Jump to ratings and reviews
Rate this book

سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم

Rate this book

43 pages, ebook

First published January 1, 2007

3 people are currently reading
166 people want to read

About the author

عباس نعلبندیان

26 books87 followers
Abas Na'lbandian
عباس نعلبندیان (۱۳۲۸–۸ خرداد ۱۳۶۸) نمایشنامه‌نویس پیشرو ایرانی بود. وی در جشن هنر شیراز مورد تحسین قرار گرفته و جوایز متعددی را به‌دست آورده‌بود. عباس نعلبندیان در سال ۴۸ به عنوان مدیر و عضو شورا در کارگاه نمایش مشغول به کار شد و تا اواخر سال ۵۷ در همین سمت باقی‌ماند. با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران، کارگاه نمایش منحل شد. تعدادی از اعضای کارگاه به دادگاه احضار شدند، از جمله عباس نعلبندیان که ۴ ماه را در زندان گذراند. آسیب روحی این ۴ ماه، به همراه انزواء و محدودیت‌های حضور در عرصهٔ تئاتر او را خانه نشین کرد. وی در سال ۱۳۶۸ خودکشی کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
52 (34%)
4 stars
55 (36%)
3 stars
30 (19%)
2 stars
13 (8%)
1 star
1 (<1%)
Displaying 1 - 22 of 22 reviews
Author 1 book315 followers
March 2, 2019
سندلی یا صندلی؟
منظور از: «سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم»، انتظار کشیدن مردگان (شخصیت های این نمایشنامه) برای فرا رسیدن روز (داوری) است. این ماجرا قسمتی از برزخ مردگان است که در انتظار آمدن داور هستند و نگران به اعمالشان. در این کتاب اشارات بسیاری به اشعار و روایات عرفانی اسلامی می شود. از حلاج و ابوالخیر نقل قول می کند و دغدغه ی اصلی نویسنده مفاهیم «عشق» و «مرگ» است.

تنویرِ شب
مولانا در مثنوی می گوید: به این جهت قیامت را «روز» نامیده اند زیرا در آن همه چیز بر همه کس روشن خواهد شد. پس: «سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم» یعنی منتظر بمانیم تا شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان به پایان برسد روز و هنگامه ی داوری فرا برسد.

جانِ کلام
جان کلام نویسنده، جمله ی پایانی کتاب است:
به شما نصیحت می کنم که برای فرار از شب روز را خراب کنید.
شب و روز نقیض یکدیگرند و اجتماعشان محال است. شب و روز در زنده بودن معنا دارد و در مرگ معنا ندارد.


اگر از ملکوت خوشتان آمده باشد، بعید می‌دانم کارهای عباس نعلبندیان را نپسندید.
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,114 followers
January 23, 2016
دوستانِ گرانقدر، این کتاب نمایشنامه ای است به نوشتۀ « نعلبندیان»، ولی هرچه فکر میکنم میبینم هیچ نکته ای برایِ نوشتن ندارد
نامِ شخصیت هایِ این نمایشنامه، یشخگا، شاگیخ، خشگیا، یشاگخ، گاخشی، شیخاگ، یخاگش و پرسنده هستند
متنی از این کتاب را به انتخاب برایتان در زیر، مینویسم
فراموش نکنید که از شب نمی شود فرار کرد. شاید بخواهید بدوید، اما شب از شما تندتر میدود... شما عرق میکنید و قلبتان به تپش می افتد و می ایستد... آنگاه شب شما را در آغوش می گیرد... به شما نصیحت میکنم که برایِ فرار از شب روز را خراب کنید
پیروز باشید و ایرانی
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
July 22, 2021
ده ستاره.

«گلوله‌ی اول را در میان دو چشم دخترم خالی کردم. خاب بود و در خاب لبخند می‌زد. صدای گلوله سری به خانه‌ی همسایه زد و برگشت.»

