آرمین در سال ۱۳۲۴ در تهران متولد شد، وی دارای مدرک کارشناسی در رشته روانشناسی و همچنین کارشناسی ارشد مشاوره میباشد. زمینههای فعالیت او معلمی، مشاوره، پژوهش، کارهای مطبوعاتی، خبرنگاری، گزارشگری و کارهای هنری از جمله سفالگری و نقاشی است. آرمین عضو هیات مدیره گروه آبی بیکران هنر است و با مجلات زن روز، پگاه، ندا، ادبیات داستانی و پیام زن همکاری دارد. وی در سال ۱۳۶۴ در بخش ادبیات دفاع مقدس تقدیر شد و جایزه خود را از وزیر ارشاد وقت دریافت کرد.
یک رمان اجتماعی سیاسی که شرح زندگانی پرفراز و نشیب دختری به نام گللردر سالهای اقتدار رضاخان و سپس محمدرضا پهلوی می باشد.
در طول داستان بارها با مصائب شخصیت داستان همراه شده و با او همزاد پنداری کردم و اگر خاطرم باشد جایی برای گللر اشک ریختم! با اینکه کتاب را حدودا ده سال پیش خواندم ولی هنوز بخش هایی از کتاب را در خاطر دارم خصوصا این تکیه کلام گللر را که مدام میگفت: "پسر پسر قند عسل"😊
یک رمان در دل یک خانه بزرگ و در زمان پهلوی روایت میشود. شخصیت ها هر کدام مشکلات و چالش های خودشان را دارند که شنیدنی و خواندنی است. . «ای کاش گل سرخ نبود» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/927
رمان #ای_کاش_گل_سرخ_نبود، سرگذشت گللر است. داستان گللر، داستانی است که از دلبرآمده، از ضمیر رنجکشیده ایرانیانی که در صدسال گذشته رنج زندگی را جور دیگری چشیدهاند؛ همراه با هجمه فرهنگی و دینی گستردهای که از دوره رضاخانی بهطورجدی آغاز شد، مبارزه با نمادهای دینی و هر آنچه رنگی از مسلمانی داشت.
داستان از سرای سالمندان شروع میشود؛ خانم نویسنده به سراغ گللر میرود تا داستان زندگی او را بنویسد. گللر روزهای واپسین عمر خود را سپری میکند؛ او دختر یک روحانی مشهدی است که در یک دیدار کوتاه، مهدی پسر همسایه را میبیند و به هم دل میبندند؛ از همان روزی که گللر سینی توت را برای همسایه دیواربهدیوار برد و بهجای خدمتکار همیشگی، مردی جوان، در را به روی او گشود. مرد که لباس نظامی داشت و نگاهی کنجکاو، سینی توت را از او نگرفت، فقط با ظرافت و دقت، گلهای محمدی را از روی توتها برداشت و بو کرد؛ با لبخندی مهربان که زیر سبیلهای بورش پنهان کرده بود! گللر دندانها را روی گوشه چادر فشار داد و با دستی آن را روی صورتش کشید و همانجا سینی از دستش افتاد! مهدی به خواستگاری گللر میرود و او را عقد میکند؛ وقتی پدر میفهمد مهدی مومن و نماز خوان نیست، با وصلت آنها مخالفت میکند؛ ولی گللر که ۷ سال تمام نامههای عاشقانه مهدی را از پشتبام دریافت میکرد، چنان شیفته او شده بود که مخالفتهای پدر و مادر (که تازه از ویژگیهای مهدی آگاه شده بودند) مانع وصال او نشد.
گللر دختر آفتاب و مهتاب ندیده حاج حسن آقا میداند که با رفتنش، پدر به مرگ تدریجی میافتد. میرود و به دستور مهدی موهایش را کوتاه میکند. مطابق با آخرین مد روز و یادآور عنوان تاریخی «گیسبریده»!
