محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است. محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.
وقتی شروع میشه اول میگی چقد داره چرت و پرت میگه ولی لابلای چرت و پرت گوییهاش ممکنه بعضی جاها واقعن خندهدار باشه. اما یک سری جملات کاملن جدا از هم و گاهی خندهدار، اونقدر راضی کننده نیست. خودم فکر میکردم که چقد میخواد شبیه وودیالن بنویسه و چقدر ناموفقه توی این کار. وقتی جلوتر میره، ینی حدود سهچهارمِ کار که میگذره، یکم داستان وارد ماجرا میشه و بامزه بازیهاش وارد داستان میشن و اونوقته که چارچوب خوبی برای قرار گرفتنِ طنزها توی متن ساخته میشه و ماجرا بیشتر به دل مینشینه. باز هم انگار که نویسنده شروع کرده به نوشتن و وسط کار فهمیده که باید این روند رو یکم جهتدار تر بکنه. یکجور ناخوداگاه نویسی که کمکم مسیر اصلیشو پیدا میکنه. من به شخصه اینجور طنز رو خیلی دوست دارم، اما نه به شکل پراکنده. قسمت اخرش رو دوست داشتم و به چیزی نزدیک شد که واقعن ازش لذت بردم!
راههای زیادی برای انتقال پیام وجود داره، یکی از راهها، نوشتنه. و البته به نظر من بهترین و ماندگارترین راه ممکنه.
راههای زیادی هم برای انتقال پیام سِری وجود داره، یکی از اونها هم نوشتنه.
اما به نظر من بهترین راه نوشتن یک پیام سری، نوشتن آشکاره.
یه سری کد قرار دادی بین عدهای آدم، که از روی نوشتههایی که در دسترس عموم هست، بتونن رمزگشایی کنن.
تنها حالت توجیه پذیر این کتاب برای من، همین بود که حامل یه سری پیام سری باشه، در غیر اینصورت یه آشغالِ تمام عیار بود.
چند روز پیش، چند دقیقهای که تو روانپزشکی بیکار نشسته بودم، کتاب رو شروع کردم و حس کردم فضای روانپزشکی باعث شده کتاب اینجوری به نظر برسه، پیدیاف رو بستم و گذاشتم برای بعد. ساعت چهار صبح، هیجده روز بعد که امروز باشه خوندم و بازم نظرم همین بود.
دوشنبه، بیست و نه آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی مصادف با نوزده نوامبر دوهزار و هشت میلادی و هشت شعبان هزار و چهارصد و بیست و نه قمری
نمایشنامهخون نیستم ولی عاشق شدم . ( ...از عصبانیت میره هواپیما رو میزنه به برجهای دوقلو. میزنه به «هالیوود». میزنه به «بالیوود». میزنه به «قطعنامهی شورای امنیت». اونوقت «شهرام شبپره» میمیره. «دکتر مصدق» میمیره. «الیزابت تایلور» میمیره. «آرنولد» میمیره. «محمد بیجه» میمیره. «سوزان روشن» میمیره. «پاپ بندیکت شانزدهم» میمیره. روز میمیره. شب میمیره. دنیا میمیره. عصر حجر میشه. «دایناسور»ها زنده میشن. مردم میرن تو غار. ما تو حومهی «منهتن» یه غار اجاره میکنیم... ) . عاشق شدم. عاشق دکتر مصدق و تزار نیکلای دوم. عاشق پاپ بندیکت شانزدهم و سوزان روشن عاشق وسپا شدم و تکچرخ زدن. عاشق جیگرکی استیون اسپیلبرگ اینا. عاشق «مسافره، چند قدم دیگه پیاده میشه.» عاشق «وکیلم بنده؟». . سوار اتوبوس شخصیم شدم یه نفره دربست گرفتمهفت تیر و تو تموم شدی. ۲۴ صفحه کیف کردم. به خدا که ۲۴ صفحه فقط کیف کردم. . ( همه دور ما جمع شدن. میدونم که باید یه کاری بکنم. میدونم باید «چومیاتی» رو از این مهلکه بیرون ببرم، اما نمیدونم چهطوری. کاش میتونستم پرواز کنم. کاش میتونستم زمین رو بشکافم و فرو برم توش. کاش میتونستم بپرم تو اپ و شناکنان برن به اخر ابهای دنیا. اما هیچکدوم از اینکارها رو نمیتونم بکنم، فقط منتظر میمونم و امیدوارم اتفاقی بیفته. و اون اتفاق میافته. یههو آقام رو میبینم که با «وسپا»ش تکچرخ میزنه و از میون جمعیت راه باز میکنه و جلو میاد. میگه: «بپر بالا». ) .
برای شروع نوشتن راجع به کتابهایی که دوستشون دارم-یا ندارم- اولین انتخاب، به شکل ناخودآگاه متفاوتترین نوشته چرمشیر شد. برای من محمد چرمشیر همیشه نویسنده سفت و ((اوس و قوسدار)) نمایشنامه هایی مثل ((باد اسب است))، ((رقص مادیانها و آمدیم نبودید، رفتیم)) و چندین و چند متن درآم چهارچوب دار و استخوان دار دیگر بوده است، نویسنده ای که تراژدی رکن، و شاعرانگیِ دیالوگها جان اکثریت نوشتهایش بوده و هست. اما اینجا، در همچیز میگذرد تو نمیگذری ، یک آن انگار چرمشیر همه اصولش را زمین گذاشته، یک مهار ناپیدا را از تخیالتش برداشته و به تمام شخصیتهایی که همیشه از داستانهایش حذف میکرده اجازه داده بیایند و حرف بزنند. اصلا بیایند و احمقانه ترین قصه ممکن را خلق کنند. این مونولوگ، همان جایی است که چرمشیر کور میشود، به روی تمام واقعبینی و اسطورهپردازیهایی که معمولا در آثارش به چشم میخورد. و نابینا، قصه شهرام شبپره، تزار نیکولای دوم، برادران آب منگل ، وسپا و چومیاتی آسه کا سیزده اف هفت هافبک چپ پای نفوذی تیم فوتبال بانوان مریخ را تعریف میکند. در نهایت باید بگویم، تکلیف من هنوز هم با این متن روشن نیست، اما میدانم که هنوز هم دوست دارم گاهی با صدای بلند بخوانمش.
تا حدود وسطش رو به زور خوندم. شلوغ و سرسامآور و نفهمیدنی بود برام. ولی کم کم فاز رو گرفتم و کلافگیم کم شد و تونستم باهاش ارتباط بگیرم. هرچند نمیتونم بگم دوستش داشتم. نقطه قوتش اینه که واقعا جهان و زبان خودش رو میسازه و ماجرا رو تو اون جهان و زبان تازه پیش میبره. همهی قوانین این جهان ساختهی نویسندهس. ارتباط مفاهیم، اشیا، شخصیتها، ارجاعهای پاپکالچرطوریش، همه. این کار رو توی حجم انقد کم کردن سخته واقعا. ولی خب سوی تاریک همین ویژگی: به نسبت حجم کتاب، برای من زیادی طول کشید تا این جهان رو یاد بگیرم. مثلا دو سوم کتاب رو گیج زدم و اون آخر تازه راه افتادم.