دوسش داشتم. اما اکثر شعرهاش مضامینی تکراری داش. فقط چن تاش بود که ایده اش تازه بود. مثل جایی که می گف: آتش راز دار بود ما به خاکستر اعتماد کردیم؛ نسیمی وزید *** رختخوابش را زیر باران پهن می کند مردی که خواب دریا نمی بیند *** از تفنگ خالی دو نفر می ترسند از قلب شکسته همه *** وقتی نام تو را می شنوم سرم را برمی گردانم رفتگری پاییز را جارو می کند *** هر بار که تو را صدا می زنم دهانم بوی مریم می گیرد *** چوپان دروغ گفت گرگ اما گله را خورد *** آنگاه که انتظارت پایان می یابد نرو؛ وفا از اینجا آغاز می شود