سیلان و آنارشی روایت رو خیلی خوش داشتم، که یعنی خوشم میومد از اینکه راوی در بند انسجام و فایده و کارکرد بندها و خطها نبود و سر کاموا رو پرت میکرد به هر طرف و رها میکرد یا رها نمیکرد و ادامه میداد یا نمیداد و غیره. با این وصف، به نظرم دینارو در مرکز رمان قرار میگرفت با قصه ها و جادوها و آرزوها و خیره شدن هاش و مهمتر بود از لات بازی های اسدالله خان و عشوه های جهان خانم و سیاسی کاری های جواد و رمو و دیگران. و باز زارمحمد مهمتر بود از دیگران برای من. بیش از هر چیز هم وصف های رمان رو خوش داشتم. یعنی دقیقاً اون جاهایی که هیچ خدمتی نمیکرد به پیشبرد روایت و اتفاقاً ذهن رو دور و منحرف میکرد از اینکه کی با کی چه نسبتی داره و قراره چی دست خواننده رو بگیره در انتها.
ناشبیه بود به خوانده های دیگه م از نسیم خاکسار، و به نظرم این یکی هم حیف که خونده نشه و ناشناخته بمونه.
داستان در یکی از شهرهای جنوب به نام «سوختهزار» روایت میشود. این روستا مثل فضای رمانها و داستانهای اقلیمی و ضداستعماری دهههای ۴۰ و ۵۰ پر از حضور نیروهای بیگانه یا همان انگلیسیها، مقاومت مردم، شورش کارگردها و همدستی نیروهای فئودال با استعمارگران است و مطابق با خصوصیات این ژانر،فضای داستان پُر از حضوِ دریا کشتی و کارخانه است. در این داستان، بیشتر تأکید بر شخصیت ضدقهرمان آن، اسداللهخان، است، برای اینکه تمام دو پیرنگ اصلی داستان، ماجرای رابطهی اسداللهخان و جهانخان و دیگری ماجرای قتل ملوان انگلیسی بهدست رمو، دوست جواد، اسداللهخان نقشی اساسی دارد و در آخر، کنش اوست که این پیرنگها را بهپایان میرساند. بهطور کل، داستان در همان فضای استعمارزدهی جنوب برمیگردد و هیچوقت رخداد ویژهای و متفاوتی در آن دیده نمیشود. تمام پیرنگ داستان مبتنی بر مقاومت در برابر استعمار است. حتی رابطهی جهانخانم با اسداللهخان هم بیان همین مقاومت است اما نکتهی ویژه این است که جهانخانم در آخر، تسلیم اسدالله خان میشود؛ شاید اگر این داستان پیش از انقلاب نوشته میشود این اتفاق نمیافتاد. ه داستان در سال ۱۳۷۰ چاپ شده است و در این سال، طبیعتاً روایتهای استعماری همچون روایتهای پیش از انقلاب نمیتوانسته ضرورت و لزوم داشته باشد. شاید برای همین، «جهانخانم» به ازدواج اسداللهخان تن میدهد. مواردی دیگری هم هست که نشان میدهد این داستان بهاندازهی زمانهی خود، دههی هفتاد، نوگرا نیست، مثلاً نقش زیاد خانواده، حضور نیروهای فئودال، کارگرها و ... بیشتر خصیصههای داستانهای پیش از انقلاب است، اما در کنار این موارد، شخصیت ویژهای در این داستان هست که بسیار متمایز از دیگر شخصیتهای داستان است: دینارو. دینارو خیلی شخصیت عجیب و پیچیدهای دارد سفرهایش، اینکه چند زبان دارد و ارتباطش با شخصیتهای دیگر. به طور کل، داستان زبان زیبا و جزئیپردازی دارد، اما من نمیتوانم آن را در آن دسته آثار پیشرو و متفاوت این دهه ببینم و بیشتر آن را دنبالهی سنتهای داستاننویسی دههی چهل و پنجاه میدانم.