رویکرد تازه به درک حضور دیگری، و طرح مسائل انسانی و گرایش به ارزشهای جمعی و فردی انسانی، یک نواندیشی تفکیک ناپذیر از شعر معاصر بوده است. از زمان نیما، این گرایش با اهمیت و ابعاد شایسته خود مطرح بودهاست. شعر ما به رغم بعضی گرفتاریهای تناقضآمیز و بازدارندههای آسیب رسانندهاش، توانسته است طرحی گویا از «درک حضور دیگری» ارائه کند که در عرصههای دیگر از فعالیتهای ذهنی، شاید کمتر به آن دست یافته باشیم.
انسان در شعر معاصر تحلیلی است از این رویکرد انسان گرایانه امروز در مقابل آفاق انسان دوستانه فرهنگ کهن. در این کتاب محمد مختاری از راه بررسی اندیشه و شعر چند تن از شاعران برجسته معاصر به طرح مبانی نظری سنت و نو و پیشزمینهٔ تاریخی فرهنگ معاصر و نیز حضور و سلطه سنت در عملکرد شعر نو پرداخته است.
محمد مختاری در روز ۱ اردیبهشت سال ۱۳۲۱ به دنیا آمد و در ۱۲ آذر ۱۳۷۷ خورشیدی در ماجرای قتلهای زنجیرهای ترور شد. وی از شاعران، نویسندگان، مترجمان و منتقدان معاصر ایران بود. وی چندین سال در بنیاد شاهنامه فعالیت داشت. از اعضای کانون نویسندگان ایران و همچنین عضو هیأت دبیران آن بود. او در پاییز ۱۳۷۷ ترور شد. ترور او، محمدجعفر پوینده، داریوش فروهر و پروانه اسکندری به قتلهای زنجیرهای معروف شد و مقامات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در بیانیهای اعتراف کردند که این قتلها به دست عوامل این وزارتخانه صورت گرفتهاست. مختاری آثاری در بررسی آثار شاعران معاصر از جمله نیما یوشیج و منوچهر آتشی دارد. از مختاری دو فرزند به نامهای سیاوش و سهراب به جا مانده است که حاصل ازدواج وی با مریم حسینزاده است
زندهیاد محمد مختاری، در این اثر آزاده، به بررسی نگاه چهار شاعر معاصر ایران، به مسالهی انسان و توانایی درک حضور دیگری پرداخته است. جانمایهی این کتاب، پرداختن به سیر تحول اندیشه روشنفکران معاصر، در سالهای حوالی مرداد سی و دو و کودتا علیه دولت مصدق و شکست جریان آزادیخواهی در ایران است. سال مرگ مرتضی کیوان و سالی که لبخند بر لبها جراحی میشود. شکستی که معنای وجودی انسان و جهان را در دید شاعرانی چون شاملو و اخوان به کلی دگرگون میکند. اخوان، "در حیاط کوچک پاییز در زندان" را میسراید و شاملو از "در این جا چار زندان است" سخن میگوید.
انسان در شعر معاصر، به گمان من نه یک پژوهش و واکاوی فلسفی در ادبیات معاصر ایران، بلکه مانیفستی برای رهایی و آزادیطلبی است. نویسنده، نگاه انکاری دیکتاتور به انسان و مردمش را به سخره میگیرد و در نقش یک جان آگاه، از مردم سرزمینش برای برونرفت از شرایط ضد انسانی، طلب یاری میکند. این استمداد، با تحریر صفحاتی در باب شعر فروغ و بیان چشمانداز مهرطلبانه و عاشقانه او مطرح میشود. نویسنده، این صفحات را با این سطور آغاز میکند:
"شعر و عشق، پیوسته شاهد هم بودهاند، و معنای حضور آدمی، و شاعرانی که عاشقانهتر زیستهاند، حضور فراگیرتری از آدمی را دریافتهاند، و رابطهی بیواسطهتری را میان انسانها نوید دادهاند."
اما عشق و شاعرانگی، همان مفاهیمی هستند که دیکتاتورها از آن بیبهرهاند. در حالی که شاملو از عشق به عنوان هوایی تازه یاد میکند و ابتهاج همهی بهانه و معنای زندگی را از عشق میداد، دیکتاتورها چیزی جز واژهی دشمنی و واژهی انکار نمیشناسند.
زندهیاد مختاری، کتاب خود را با بیان شعری از فروغ به پایان میبرد. در سودای یافتن نجات دهنده، شعر "کسی میآید" از فروغ را بیان میکند و میگوید نام این نجاتدهنده را باید از آینه پرسید. سپس، با ذکر ابیاتی، مردم سرزمینش را در برابر یک پرسش اخلاقی و اجتماعی قرار میدهد:
"و مردمِ محلهی کُشتارگاه که خاکِ باغچههاشان هم خونیست و آبِ حوضهاشان هم خونیست و تختِ کفشهاشان هم خونیست چرا کاری نمیکنند؟ چرا کاری نمیکنند؟"
کتاب، اثری استادانه و شاعرانه و زیباست. خوانش آن را در نیمهی آذرماه آغاز کردم و در نیمهی خردادماه به پایانش رسانیدم. و بدون تردید، زیباترین اثر فارسیای است که در این سالیان خواندهام.