عباس نعلبندیان و نمایشنامه‌هایش، عباس نعلبندیان و سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم، از سرِ تاریخِ نمایشنامه‌نویسیِ ایران، زیادی اند. خیلی زیادی. "محمود استادمحمد" گفته بود "آستیم" قلم نمایشنامه‌نویسی‌اش را به "عباس نعلبندیان" بخشید و قلم قصه‌نویسی‌اش را به "بهرام صادقی". شباهتِ مایه‌ی این نمایشنامه با "ملکوتِ" بهرام صادقی طوری است که انگار روح و قدرتِ آستیم، طی تناسخ، عادلانه بین صادقی و نعلبندیان تقسیم شده و حلول کرده.

«ای تو! به من بگو که دردِ تیر تا چه حد است؟ چقدر زمان طول میکشد؟ به من بگو تا کِی باید این پرسشِ بی‌پاسخ در دهانم باشد؟ آیا فقط باید تیربارانم کنند تا بدانم؟ آه، پس به من میهنی لطف کن که آن میهن در شعله‌های نبردی، خانه به خانه بسوزد و من خود را به آن نبرد بیاندازم تا بگیرند و تیربارانم کنند.»

بعد از انقلاب بهمن، میهنی به نعلبندیان و ما لطف شد! میهنی که در آن نمایشنامه‌خوانیِ "ناگهان هذا حبیب الله"اش را بعد از چهل و سه سال که از تاریخ تالیفش گذشته بود، ذیل عنوان «محتوای ضدمذهب» توقیف کردند. میهنی که در آن ده‌ سال منزوی و جفادیده ماند و خودش را در آن کشت. در دفترچه‌ی یادداشتش نوشته بود «خدا کند که امروز و فردا کسی سراغم نیاید» و تا سه روز بعد از خودکشی کسی به سراغش نیامد*. روی سنگ مزارش نوشته اند «در این غربت غریب، عطر تو را از کدامین توفان باید خاست؟».
پس به من میهنی لطف کن.

*آیدین آغداشلو
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews87 followers
March 9, 2022
محتوای اکثر آثار نعلبندیان به سرگردانی و تنهایی، بیهودگی و پوچی، جبر سرنوشت و خلاصه مهم‌ترین دغدغه‌اش مرگ است. مرگ یکی از مهم‌ترین موضوعاتی است که هنر با آن درگیر است. آثار نعلبندیان تنها با درک حضور سنگین و مسلط مرگ است که می‌تواند در خود منطق یابد و درک شود. شاید از این زاویه نعلبندیان را بتوان با هدایت مقایسه کرد. این که هردو در شرایط فشارهای توامان اجتماعی و ناملایمات زندگی شخصی دست به خودکشی
.زده‌اند نیز آن‌ها را با نویسندگان مشابهی در غرب قابل مقایسه می‌کند
.سایه‌ی مرگ تنها آن‌جا سنگینی می‌کند که زندگی، سخت و پیچیده، و عشق ناپیدا باشد
.متن فوق از نیلوفر بیضایی‌ست






این چه شقاوتی است که انسان را در بند گذر نابریدنی زمان می‌کند. لحظه‌یی را تحمل می‌کنیم به امید لحظه‌یی دیگر، ساعتی را به امید ساعتی دیگر و روزی را به امید روزی دیگر. با خود می‌گوییم شاید در این لحظه، در این ساعت، در این روز و این سال، چیزی باشد سوای گذشته. اما هیچوقت هیچ چیز
.تازه‌یی نیست
Profile Image for Susan.T.
52 reviews10 followers
November 25, 2022
نوشته‌های نعلبندیان رو دوست دارم، هر چقدر که تاریک و تیره باشن.

