین نمیخوام زیاد حرف بزنم. فقط میتونم بگم شاید نویسنده با معقولهی خیانت و طلاق از نزدیک تماس نداشته چون قسمتهایی از کتاب از نظر من واقعگرایانه نبود. از نظر من، تکرار میکنم از نظر من، تصمیم یک دفعهای مرد داستان برای ادامهی یه اشتباه خیلی بیجا و بی دلیل اتفاق افتاد. از اونطرف شخصیت نازگل، که نویسنده یه شخصیت کنجکاو و به بیانی فضول توصیفش کرده بود، برای مدتی طولانی با وجود همهی نشانهها از کنار همه چیز گذشت و این طبق تجربیات من اصلا ممکن نیست. واکنشهای نازگل هجده ساله و بعد از اون نازگل چند سال بعد به اتفاق افتاده باز هم از نظر من زیادی بود. همهی ما میدونیم خیانت بده. بارها و بارها خوندیم، دیدیم و شنیدیم اما باید قبول کنیم خیانت موضوعی دور از تصور نیست...شوکه شدن و حال بد قابل درکه اما از یه حدش به بعد از یه دختر هجده ساله که توی اجتماع بوده و خانوادهها و مشکلاتشون رو دیده و اینقدر چموش و سرکشه به نظرم زیادیه. به خصوص اگه به خاطرش به همه از جمله آینده خودش آسیب بزنه. از طرفی عکسالعمل خانواده به این واکنش نازگل باز هم میگم طبق تجربیات من خیلی زیادی بود! تا جایی که من دیدم هیچکس واینمیسته چندین سال از دخترش حرف بشنوه و نازش رو بکشه وقتی اونقدر جدی و بدون حس بد و محق خطا کرده. همچین هیچکس تا این حد با دل طرف راه نمیاد که بذاره هر کار دوست داره بکنه و بره و بیاد. در آخر اینو هم بگم که داستان با اینکه بُعد عاشقانه نداشت و همش رئال بود و مشکلات جامعه، آخراش یکم فانتزی شد. آدم بدهی قصه بدبخت و فلاکت زده شد، آدم خوبه به عرش رسید و مطرح شد. آرامش رفته، به شکل دیگهای برگشت و همه همدیگه رو بخشیدن و یاد گرفتن خودشون رو بذارن توی اولویت و... متاسفانه من با این قضیه هم شدیدا مشکل دارم! چون نه کسی که خیانت میکنه اینطوری پست و حقیر میشه و نه کسی که خیانت میبینه اینطوری آروم میشه و متاسفانه، آرامش به اون شدت که توصیف شده بود به زندگی این خانواده متلاشی شده بر نمیگرده. در کل میتونم بگم اگه دیدهها و تجربیات خودم نبود شاید خیلی هم از این کتاب تعریف میکردم و اصلا این ایرادات رو ازش نمیگرفتم ولی خب...شاید بد نبود که یه نظر از طرف کسی که چیزهایی که دیده اصلا به سیاه سفیدی این کتاب نبوده پایین این کتاب ثبت بشه.
در دستهی کتابهای بسیار خوب ایرانی قرار میگیرد چون در هر صفحهاش پر از نکات و پندهای اموزنده است.شخصیت پردازی قوی و واقع بینانه بودن کتاب و اجتماعی محور بودن از نکات مثبت آن است.