Jump to ratings and reviews
Rate this book

سوگ مغان

Rate this book

245 pages

First published January 1, 2010

10 people want to read

About the author

محمدعلی علومی

12 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (20%)
4 stars
1 (6%)
3 stars
9 (60%)
2 stars
1 (6%)
1 star
1 (6%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Mohammad bandezadegan.
113 reviews4 followers
June 22, 2023
دلم خواست که سوار ماشین بروم کرمان و بنشینم و گوش به نوای #ایرج_بسطامی با شعری از #سعدی_شیرازی ، بعد مرموزانه بروم به درون شاهنامه فردوسی ، به درون اسطوره ها و نمادهای اصیل پارسی و ایرانی بر آمده از دل #شاهنامه #فردوسی ، و در ادامه سفرم به #بوف_کور #صادق_هدایت سر بزنم ، مرموزانه و به گونه ای راز آلود برگردم به کافه اما اینبار تصنیف #گلپونه های ایراج بسطامی در حال پخش باشد سفارش چای بدهم و گوش فرا دهم و...!!

********
بخشی از کتاب :
«(خندید)... میترسی ؟ معلوم است که می ترسی، ببین که اصلاً ترسی ندارد. بگویمت که اگر آدم جرآت کند و برود به دلِ ترس، آن وقت ترس از او می ترسد. ولی این جور آدم خیلی کم است، خیلی کم ، ببین ...»
خیلی خیلی دوست داشتم
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️/5
نمیخوام بگم کتاب پیچیده ای هست اما برای مطالعه ش با وجود حجم نسبتاً کم نیاز به طُمأنینه نسبتاً زیادی دارد و ازون دست کتابهایی نیست که زود بخوانیم و تمام کنیم...!
#کتاب_بخوانیم
#سوگ_مغان
#محمد_علی_علومی
#نشر_آموت
Profile Image for Zohre Kamrani.
100 reviews
June 30, 2023
اگر کتاب ده صفحه دیگه ادامه پیدا می کرد قطعا منم مثل دیوانه های کتاب خل میشدم😁، مرز بین کابوس و بیداری بسیار باریک بود، کتاب باید با تمرکز خونده بشه و اگه حتی یک جمله را سرسری بخونی مجبوری برگردی و از اول پارگراف مجدد بخونی تا بفهمی چی شد(البته اگه بفهمی چی شد🤭)...اینکه این کتاب از ذهنِ بیمارِ🤦‍♀️نویسنده میاد یا ذهنِ خلاقش نمیدونم فقط می دونم کتابی پیچیده، با انتهای بازه که مخاطبو به چالش می کشه و با مغزت کشتی میگیره😵‍💫 و نوشتنش کار هرکسی نیست!