+ پیش از آن که خنجر را در سینه‌اش بنشانم، برایم نوشته‌بود: ترا من دوست می‌دارم و از این دوست داشتن گریزی و گزیری نیست، چرا که تو، به من، دوست داشتن را آموختی.
Profile Image for Sarah.
130 reviews13 followers
October 11, 2024
شاهکار‌. محشر. فوق‌العاده. موبه‌تن‌سیخ‌کن. هاج‌وواج‌کن. به‌فکرفروبرنده. احساس‌ایجاد‌کننده. و صدتا صفت من‌درآوردی و غیرمن‌درآوردی دیگه!
این نمایشنامه بهترین نمایشنامه‌ایه که تا به این‌جا خونده‌م، و یا حداقل یکی از بهترین‌هاست. (شایدم الان تحت تاثیر احساسات بعد از تموم کردنش دارم اینو می‌گم، ولی خب.)
حتما بازم می‌خونمش.
Profile Image for hasti sareban.
23 reviews9 followers
Read
August 24, 2024
باید دوباره همین ماه بخونمش و بعد مفصل مینویسم ازش
Profile Image for Arisarah.
122 reviews139 followers
December 19, 2020
احساس می‌کنم برایم کامل‌تر از آن بود که بتوانم درباره‌اش بنویسم و یا حرفی بزنم. شکوه و کمالش برایم لال‌کردنی‌ست. معجونی از ادبیات و عرفان و مذهب که در عین حال هیچکدامشان نیست و انگار پدیده‌ای‌ست کاملاً مجزا. گاهی شکسپیر است و گاهی عطار، اما در اصل هیچکدامشان نیست. نعلبندیان‌نامی‌ست با دنیا و حتی املای مخصوص به خودش. خدایی که رستاخیز خودش را خلق می‌کند. مرگ و نیستی و انتظار و ترس از قضاوت قاضی‌القضات.
Profile Image for Dina.
111 reviews55 followers
September 7, 2023
«پیش از آنکه خنجر در سینه‌اش بنشانم، برایم نوشته‌ بود: ترا من دوست می‌دارم و از این دوست داشتن گریزی و گزیری نیست، چرا که تو، به من، دوست داشتن را آموختی.»
Profile Image for Farnaz.
360 reviews126 followers
June 30, 2017
چقدر اینجا تاریک است، چقدر تاریک است. هر قدم که برمی دارم، ظلمت اظرافم بیشتر می شود. باید برگردم به عقب؟ باید پیش بروم؟
_____________________________________________________________
برق که درخشید، چشمانش را دیدم. گویی مرا مسخره می کرد. قهقهه ی ساکت چشمانش، دستم را بر دسته ی خنجر لرزاند. اما برق فرو مرد و دیگر، ادامه ی قهقهه ی ساکت را ندیدم. آنوقت تاریک بود
_____________________________________________________________
دستی که دراز می شود، باید سرشار از.. از... از ایمان باشد، یا نیرو. به هرحال سرشار باشد
_____________________________________________________________
آه، اگر بدانید چقدر خسته ام. راه درازی را تا بدینجا کوبیده ام. در راهم همه عذاب و آزار بوده است. مردمان خوب و مهربان که در خانواده های خوشبخت زندگی می کنند، هنگامی که صدای زنجیر مرا که از فراز درختان کهنسال و قله های خفته در زیر چادر سپید مرده ریگ زمستان، می گذشت، می شنیدند، با چشمان پر اضطراب، به راهی که از آن می بایست می رسیدم، می نگریستند و کودکانشان را به خانه می راندند تا در آغوش مادر بیاسایند و چشمشان در چشم من نیفتد
____________________________________________________________
وقتی که دیدمتان، چهره ای روشن از رنگ امید داشتید که شاید من هم داشتم. راستی شما تیرگی در اطرافتان ندارید؟ کمی پیش من همه چیز را تیره می دیدم، اما حالا می دانم که شب است.
خورشید، زمانی است که مرا، که ما را، ترک گفته است
