این کتاب بهرغم اسمورسمی که پیدا کرده و چاپهای متعددی که شده، به چند دلیل عمده، بیمایه است و سخت عیبناک. مهمترین عیب، نثر ناپخته و ناپیراستۀ نویسنده است که داعیۀ ویراستاری و درستنویسی دارد. این ناپیراستگی را هم بهلحاظ زبانی و هم ازحیث نشانهگذاری میتوان بهوضوح در اثر مشاهده کرد. مؤلف حتی در جاهایی به توصیههای خود درزمینۀ نشانهگذاری و درستنویسی نیز عمل نکرده است. در متن کتاب نمونههایی پرشمار میتوان یافت از سرپیچیهای او از تجویزهای خویش! بهراستی چه عیبی بزرگتر از این است که در درسنامه و منبعی که در درستنویسی و ویرایش بهظاهر دستاول و معتبر شمرده میشود، اینهمه ناویراسته سخن گفته شده باشد؟! دومین اشکال برمیگردد به رفتار ناامانتدارانۀ نویسنده و اینکه اثرش تا حد زیادی (بهجرئت میتوان گفت تا نود درصد) گردآوری سهلگیرانهای است از دیدگاههای دیگر صاحبنظران، بدون ذکر منبع. در بخش ویرایش زبانی، جدا از دستهبندیهای گاه سودمند و غالباً نادقیق، قسمت عمدۀ مطالب برگرفته از آثار معتبر در حوزۀ درستنویسی است و مشخصاً «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی. ایراد سوم این است که ذوالفقاری از غالب نکتهها، بهویژه درزمینۀ نشانهگذاری و درستنویسی، سرسری گذشته و بهخوبی و با ذکر دقیقِ نکتههای لازم، مطالب را نپرورانده است. ازاینرو، بسیاری از مطلبها بهواقع تلف شده و دستوپاشکسته و ناکارآمد مطرح شده است. بهسخن دیگر، توضیحات این کتاب در بیشترِ جاها بهقدری سربسته و سهلانگارانه و موجز است که اگر مخاطبْ اصل مطلب را در منابع دیگر و با توضیحات کامل نخوانده باشد، هیچ درنمییابد که علت اینقبیل حکمها چه بوده است و طبعاً با ذهنی پرسؤال و خاطری مشغول، از خواندن این کتاب کناره میگیرد. نمونۀ بارز این اشکال را در گرتهبرداریهایی میتوان سراغ گرفت که در صفحۀ ۱۷۶ و ۱۷۷ با توضیحاتی بهشدت ناقص و ناکافی، صرفاً فهرست شده است. در جایجای کتاب، خطاهایی پرتعداد درزمینۀ املا و حروفچینی دیده میشود. خواننده پس از مواجهه با این اشکالها، در وهلۀ نخست گمان میبرد که شاید خطا، خطای حروفچین بوده است؛ اما اینگونه خطاها در بعضی جاها آنچنان شگفتآور است که ذهن مخاطب به دانش نویسنده در برخی موضوعها شک میکند. ازجملۀ این ایرادها، نوشتههای انگلیسی کتاب است که در پارهای جاها، بهراستی تردیدی بزرگ در انگلیسیدانی نویسنده میافکند. دو نمونه را ذکر میکنم. ذوالفقاری در صفحۀ ۱۷۹ ضمن توضیح تعدادی از گرتهبرداریهای نابجا، مثالی میآورد: «این ذهن ما است که همهچیز را میآفریند.» و مدعی میشود که «این» در این جمله ترجمۀ حرف تعریف «the» انگلیسی است. این در حالی است که هرکس اندکی انگلیسی خوانده باشد یا دستکم سری به مدخل «این... است که...» در «غلط ننویسیم» نجفی زده باشد، بهآسانی درمییابد که «این» در چنین جملههایی ترجمۀ گرتهبردارانه و نادرستی است از «it» یا «this» و بههیچوجه نمیتوان آن را ترجمۀ «the» دانست. در عربی صفت و موصوف ازنظر جنس (مذکربودن یا مؤنثبودن) و ازنظر شمار (مفردبودن یا مثنابودن یا جمعبودن) با یکدیگر مطابقت میکند؛ اما رعایتکردن این دو قاعده در زبان فارسی، بهگفتۀ بسیاری از بزرگان و صاحبنظران، نادرست است. نمونهای دیگر از بیدقتی در توضیح مطالب این کتاب، آنجا است که نویسنده مثالهایی برای «مطابقت صفت و موصوف ازنظر مذکر و مؤنث» ذکر میکند: «دایگان مهچهرگان، زن شاعره، دو برادران، چهل دختران» (۱۷۹) و ازاینمیان، فقط یک مثال مصداقِ «مطابقت صفت و موصوف ازنظر مذکرومؤنثبودن» است («زن شاعره») و بقیه مصداقهایی است از «مطابقت صفت و موصوف ازنظر شمار». افزون بر ایرادهایی که گفته