کتاب انسان در شعر معاصر به قلم محمد مختاری نگاهی جامعه شناسانه از منظر انسان به شعرهای نیما ، شاملو ،اخوان و فروغ فرخزاد انداخته ....و خب به نظرم خیلی خوب و دقیق بود ..( مخصوصا قسمت فروغ اگرچه کمتر از بقیه نقد شده بود )... ..........
برگرفته از مطلبی با عنوان «محمد مختاری؛ فرزانه فروتن» منتشر شده در گاهنامهای در دانشگاه شیراز به تاریخ بهمن ۱۳۹۵:
برجستهترین فرزندان هر عصر بارزترین ویژگیهای عصر خود را دارند. آنان در انتزاع از سیستمِ اجتماعی خود نمیزیند. آنان زادهی تناقضات فرهنگیاند و دستیابی به تعارضات و تناقضاتِ آنها از قدرِ آنها که نمیکاهد هیچ، به شناختِ ما از خودمان نیز میافزاید. نباید از شناختِ خود و آنانی که دوستشان داریم هراسی به دل داشته باشیم و یا بنا بر مصلحتهایی مدام به تاخیرش بیندازیم. شاعرِ برجسته خود با همهی صلابتش گفته بود «طوفان، کودکان ناهمگون می زاید.» و کارِ مختاری عموما و خاصه در این کتاب در واقع کنار زدن گردوغبار و دود است. کنار زدنِ طوفان. برای بررسی آن چه ناهمگون است. آن چه ناموزون است. آن چه عارضه است. آن چه بازدارنده است.
انسان در شعر معاصر چنان که از نامش بر میآید کاوشی ست در چند و چونِ شعرِ نیما، شاملو، اخوان و فروغ فرخزاد برای کشف و تبیینِ چگونگیِ رویکردشان در برابرِ انسان.
مختاری رویکرد انسان گرایانه ی امروز را با آفاق انسان دوستی کهن خلط نمیکند؛ آن ها را در مقابل هم قرار میدهد. با دستمایه قرار دادنِ برجستهترین شاعران معاصر به تسلطِ سنت در عملکرد و «ساختِ استبدادیِ ذهن» میپردازد. که چیزی ست فراتر از ادعا و انساندوستی و خیرخواهی. و چه بسا دیدهایم آزادیخواهانی را که کاربستشان استبدادی بوده است. او همچنین ضمنِ انتقاداتِ فراوان به ناپختگی و ناهماهنگی اندیشگیِ اندیشمندان ما به ذهنِ اندیشمندِ فروغ فرخزاد نقب میزند که در هیچ چارچوبِ بیرونی و نظام مندی نمیگنجد و ذکرِ این را جدای از حسن و قبح میپندارد. مهم ترین فصلِ کتاب و خواندنی ترینش بدون تردید فصلِ پایانیاش است. به راستی چه کسی شایسته تر از فروغ فرخزاد برای ایده ..آلی که مختاری میطلبد. ایدهآلی که طرحی ست گویا از سعی به درکِ دیگری. به رغمِ گرفتاریها و بازدارندهها.
مختاری ابتدای از همه به خودِ مساله درک حضور دیگری پرداخته است. به مراحلی که از نوزایی تا روشنگری طی شده است تا به عدالت اجتماعی و در نهایت رابطه بیواسطه رسیده است. او به شرحِ مساله اصلی کتاب میپردازد تا ذهنِ خواننده را آشنا کند به آن چه تاکید نویسنده بر آن است در تحلیل هایش بر نیما، شاملو، اخوان و فرخزاد. «پس برای این که چنین رابطه گیری مستقیمی پدیدار شود، از یک سو باید بازدارنده ها و فاصله های درونی و بیرونی را کشف و افشا کرد، و با آنها به مبارزه پرداخت، و از سوی دیگر باید افقهای رابطه ی بیواسطه را کشف و تصویر کرد، و شکل آرمانی آن را نشان داد، و پیشنهاد کرد.» و از آن جا که چنین درکی «یک گرایش تجربی برای فرد» و «یک گرایش تاریخی برای جامعه» میباشد و از راه مبارزه مستمر تاریخی و فرهنگی پدید میآید؛ بس دشوار و بطئی صورت میگیرد، نه قابل تقلید است و نه توصیه کارآمد است. نه می توان از آفاق انسان دوستی کهن انتظارش را داشت و نه باید با این همانی به خلط مبحث بیفتیم. «آنچه مهم است یکی نینگاشتنِ آن ها، و تسری ندادن دریافتها و ارزشهای کهن به امروز، یا جا به جا نگرفتن ارزشهای امروز و دیروز است.«
عدم توجه به زمینه و منشا ظاهرگرایی و سادهانگاریِ مفرط منجر به خلطِ مباحث متنوعی در مسائل عملا لاینحل فرهنگی شده است. مختاری به آشکارسازی این سری مسائل میپردازد و سعی میکند ایده ی خودش را در تک تکِ عناصرِ موردِ بحث گسترش دهد. پاره ای از این موارد به شرح زیر است:
_ نگرش بی واسطه او به انسان هیچ ربطی به انسان دوستی کهن ندارد.