رمان به قلم خانم "#منیژه_آرمین" نویسنده و عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت معلم است. داستان آرمین فوقالعاده عاطفی و شاعرانه و در عینحال با ریتمی بسیار سریع، بدون حواشی و زوائد، پیش میرود و مخاطب را با خود میکشاند. آنقدر که خواننده باید ششدانگ حواسش را جمع داستان کند تا از رویدادها جا نماند. شاید به همین دلیل هم برخی از منتقدین داستان را شلوغ ارزیابی کردهاند ولی آرمین میتوانست با آب بستن به داستان و خسته کردن مخاطب ایراد منتقدان را برطرف کند که خوشبختانه چنین نشد. آرمین با اینکه زن است اما جز فصل انتهایی کتاب که مادرانه پایان داستان را جمع میکند و توجیه سورئالیستی برای آن میتراشد، هرگز جنسیت وی توی ذوق مخاطب نمیزند؛ امری که بین قویترین نویسندههای زن نیز نایاب است.
داستان بهپیش میرود و سرگذشت عبرتآموز گللر را روایت میکند. آرمین سرنوشت جنگ بین ارزشها و تجدد و خودباختگی را بهخوبی تصویر میکند. هرچه بهروزهای انتهایی عمر گللر نزدیک میشویم، او بیشتر به ریشههایش بازمیگردد و با یافتن دوباره خود و توبه از کردههایش درحالیکه هنوز مهدی را دوست دارد اما دیگر پیرو او نیست، از ترس از مرگ فاصله میگیرد و به انتظار مرگ مینشیند...
#بریده_ای_از_کتاب
اسبها خستهاند؛ نفس نفس میزنند؛ گویی راهی دراز را پیمودهاند... راهی از اعماق زمان! از کجا؟ از کجا او را اینجا آوردهاند؟! جایی که پر از صدای پیرزنی است که یک هفته آواز او در خانه سالمندان پیچیده است. پنجره های بخار آلود و دیوارهای سرد و خاکستری پر از انعکاس یک ترانه قدیمی ترکی است که با آهنگی غم انگیز زمزمه شده است.
این دستور مهدی بود که با سر برهنه به مهمانی برود؛ -ولی اگر حاج آقام بفهمد، حتماً دق میکند، اگر تا حالا دق نکرده باشد... -حرفهای کلثوم ننه را ول کن، اگر بخواهی دنبالهروی آنها باشی باید سوار کجاوه شوی. گللر جان پدران ما نمیخواهند بپذیرند که دنیا عوضشده! -ولی من خجالت میکشم؛ از فکرش هم به خودم میلرزم. آخر من چطور با سر برهنه بروم جلو نامحرم؟ -چند نفر از زنهای صاحبمنصبان که بیحجاب شوند، بقیه هم ترسشان میریزد و یاد میگیرند. -ولی مهدی... -مهدی که همیشه مهربان بود عصبانی شد. نگاه تندی به او کرد گفت: -مجبورت نمیکنم، اما اگر میخواهی باحجاب بیایی اصلاً نیا، تنها میروم.
گللر به عکس پدرش که غمگین به نظر میرسید، نگاه کرد. قصه را از آن شب برفی که پدری دخترش را نفرین کرده بود شروع کرد. سه جفت چشم، یک جفت سیاه و دو جفت عسلی، به قصهای که آمیزهای از واقعیت و خیال بود، گوش دادند. کمکم چشمهایشان گرم شد و خوابیدند، ولی بقیه قصه همچنان در ذهن گللر و اشرفالسادات ادامه یافت. بچهها، در میان خواب و بیداری و در رویایی که تازه شروع شده بود، صدای در را شنیدند.
قصه زندگی یه زن از اواخر دوران رضاشاه تا بعد از انقلاب سی صفحه اول رو با بی میلی خوندم، به خاطر توصیفهای خسته کننده و اضافی ش، ولی .بعدش خوب شد شخصیت گللر برام قابل درک نبود. با بقیه شخصیتها بیشتر ارتباط برقرار کردم.