شد، این کتاب درخصوص ویرایش زبانی، اشکال دیگری دارد. ایراد نظرگیر دیگر این است که شمار زیادی از نمونههایی که تحت عنوان «غلط» در این کتاب از آنها یاد شده، ساختگی و جعلی است. بهبیان گویاتر، نویسنده در بسیاری جاها برای قاعدههایی که درزمینۀ درست و غلط وضع کرده، مثال ساخته و این ضعفی است آشکارا بزرگ. اگر نویسنده همچنانکه دربارۀ قاعدهها بهروشنی تحت تأثیر کتاب درخشان «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی بوده، دراینزمینه نیز آن اثر را سرمشق خود قرار میداد، از آوردن جملههای ساختگی بهعنوان شاهدمثال غلطهایی که مطرح میکند، پرهیز میکرد. یکی از نمونههای ایندست جملههای جعلی در صفحۀ ۱۸۴ است: «اگر عابر ساکنی را در خیابان مشاهده کنیم، وظیفۀ انسانی ما حکم میکند مراقب او باشیم.» این جمله نمونهای است که نویسنده برای «تعابیر متناقض و متضاد» آورده است. فارغ از اینکه آیا اصلاً معنایی از آن («عابرِ ساکن») میتوان برداشت کرد یا نه، پرسشی اساسی دراینباب میتوان بهمیان آورد: بهراستی چند نفر از اهل زبان این جمله را طبیعی قلمداد میکنند یا در زندگی روزمرۀشان چنین ساخت و کاربردی را شنیدهاند؟ اگر نویسنده این مثال را از خود جعل نکرده، چرا از منبع آن نامی نبرده تا مستند و واقعی دربارۀ غلطهای زبانی داوری کند؟! از عیبهای کتاب بیش از این سخن نمیگویم؛ هرچند آنچه گفتم، فقط گوشهای از ایرادها بود و اگر فرصتی دست داد، نقدی مفصل بر این اثر خواهم نوشت. بههرحال، انصاف حکم میکند پس از اینهمه عیبجویی، حسن کتاب نیز گفته شود. بهباور من، پیوستهای پایانی کتاب، بهویژه بخش پرمحتوایی که به معرفی منابع معتبر در حوزۀ ویرایش میپردازد، بسیار گرانبها است. همچنین در این قسمت پایانی، نویسنده بهیاری چند فرهنگ معتبر، فهرستی از برابرنهادهای فارسی تهیه کرده که میتوان بهجای واژههای بیگانه نشاند. این فهرست در نوشتن، بسیار یاریگر کسانی است که مایلاند واژههای فارسی و خوشساخت در نوشتۀشان بهکار برند.
این کتاب خودش اشکالاتی دارد. یکی از اشکالات بحث کاما است. البته در مورد کاما آشفتگی وجود دارد و دلیلش را هم مربوط به خط میدانند. پیشنهاد داریوش آشوری، یعنی استفاده از کسره، مسألهی کاما را حل میکند ولی تا وقتی که استفاده از کسره همهگیر نشود احتمالاً بحث کاما هم حل نمیشود. اما در بخش ویرایش زبانی هم اشکال عجیبی دیدم که، در کنار اشکال مربوط به کاما، باعث شد اعتماد من به این کتاب کاملاً سلب شود.
اشکال این بود: در صفحهی 234 میگوید «برخی جمعهای مکسر عربی هم همیشه با فعل مفرد به کار میروند؛ مثل اخلاق، عواقب، روابط...» سپس مثالی میآورد: «او به عواقب کارهای خود نمیاندیشد.» این مثال غلط است. چون «عواقب» نهاد جمله نیست و مفرد و جمع بودن فعل ربطی به آن ندارد. مثلاً میشود جمله را به این صورت نوشت: «ایشان به عواقب کارهای خود نمیاندیشیدند.»
اما اتفاق بدتر این است که دو صفحه جلوتر، هنگام بیان یک مثال، آن حکم کلی را کاملاً برعکس میکند. ابتدا مثالی میآورد: «هیچ یک از بچهها حاضر نشد دوباره امتحان بدهد و البته عواقب این کار خود را پذیرفتند.» سپس در توضیح این مثال میگوید: «فعل جملهی دوم جمع است و درست به کار رفته است؛ زیرا فعل، همراه جمع مکسر، جمع به کار میرود.»
آموزنده است امّا خُنَک است. راهنمای ویراستاری است امّا خود ایرادهای ناویراستهی توذوقزن دارد. ساختارمند امّا شلوغ است. تمرین دارد امّا اکثراً بدون پاسخ.
با این که کتاب نستبا جامعی در مورد درست نویسی و ویراستاری است اما دیدن غلط های نگارشی و رعایت نکردن اصولی که خود نگارنده بیان کرده اند مرا نسبت به آن دل سرد کرد.