____________________________________________________________
من دوستش می داشتم، باور کنید که دوستش می داشتم. {مکث} ولی آیا دوستش می داشتم؟ من دستی داشتم که سرشار بود، دستی داشتم که ضربانی گرم و دل انگیز داشت، دستم را از میان همه ی تاریکی ها، پیش بردم. دل در سینه ام می تپید و لبخند، رنگی جاودانه بر لبم گذاشته بود. انگشتی ظریف که از ملکوت می آمد - و من نمی دیدمش - بر گونه ام سرخی ریخت و نهال پرتمنای شوق را در چشمانم کاشت. ولی آیا... دستم حتی دمی هم در خلآ نمان. او دریای مواج دوست داشتن را که در آستین نگه داشته بود، برداشت و پیش آورد. در چشمانش و در تمام جانش، برقی بود که از خیابانها و ساختمانها و میدانها و مردمان می گذشت و در من می نشست. خنده ام را به قهقهه ای پاسخ داد و دستم را به بوسه هایش بوسید. لطافت بخشیده ام را با گیره ای از پرند گرفت و آن را در صندوق گلگونم نگه داشت. اشک شوقم را از گونه چید و در حریر سبزش به یادگار نگه داشت. ابرها را به زیر پا آورد و دستم را کشید و تا نهایت کهکشان ها برد. همه ی گرمای آغوشش را به آغوشم داد. سحر کلامش را به صر صر سپرد تا در تمام ذرات هوا نور و آتش بپراکند که به هر سو که روم، کلامی مرا خوشامد گوید. و گفت که اقیانوسی از مهر است که -من این رود کوچک- در آن می ریزم، در آن خواهم ریخت
____________________________________________________________
چه فریبی، چه فریبی. لبخنده ی من پایدار نماند
____________________________________________________________
فریبی نبود. ترفندی نبود. تنها، تنها رنگ از رخ خوشبختی ما پریده بود. من می دانستم که، اطمینان داشتم که: بدترین احساسی که آدمهای عاشقق دارند، عدم اطمینان است. بنابراین بی پایه ترین ازدواج ها که کاملا از عشق خالی باشد، آسایش بخش به نظر می آید.
امضا کردم و تبریک شنیدم. و باز هم. تا زمانی که به من گفتند: مرد! به راستی که جلقه ی محکمی آفریدی! و من دیدم که قیود، در اطرافم ریخته است و من، لبخندزنان بر آنها می نگرم. در دلم این هوس دیوانه وار بود که با قهقهه ای ، نفیر خوشبختی پررنگ خود را به آسمانها بفرستم تا کروییان را آگاه کند، اما، اما دیری نپایید که رنگ از خوشبختی من پرید
____________________________________________________________
روزی که سربلند کردم تا به خورشید لبخند بزنم، دیدم که آفتاب از کنارم می گریزد، دیدم که سایه ندارم. در میان مه، یا دود، یا اثیر، غرق شده ام. شاید هم حس می کردم که سبک شده ام. دیدم که سایه ندارم. رنگ از رخ خورشید پریده بود. دیوارها و خانه ها و خیابان ها، در رنگ زرد غم آوری می سوختند و بر باد می رفتند. ممن دریافتم که دستی بلند می خواهم تا نفیر قهقهه ام را - اگر به آسمان و به نزد کروییان رفته باشد - بازگردانم. خط چه باید کرد، که از شعاع مورب زرد خورشید جدا میشد، به چهره ام نشست. وقتی به الاح ورتم مشغول بودم، در آینه به خود خیره می شدم به کرم های خاکی فکر می کردم. وقتی که غروبها در خیابان ها در میهمانی ها، در سینماها و یا در هرجای دیگر با خوشبختی های پر رنگم، با قیودم، قدم می زدم، حس می کردم که در من چیزی می شکند که مرا قدمی از ایشان دور می کند. نه آن صداهای بچه گانه را می شنیدم، نه آن صدای پر اطمینان