داستانِ نویسنده و شاعری اهل کرمان که در بیمارستان روانی بستری هست و کابوس هایی داره و خودش را در شخصیت های مختلف کابوس هاش میبینه. به توصیه دکترش(دکتر کریمی) به شهر کرمان زادگاهش مراجعه می کنه و در نهایت در زلزله بم کشته میشه(شایدم نمیشه...!کسی فهمید به منم بگه😵‍💫)
Profile Image for محمّد.
23 reviews7 followers
July 27, 2011
استفاده از اسطوره‌ها، شاهنامه و داستان‌هایی از این دست در متن کتاب را دوست داشتم. این برگشت به گذشته، این در تاریخ قدم برداشتن را. روایاتی که این روزها کمتر در بین متون نویسندگان دیده می‌شود.
توصیفات نویسنده از شواهدش، کم‎‌نظیر است. چه در موارد خیر، چه در شر. هر دو موقعیت را به خوبی به رشته‌ی تحریر درآورده است.
از طرفی با بعضی تکرارها و تأکیدها، مشکل داشتم. یعنی جملات معترضه‌ای که عیناً در جای‌جای کتاب، دقیقاً با همان کلمات و عبارات تکرار میشدند.
زمان حال، گذشته، وهم و واقعیت جسته گریخته، در داستان وجود دارد و بین آنها جابه‌جا میشویم. هر کدام تا حد ممکن خوب توضیح داده شده‌اند، اما اتفاقی که می‌افتد (به نظر بنده) عدم توانایی در ربط این قسمت‌هاست. در قسمت‌های پایانی کتاب، همه‌ی اتفاقات به یک علت ختم می‌شوند. علتی که شاید نتواند چسب خوبی برای کنار هم چیدن این قطعات پازل باشد.
ایراد دیگری که وجود داشت، مشکل ویراستاری بود. از علائم نگارشی به درستی استفاده نشده بود و در پاره‌ای موارد باعث سردرگمی میشد.
روی هم رفته، روند داستان را دوست داشتم. استفاده از اسطوره و برش تاریخی ایران در دوره‌ی قاجار جالب توجه بود. نوع روایت و نثر کتاب هم گیرا بود.
Profile Image for Farnaz.
124 reviews5 followers
April 16, 2025
رمان سوگ مغان نوشتهٔ محمدعلی علومی است که اولین بار در سال ۱۳۹۸ توسط نشر آموت منتشر شد.
داستان دربارهٔ شخصی به نام«علومی» است. شخصی که در خواب و بیداری دچار وهم و کابوس شده است و دکتر روانکاوش به او توصیه می‌کند که برای رسیدن به آرامش ذهنی و روانی به بم، شهر خاطرات کودکی‌اش سفر کند...
دکتر کریمی دربارهٔ راوی داستان ما می‌گوید: « او اصلا در اسطوره‌ها زندگی می‌کند، چیزهایی می‌بیند که من نمی‌بینم، چیزهایی می‌شنود که من نمی‌شنوم، اسپندار (یا همان راوی) مجذوب است؛ مفتون مهر است. در این دنیای بی‌رحم او حتی به یک تکه سنگ هم مهر می‌ورزد، حتی به مورچه‌ها هم واقعا علاقه دارد، یک نظریات خاصی دارد که ریشه‌شان ایران باستان و حکمت خسروانی است...» ( علومی، ۱۳۸۹: ۳۴).
علومی با نوشتن این رمان به خوانندگان خود یادآور می‌شود که چگونه می‌توان ردپای اساطیر و تاریخ یک قوم را در ناخودآگاه جمعی آن قوم و ادبیاتش یافت.
او با نوشتن رمانی سرشار از نهان متن‌های تاریخی و اسطوره‌ای خواننده را با سیالیت ذهن خودآگاه و ناخودآگاه خویش همراه می‌کند و دنیایی را برای او ترسیم می‌کند که مرز خیال و واقعیت در آن مشخص نیست و شخصیت‌های تاریخی و داستانی مدام جابه‌جا می‌شوند و خواننده را در حقایقی که پذیرفته است، دچار شک و تردید می‌کند و او را وا می‌دارد که صرفاً برای سرگرمی و لذت «ساده یافت» رمان نخواند.
نویسنده در این رمان از داستان‌های شاهنامه مانند رستم و اسفندیار، سوگ سیاوش، شغاد، ضحاک، داستان جنگ اردشیر با هفتواد، قصه‌های عامیانه مانند دختر نارنج و ترنج، بلبل سرگشته و نیز حوادث تاریخی کرمان مانند حمله آغا محمدخان قاجار و ایستادگی رفعت نظام در برابر حاکمان کرمان بهره گرفته است.
در اینجا با توجه به نام رمان و ارتباط آن با سوگ سیاوش به این مهم پرداخته شده است.
در رمان آمده است:
« یک گروه از مردانی بلندبالا و موقر پیدایشان شد. همه‌شان لباس‌هایی بلند و سفید به بر داشتند. همه با لحنی آهنگین و حزن‌آور، گفته‌ای شبیه به نیایشی را تکرار می‌کردند. آخرین نفر، بخوردانی به دست داشت و عطری خوش از آن برمی‌خاست...نگاهم کرد، نگاهش گرم و مهربان بود، حتی به من لبخند هم زد. کمی دورتر از من ایستاد. انگشتری زرین بر لبهٔ سکویی سنگی گذاشت و با اشاره معلوم کرد که انگشتر را به من داده است. باز به راه افتاد، مردان با لحن آهنگین و پر حزن، گفته‌ای را مدام تکرار می‌کردند. حالا می‌دیدم که چشم‌شان از اشک مرطوب است، و یکی گفت: سوگ مغان».

قدیمی‌ترین سند تاریخی که در آن دربارهٔ سوگ سیاوش سخن رفته ، تاریخ بخارا مربوط به قرن سوم هجری است. مؤلف کتاب ذکر کرده که آیین سوگ سیاوش یا یاد سیاوش در این نواحی « گریستن مغان» خوانده می‌شود و قدمت آیین‌های مربوط با سوگ سیاوش به سه هزار سال می‌رسد. نرشخی می‌گوید: « اهل بخارا را بر کشتن سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش و قوالان گریستن مغان گویند و از این تاریخ سه هزار سال است (نرشخی،۱۳۵۱ : ۲۴).

