سردوزامی و راویاش در این کتاب با نگاهی بازنگرانه، به اتفاقات منتهی به انقلاب ۵۷، خاطراتش در زندانهای انقلاب و سپس شرایطش به عنوان یک تبعیدی در عراق میپردازد. مانند کتاب "برادرم جادوگر بود"، راوی این کتاب که او هم اکنون در اروپا ساکن است، پر از خشم و نفرت و خستگیست.
راوی توانسته است که نگاهی دست اول و از درون به آن دوران و اتفاقاتش بیندازد؛ نکته جالب در مورد این روایت، این است که تصویری از فعالیتهای گروهها و فعالین چپ در شهرهای کوچکتر (همدان، خرمآباد و ...) ارائه میدهد. همچنین من تاکنون اطلاعی از فعالیتهای فعالین چپ (البته بجز مجاهدین) در عراق نداشتم.
«اردشیر رفت حمام. اردشیر ریشش را زده بود. اردشیر سبیلهایش را چخماقی كرده بود. اردشیر پیراهن سفید پوشیده بود. پيراهن سفيد را برای اين پوشيده بود كه وقتی گلوله سینهاش را میشکافد قطرات خونش بر زمینهای سفيد نقش بندد.»
انقلاب ذات ما را عریان کرد. این را مختاری میگفت و از بارِ اولِ خواندن، آویزهی کوبانِ ذهنم است.
اما روایتِ این ذات و عریان شدگی؟ شرحهشرحه شرحِ این ذاتِ عریان شده است. روایتِ شفق را در ادامه ی این گزارهی مختاری به ذهن میسپرم.
صد و هشتاد صفحه کتاب از قطعات مختلف تشکیل شده است. هیچ فصل یا قطعهای عنوان ندارد. راوی در بازنویسی، در رفتوبرگشت میان دو زمان و دو مکانِ مختلف است. مساله صرفِ سرگذشت نیست بلکه شرح و نظر گذاشتن بر آن و بازگویی روایتِ آن است. چنان که در عنوانِ کتاب هست: بازنویسی روایتِ شفق.
فصلی که در لینک زیر خواندهام تقریبا جایی در میانه ی کتاب دارد و با پیش و پس از خودش کمی متفاوت است. حرفها و آدمهایی از خلال یاد و خاطره در وقتِ مستی تکرار میشوند. شرحِ روایتی نیست، زخم خاطرهی زندهای است از وقایعِ زیسته و گذرانده.
زبان و لحنِ کتاب تند و تیز و دقیق است. در گفتنِ آنچه زیسته ابایی ندارد اما ننهمنغریبمبازی هم در نمیآورد. ردی از صفاتِ آه و ناله و افسوس نیست. نیشش به یکی نیست که نوشش به دهانِ درندهی کسِ دیگری باشد. تراشخوردگیِ کلمات برآیندِ برهنگیِ زندگیِ از سرگذرانده است. خواندنِ یک نوشتهی بیریا به زبانِ فارسی از آن اتفاق هایی نیست که زیاد پیشِ پای آدم گسترده شود. جای پای نویسنده در تسریِ لحن و تجربه ی راوی/شفق به کلِ کتاب است. همین تلاقی است که از این روایت یک اثری ساخته که فارغ از هر پروپاگاندا و فراتر از یک گزارش، شهادت میدهد. حیف که این روایت آنچنان که باید خوانده نشده اما چه باک؟ این ناخوانده ماندن از اعتمادی که باید به آن داشت کم نمیکند. در برابرِ همهی روایتهایی که تنه به پروپاگاندای هر وری میزنند، باید این کتاب را از قفسههای دستنخوردهی ذهن بیرون کشید و واردِ میدانِ بازی کرد.
کدام میدان؟ همان میدانی که کلمهها در آن بی جا شده بودند و همین که بیجا ماندهاند.