ماجرای کفترکش با آزادی مردی از زندان شروع میشه که برای امرار معاش مجبور به فروختن کفترهای عزیزتر از جونش میشود. با فروش کفترها به پیرمردی سفیدپوش با فرقهای آشنا میشه که هدفشون بیدار کردن روح شرارت و جنایت در انسان است.
ایده اولیه جذاب است اما انگار نویسندگان عجله داشتهاند که داستان را زود تمام کنند. شخصیت اصلی، ابی دودست، درست و به جا در موقعیت قرار میگیرد و تلاشهایش برای در آوردن ته و توی ماجرا منطقی است اما تقریبا به جز چند مشت و لگد هیچ جا به مشکل نمی خورد. سریع راهش را پیدا می کند و راحت به آنچه میخواهد میرسد. از طرفی دیگر پیرمرد، همان بدمن قصه، با آن دم و دستگاهش به راحتی بارها مورد نفوذ قرار میگیرد و در برابر این نفوذها فقط کمی تلاش میکند و جایی با دلم رحمی میگذارد ابی به آسانی از دستانش بگریزد. در نهایت هم بدون هیچ کمک و محافظی به مهم ترین مکان عمرش میرود که ابی او را به راحتی در آنجا بیابد. کتاب جایی هم در ذوقم زد. فکر کردم ارجاع تاریخی ابتدای کتاب و اشارهای که در اواسط داستان به آن میشود، قرار است اتفاق مهم و ویژهای ،برای من که هم علاقمند به ادبیات جنایی و هم تاریخ هستم رقم بزند. اما صرفا اشارهای کوتاه و بدون دلیل خاص بود که میشد جای آن هزاران واقعه تاریخی و تخیلی دیگر گذاشت و باز آب از آب تکان نخورد.
This entire review has been hidden because of spoilers.