آسوده را. من، دست آنها را در دست می فشردم، اما می دانستم که میان ما کوه ها و دره ها و بیابان هاست. این، بیهودگی بود. آه من می دانستم که آینده ما را انتظار می کشد، آینده ای که بی گمان مصیبت بار خواهد بود. روزها و ماه ها و سال ها بر ما خواهد گذشت. نهال های کوچک شکننده، به درختان تناوری بدل خواهند گشت که هزاردست پر توان هم نمی تواند ریشه شان را از خاک بیرون کشد. خورشید، زرد پیوسته ی خود را خواهد تاباند و من هر روز صبح، در آیینه به کرم های خاکی خواهم اندیشید. کاغذهای روزی نامه ها سپیدتر و سپیدتر خواهند شد. خانه ی بزرگتری خواهم گرفت که از شهر دورتر باشد هر چند شبی یک بار با دوستان روزگار جوانی، در میخانه ای پرت و گمنام و رو به فروریختگی، چند جامی خواهم زد و پر افسوس به سیماهای جوانانی که از کنارم می گذرند، چشم خواهم دوخت. پشتی خمیده پیدا خواهم کرد و باید برای مطالعه آینگی بر چشم بگذارم غروبها در بالکن خانه خواهم نشست و به ازدحام پایان ناپذیر فزاینده، و به زرد در خون نشسته ی مرنده، نگاه خواهم کرد. {مکث} گلوله اول را میان دو چشم دخترم خالی کردم. خواب بود و در خواب لبخند می زد. دای گلوله سری به خانه های همسایه زد و برگشت
و وقتی که پسرم با چشمان گشاده و دهان باز رو به من داشت، گلوله ی دوم را هم در گوش او خالی کردم. می خواست فرار کند. صدای گلوله، سری ببه خانه های همسایه زد و برگشت. نگاهش را به یاد دارم او چیزی نمی دانست. شاید می پرسید: چکار می خواهی بکنی؟ رو که برگرداندم، همسرم در چارچوبه ی در ایستاده بود، اما این، دستم را نلرزاندو دای گلوله، سری به خانه های همسایه زد و برگشت
____________________________________________________________
اگر شما هم از خواستن او دست شسته اید، پس بیایید برویم {به اطراف نگاه می کتد} اینجا، جای غم انگیزی است. دل آدم می گیرد. در آسمانش خفاشی ست که بر همه ی این مکان بال گسترده است. بیایید برویم. بیایید برویم. من هم تنها هستم. من هم غمگینم {رو برمی گرداند} ای تو! به من بگو که درد تیر تا چه حد است؟ {کمی متفکر ، در خود می ماند. سپس رو برمی گرداند} چرا من آن لوله ی سرد را میان دو پشم خود نگذاشتم؟ من نمی ترسیدم. باور کنید. فقط یک طوری بود مثل اینکه تا همینجا مورد احتیاج بوده {می خندد }
____________________________________________________________
آری، خواهم گفت. شاید که گفتن آسودن باشد. شاید که گفتن شاد گشتن باشد. ما بر بال ابرهای شاد و سبک نشسته بودیم و دست در آغوش هم داشتیم که او آمد. با دو خط نمی توان مثلث کشید. این قاعده است. خط سوم آمد. او که بود؟ ابلیسی بود یا فرشته ای؟ سحر نگاهش در چشمانم نشست و قلبم را لرزاند. و این زمانی بود که همچنان دست در دست یارم داشتم. من به یارم هیچ نگفتم. هیچ نگفتم که نگاهی بر من فرود آمد و دستی به جانم کشیده شد. او، همچنان غرق در سرور بی وقفه ی خویش بود، می پنداشت که گرمای بدنم و التهاب آغوشم و نفس های تندم هنوز، او را مشتاقانه پذیره می شود. نمی دانست که تمام اینها را آن ضلع سوم مثلث، آن نگاهی که از پشت شانه های او آمد، از من به سرقت برد
____________________________________________________________
از دور صدای خنده ی غمناکی می آمد و او تکیه بر شب کرده بود
