علیاکبر سعيدیسيرجانی، اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی در تاريخ بيست آذر ماه هزار و سيصد و ده در سيرجان متولد شد. ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد. او در ۲۴اسفند ماه هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه ها درج گشت. با وجود ادعای کمال خرازی سخنگوی وقتِ جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل مبنی بر ديدار سيرجانی با خانواده آنها تا زمان وفات وی در زندان موفق به ملاقات وی نشدند. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های رسمی اعلام نمود. درست همان زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام کرده بود. مطابق اعترافات اميرفرشاد ابراهيمی و شواهد آشکار، سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسيد.
شاید یکی از بهترین کتابهایی است که تا به حال خوانده ام. به خصوص به دوستانی که قبلا شاهنامه را خوانده اند پیشنهاد میکنم این کتاب را مطالعه کنند. اطمینان میدهم که برداشتتان از آنچه خوانده اید متفاوت خواهد شد.
مانند هر نوشتهی دیگری از سعیدی سیرجانی بسیار گزنده و روان و خوشخوان و آگاهی بخش و روشن. پرداخت موازی داستان امروز و دیروز ایران. داستانی که تا نیاموزیم باز بر سر ما میآید. افسوس که زود از ما گرفتندش.
سعیدی سیرجانی مثل همه ی کارهای دیگرش، اینجا هم به موقعیت ما و روزگار فعلی نظر داشته است. در حماسه ی ما گشتاسب البته موجود موذی و منفوری ست، اما بزرگ نمایی این ضایعات، هرچقدر هم که غلو شده باشد، چیزی از معصومیت و بی گناهی نصیب اسفندیار نمی کند. او نیز به نوبه ی خود، اگرچه جوان، طالب قدرت است و با وجود روشن بینی هایی که از او دیده ایم، و به ویژه عبورش از هفت خان، اینجا و در پذیرش فرمان پدر - شاه، خیلی کم می آورد.