محمدعلی علومی نام‌هایی را برای شخصیت‌های داستان خود انتخاب کرده است که با اساطیر مرتبط هستند.
به عنوان مثال یکی از شخصیت‌های داستان به نام «بیدخت» است که همان آناهیتا ، ایزدبانوی آب‌هاست.
این اسطوره دارای کارکردهای حیوانی اسب، پرنده و مار است که نویسنده با استفاده از دو کارکرد پرنده و مار پیرنگ زیبایی را برای داستان خویش طرح‌ریزی و توصیفات هنرمندانه‌ای را خلق کرده است.

در پایان باید گفت که مضمون اصلی سوگ مغان، جدال تاریکی و روشنایی، اهریمن و اهورا و دیو خشکسالی و ایزدبانوی برکت‌زایی و فعان ملت ایران‌زمین در هزارهٔ تاریخ است.محمدعلی علومی، شغاد را به عنوان نماد تمام بیدادگرانی به کار برده است که کمر به نابودی این سرزمین بسته‌اند و مرگ رستم نه مرگ یک تن که مرگ یک ملت است.
منابع:
- علومی، محمدعلی. ( ۱۳۸۹). سوگ مغان. تهران: آموت.
- نرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر. (۱۳۵۱). تاریخ بخارا، تصحیح و تحشیهٔ مدرس رضوی. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
- زمانی، فاطمه و علی تسلیمی. (۱۳۹۷). « تحلیل پیوند بینامتنیت با روایت پسامدرنی رمان سوگ مغان». متن پژوهی ادبی. س۲۲. ش ۷۸. صص ۷-۳۰.
- غیبی، مژده و الخاص ویسی. ( ۱۳۹۴). « تجلی سه نمود حیوانی آناهیتا در افسانه‌های عامیانه ایرانی». دو فصلنامه علوم ادبی. س ۵. ش ۸. صص ۱۱۷-۱۴۲.
- کزازی، میرجلال‌الدین و منصوره سلامت آهنگری. (۱۴۰۳). « معناپردازی اسطوره‌ها در عرصهٔ رمان‌های فارسی ( با تکیه بر بازیابی هویت ملی) تراژدی- کمدی پارس، سوگ مغان». پژوهش‌های معنا شناختی متون ادبی. د ۲. ش ۴. صص ۶۲-۷۹.
Profile Image for Sanazrahimi.l.
133 reviews2 followers
August 10, 2021
این روزها آنقدر زیاد کتاب های ترجمه شده می خوانیم که طعم کلمات فارسی رو فراموش کرده بودم... قدرت کلمات و احساسات عمیقی که منتقل می کنند، با این کتاب باری دیگر به " کلمه " ایمان آوردم.
خواندن فقط ده صفحه از کتاب کافی بود تا دنیایی از ناشناخته ها در برابرم قد علم کنه و مرا به درون خودش ببلعه، جهانی که در آن مرزی بین خیال و واقعیت، خیر و شر وجود ندارد...جملاتی که چنان پشت سر هم و با فشار احساسات مختلف را بر سرم آوار کرد و چنان اتفاقات عجیب و دردناک و عمییییق رو شاهد بودم که تنها کاری از دستم برآمد چشمانی گشاد شده و نفسی حبس شده بود.
به چنان صراحتی پرده از حقایق برداشت که مو به تنم راست شد و دستم بر صفحات چنگ زد و تلاش کردم که فقططط پس نیفتم....


و در آخر: هیچ نفهمیدم... هیچ... چنان با تمامی این شگفتی های بی انتها افسون شده بودم بسان خوابگردی سرگشته که در تمام طول راه همراه علومی دویدم و ترسیدم و از هوش رفتم که حال حیران تر از ابتدا دیگر حتی نمی دانم که کیستم و کدام جامه را به تن دارم: به شک دست بر پیشانی به دنبال ردی می گردم و یا بازویم را لمس می کنم و کبوتر ها در نظرم بی سر می نمایند و از دیدن دخترکی معصوم دچار کابوس می شوم.....



اولین بار است که این قدر برای دیدن نویسنده ای بی تاب و علاقه مندم: می خواهم از نزدیک ببینمشان و نگاهشان کنم و وقتی واقعی بودنشان را لمس کردم و باور، فقط بپرسم:
خووووبی!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.