____________________________________________________________
فریفتن، شاید آغاز کردن باشد، اما پایان دادن نیست. فریفتن شاید قضاوت شدن باشد
____________________________________________________________چشمانش را دیدم. گویی مرا مسخره می کرد. هقهه ی ساکت چشمانش
____________________________________________________________
اینجا، خستگی یک امر همگانی است
____________________________________________________________
من دیگر به هر الم و دردی می خندم. چه، ایمان دارم که آن محتوم جاودانه را هیچ نمی توان کرد
____________________________________________________________
نیک در انسان نگریستم و به زاری اقبال او پی بردم
____________________________________________________________
این چه شقاوتی است که انسان در بند گذر نابریدنی زمان می کند. لحظه ای را تحمل می کنیم به امید لحظه ای دیگر. ساعتی را به امید ساعتی دیگر و روزی را به امید روزی دیگر. در این روز و این سال، چیزی باشد سوای گذشته. اما هیچوقت هیچ چیز تازه ای نیست. این چه شقاوتی است که سراب تلخ امید را پیش روی ما می گذارد؟ چگونه می توان خود را در گرداب پیچنده و در خود مرنده ی خوشبختی های کوچک پر رنگ رها کرد، در حالی که آن جادوی بزرگ دم به دم نزدیکتر میشود
____________________________________________________________
همه چیزها پر از خستگی ست که انسان آن را بیان نتواند کرد
____________________________________________________________ و من مردگانی را که قبل از آن مرده بودند بیشتر از زندگانی که تا به حال زنده اند آفرین گفتم و کسی را که تا به حال به وجود نیامده است از هردوی ایشان بهتر دانسته ام چون که عمل بد را که زیر آفتاب کرده می شود ندیده است. باطل اباطیل همه چیز باظل است
____________________________________________________________
انتظار کشید تا دستی خاکستر غم بر سر و روی ما بپاشد و او مترسک مهربانی شود
____________________________________________________________
می توان دیگران را مورد قضاوت قرار داد؟ قضاوت. قساوت
____________________________________________________________
آه می بینم که می خواهی از صندلی برخیزی. اما بنشین. تو نمی توانی برخیزی. شاید هم بتوانی. ولی برخاستن، رفتن نیست. البته شاید هم بروی. اما رفتن تمام شدن نیست
____________________________________________________________
از شب نمی شود فرار کرد. شاید بخواهید بدوید، اما شب از شما تند تر می دود. شما عرق می کنید و قلبتان به تپش می افتد و می ایستید. آنگاه شب شما را در آغوش می گیرد. به شما نصیحت می کنم که برای فرار از شب روز را خراب کنید. {فریاد می زند} روز را خراب کنید
Profile Image for Elia.
92 reviews6 followers
December 24, 2024
بزودی میام و براش متنی می‌نویسم
Profile Image for Panizzz.
13 reviews17 followers
June 18, 2015
"فراموش نکنید که از شب نمیشود فرار کرد
شاید بخواهید بدوید اما شب از شما تندتر میدود
شما عرق میکنید و قلبتان به تپش می افتد و می ایستید...
آنگاه شب شمارا در آغوش میگیرد
به شما نصیحت میکنم که برای فرار از شب روز را خراب کنید...روز را خراب کنید"

