سعید عقیقی (متولد ۹ آبان ۱۳۴۹ - کرمانشاه) فیلمنامهنویس، مدرس، منتقد و کارگردان سینما که به خاطر مقالههای صریح و تندش شهرت دارد. عقیقی نویسنده سه فیلمنامه هفت پرده و شبهای روشن و صداها است.
ایده کتاب نقد نوشتن برای یک فیلم جالب است از آنجا که سرفرصت درباره تمام قسمتهای فیلم حرف زده میشود عقیقی در این کتاب طعم گیلاس را زیر و رو کرده البته گوشه چشمی هم به دیگر کارهای کیارستمی دارد .... .... نویسنده از تمامی جهات که شامل بازیگری/ فیلمبرداری/ دیالوگها/ فیلمنامه و .... است فیلم را بررسی کرده و با کارهای دیگر فیلمساز مقایسه کرده است شرایط سینمای جهان را در دهه نود گفته و دلایل بردن جایزه کن را توضیح داده همینطور خلاصه ای از سایر نقدها را چه خارجی و چه ایرانی که موافق و مخالف روی فیلم نوشته شده اند توضیح داده و یک نمای کلی از قضیه جشنواره کن و موقعیت کیارستمی و بقیه فیلمها مخصوصن فیلمهای اروپایی به دست خواننده میدهد ... ... در این روزهای قرنطینه کورونا اول فیلم را دیدم و بعد کتاب را خواندم و دوباره صحنه هایی که عقیقی درباره شان نوشته بود را در فیلم مرور کردم یک کلاس تک نفره برای خودم ساختم و کمی فیلم دیدن به سبک منتقدهای با سواد را یاد گرفتم خواندن این کتاب و دیدن همزمان فیلم کیارستمی را توصیه میکنم که جوگیر جشنواره بین الملی و هیاهوی آن نشویم
«طعم گیلاس» بهعنوان نقطهی اتکای فیلمسازی کیارستمی در دههی ۱۹۹۰، نمونهای مناسب برای اتصال ماهیت پرسونای فیلمساز ــ شخصیتی شهرنشین و اتومبیلسوار در حال طیِ طریقی ساختگی در فضایی بدوی برای دستیابی به حقیقت ــ و شخصیتِ سایهی او ــ انسانی عاصی و ناامید در آرزوی رسیدن به آرامش ــ به حساب میآید. تقریباً هیچ فیلمی از او این دو بُعدِ شخصیت کیارستمی را در برابر هم قرار نداده و غریزهی او را از نظارت بر رخدادی بیرونی، به وضعیتی درونی نکشانده است. در پایان، پرسونای فیلمساز ظاهر میشود، شخصیتِ سایهی خود را از گور بیرون میآورد، فیلمبرداری را متوقف میکند و بینندهاش را در حیرتی ابدی نگه میدارد؛ چه این حیرت را تلنگری غافلگیرکننده و خوشایند بدانیم، و چه فریبی مأیوسکننده، در ماهیت رخداد تغییری ایجاد نمیشود. کیارستمی، مانند نمای پایانیِ «زیر درختان زیتون»، یکبار دیگر شخصیتها، فیلم، و سینمایش را از مغاک رهانیده است. او برای ادامهی زندگیِ سینماییاش به چنین پایانی نیاز داشت؛ پایانی که نه قطعی باشد و نه قربانیشدنِ واقعیت سینمایی در پای آن محسوس. او هرگز تا این حد به پایانِ سینمایش نزدیک نبوده است: به «پادسینما». شاید او، برای این تغییر، به نصیحت اندرو مارول، شاعر، عمل کرده است:
«گور جایی است دنج و زیبا اما گمان ندارم کسی در آغوش کشد آنجا کسی را.»