Profile Image for tahere zanguee.
64 reviews2 followers
December 14, 2020
عالی بود، پر از معنا. این نویسنده چرا معروف نیست؟ چرا آثارش اونطور که باید دیده نشده؟ چرا به صحنه نرفته این نمایشنامه. کاش قدر اینجور آثار رو بیشتر بدونیم
Profile Image for Eshraq.
216 reviews23 followers
Read
January 26, 2025
از سبک داشتن خوشم میاد و عباس نعلبندیان سبک خودش رو داره که فقط برای خودشه.
میتونم بگم یاد یک سری نویسنده‌ها میفتم موقع خوندنش مثلا بکت ولی نمیتونم بگم که ازش تاثیر گرفته یا هرچیز دیگه‌ای. این عباس نعلبندیانه، خود خودش.

در بهترین زمان ممکن بهم رسیده این آثار، غمگینم، و به هر درد و دوایی بدبین و منتظر صبح.
میتونم هر نمایشنامه‌رو چند بار در یک نشست بخونم و بعد از هر پاراگراف انقدر خیره بمونم که همه چیز تار شه و لرزان.

کاش ببینمش یه روزی...
Profile Image for Sara Beytuie.
5 reviews
June 28, 2021

... اما، اما فراموش نکنید که از شب نمی‌شود فرار کرد.
شاید بخاهید بدوید، اما شب از شما تندتر می‌دود.
شما عرق می‌کنید و قلبتان به تپش می‌افتد و می‌ایستید.
آن‌گاه شب شما را در آغوش می‌گیرد...
Profile Image for Fateme Beygi.
348 reviews136 followers
July 19, 2014
بدترین احساسی که آدم های عاشق دارند عدم اطمینان است!
*
از نشتن چه ثمر می جویید؟
*
برای فرار از شب، روز را خراب کنید!

انتخاب شخصیت ها و وقایع رو دوست داشتم.


Profile Image for Niuosha.
417 reviews
August 29, 2021
با بچه ها خوندیم
در کلاب هاوس
در کلاب ادبیات روی صندلی لهستانی
من خشیگا بودم ... هنوز می لرزم .. حتی بعد از آنکه خنجر را در قلبم فرو کردم ....
Profile Image for asø.
13 reviews
September 18, 2024
من باید این رو دوباره بخونم. چون اسم‌ها باعث شدند گیج بشم.
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
May 24, 2020
⁦▪️⁩سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم؛ عبّاس ِ نعلبندیان
~
چقدر اینجا تاریک است، چقدر تاریک است. هر قدم که برمی دارم، ظلمت اظرافم بیشتر می شود. باید برگردم به عقب؟ باید پیش بروم؟
~
دستی که دراز می شود، باید سَرشار از.. از... از ایمان باشد، یا نیرو. به هرحال سرشار باشد
~
وقتی که دیدم ِتان، چهره‌ای روشن از رنگ امید داشتید که شاید من هم داشتم. راستی شما تیرگی در اطراف ِتان ندارید؟ کمی پیش من همه چیز را تیره می‌دیدم، اما حالا می دانم که شب است.
خورشید، زمانی است که مرا، که ما را، ترک گفته است
~
من دستی داشتم که سرشار بود، دستی داشتم که ضربانی گرم و دل‌انگیز داشت، دستم را از میان همه‌ی تاریکی‌ها، پیش بردم. دل در سینه‌ام می‌تپید و لبخند، رنگی جاودانه بر لبم گذاشته بود. انگشتی ظریف که از ملکوت می‌آمد - و من نمی دیدمش - بر گونه ام سرخی ریخت و نهال پرتمنای شوق را در چشمانم کاشت.
~
و دستم را به بوسه‌هایش بوسید.
~
و گفت که اغیانوسی از مهر است که من این رود کوچک در آن می ریزم، در آن خواهم ریخت.
~
لبخنده‌ی من پایدار نماند...
~
روزی که سربلند کردم تا به خورشید لبخند بزنم، دیدم که آفتاب از کنارم می‌گُریزد، دیدم که سایه ندارم. در میان مه، یا دود، یا اثیر، غرق شده‌ام. شاید هم حس می کردم که سبک شده ام. دیدم که سایه ندارم. 
~
لیلی سر ِ زلف شانه می‌کرد
~
مجنون در اَشک دانه می‌کرد
~
از دور سِدای خنده‌ی غمناکی می‌آمد و او تکیه بر شب کرده بود
~
گویی دستم ناپاک است به هر چیز و هر کُجای می‌زنم َش، بر آن می‌ماند
~
خاب هم نمی‌تَوانم بروم، چشم که بر هم بگذارم، یکباره تمام تصاویر نفرت‌انگیز، پیش ِ چشمانم زنده می‌شوند...
~
اینجا خَستگی یک اَمر ِ همگانی است
~
آه من احساس ِ سَردی می‌کنم، گویی ناگهان، فَصل ِ سَردی رسیده است
~
من دیگر به هر الم و دردی می‌خَندم. چه، ایمان دارم که آن مَحتوم ِجاودانه را هیچ نمی‌توان کرد
~
- چه غُروب ِ پُر دردی.
- چه روز ِ توان‌فرسایی
- چه شَب ِ تاری
- چه پایان ِ وحشت‌اَنگیزی
- چه فَریب ِ زشت ُ غم‌انگیزی
~
آه ای دَرد ِ مُدام؛ اِی شکنجه‌ای بی‌اِنقطاع
~
میلی به گریستَن هم ندارم
~
مَن چقدر خسته‌اَم، چشمان َم پر از نُقطه‌های ِ تاریکَند
~
چون نیک در انسان نگریستَم، به زاری ِ اقبال ِ او پِی بردم
~
اِی زنده‌گانی ِ ناچار
~
پوست ِ من در آرزوی ِ ضربه‌های َت می‌سوزَد
~
من به باد چیزی سِپرده‌ام، بگویید بدانَم باد امانت ِ سپرده شُدن را پس می‌دهد؟!
~
اَکنون فصل سَردی، اَکنون شب ِ پایدار، اَکنون بوی ِ جسدهای متعفّن ِ میدان‌های ِ جَنگ، اَکنون اَشک ِ بر گونه‌ها، اَکنون ظلمت ِ مُدام ُ ماننده، اَکنون ادامه‌ی بی‌وَقفه...
~
آه می‌بینم که می‌خاهی از سَندلی برخیزی. اما بنشین. تو نمی‌توانی برخیزی. شایَد هم بتوانی. ولی بَرخاستن، رفتن نیست. البتّه شاید هم بروی. اما رفتن تَمام شدن نیست.
~
اما فراموش نکنید که ازشب نمی‌شَوَد فَرار کرد، شایَد بخواهید بدَوید، امّا شَب از شما تندتَر می‌دود.
شما عرق می‌کنید ُ قلب ِتان به تپش می‌اُفتد ُ می‌ایستید. آنگاه شَب شما را در آغوش می‌گیرد. به شما نصیحت می‌کنم که برای فرار از شب روز را خَراب کُنید. [فریاد می زند] روز را خَراب کُنید . [ به فَریاد ُ با خَنده ]خراب کُنید، خَراب کنُید
~
Profile Image for Niusha Ghodrati.
48 reviews2 followers
March 23, 2023
از کتاب:
این چه شقاوتی است که انسان را در بند گذر نابریدنی زمان می کند؟ لحظه ای را تحمل می کنیم به امید لحظه ای دیگر، ساعتی را به امید ساعتی دیگر و روزی را به امید روزی دیگر. با خود می گوییم: شاید در این لحظه، در این ساعت، در این روز و این سال، چیزی باشد سوای گذشته.
اما هیچ وقت هیچ چیز تازه ای نیست. این چه شقاوتی است که سراب تلخ امید را پیش روی ما می گذارد؟
Profile Image for Helia.
24 reviews
March 8, 2020
هنگام خوندن نمایشنامه به کرات یاد «در انتظار گودو» می‌افتادم و این رو به عنوان نکته‌ی منفی اعلام نمی‌کنم. هنوز رمان‌های نعلبندیان رو نخونده‌ام ولی تا این‌جا فکر می‌کنم نمایشنامه‌ی محبوب ایرانی‌ام سندلی کنار پنجره بگذاریم و ... باشه.
قسمت آخر نمایشنامه هم که همه چیز در کامل‌ترین شکل خودشه.
1 review
November 12, 2010
من دیگر بر هر الم و دردی می‏خندم؛ چه، ایمان دارم که آن محتوم جاودانه را هیچ نمی‏توان کرد.
Displaying 1 - 22 of 22 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.