_رابطه ی بیواسطه با طبیعت قرابتی با بازگشت به دوران بدونِ موانع اجتماعی و بدوی گرایی ندارد. رابطه انسانی نه با انسانی دیگر و نه با طبیعت یکسویه نیست. «در حالی که رابطه ی یک سویه یا منفعل با طبیعت، نه انسانی کردن طبیعت، بلکه تابع طبیعت شدن است.» و انسان بارور به گونه فعال با جهان همبسته است.
_ در جایی دیگر به سرفصلِ «نابرابری» که میرسد انگشت به آن چه برابری پنداشتهاند عدهای در دستگاه نظری تاریخِ ما میگذارد و به صراحت می نویسد « این گونه اعتقاد به برابری عملا تعارفی بیش نبوده است.» چه که اساسا مربوط به منشا پیدایش و آفرینش بوده و چیزی جدای از نظام سلسه مراتبی نبوده و در واقع « تنها تصوری از برابری در ارزش زیستی و مجرد انسان است...» و نه مسلما در تحقق ارزش اجتماعی او.
_ اگر تشابهی دیده میشود میان دانش معاصر و عمقیابیهای تجریدی و عرفانی کهن نباید از یاد برد که از یک جنس نیستند. این یک از سر فرو رفتن در ذات هستی پدید آمده است. آن یک از سر فاصله گیری از همین هستی.
حرف آخر
همیشه فکر میکنم محمد مختاری با این همه سلامتِ فکری و سنجیدگیاش چگونه از میانِ آن همه تلاطم سر برآورده که خود هم یکی از قربانیان اش گردید. آن که در پی درکِ دیگری بود با خشمِ دیگری طرف شد. آن که در پی رابطهای بیواسطه بود خونش تلف شد. محمدِ مختاری نمونهای ست برای سرمشق گرفتن. آن که باید راهش را پی گرفت. بهترین ستایش از او ادامه دادن سنجیدگی و صلابتِ فکری اش است. مساله این نیست که هر آنچه او پی اش را در این سلسله مقالات افکنده به تمامی درست است و غیر از این نیست. مساله صداقت فکریِ اوست. کاوشی از سرِ کوششی بی غرض. خواستِ صمیمانهی او برای گسترشِ ادراک است که احترام برانگیز است. محمد مختاری «نمونه ای است از کار شدید و سخت برای کسب زلال صداقت در اندیشه،» و «استواری و استحکام در فرهنگ برای پرهیز از لفاظی پوچ و انتزاعی.«
کتاب دربردارنده ی مطالعات گستردهی مولف است. مولفی که از یک طرف خوانده است و به درستی خوانده و از طرف دیگر سنجیده است و به صداقت اندیشیده است. انسان در شعر معاصر به رغم ظاهر کتابی دربارهی شاملو و اخوان و فروغ و نیما نیست. کتابی دربارهی شعر هم نیست. کتابی ست دربارهی همهی آدمهای عصرِ حاضر. عصر تلاطم. عصر بدگمانی. تا از احساس رابطه به ضرورتِ رابطه پی ببریم. به ادراکِ آن بیندیشیم. تا شاهدی صادق از حضور آدمی باشیم. و با عشق حضور فراگیر تری را در یابیم و نویدِ رابطه ی بیواسطهتری باشیم. با خود. با دیگری. با طبیعت.
"هنر و ادبیات، عرصه های اصلی و شایسه جذب انسان، و برقراری رابطه بی واسطه میان انسان با انسان است." بررسی جایگاه انسان و مقام "دیگری" در شعر چهار شاعر معاصر: نیما، شاملو، اخوان ثالث و فروغ. بررسی سیر تکامل و تحول این شعرا در سال هایی که اثر خلق کردند. تحلیل نگاه آن ها به مفاهیمی چون آزادی، عشق و زندگی. دیدگاه نیما به طبیعت و انسان، که طبیعت را درون انسان می بیند و انسان را درون طبیعت.
سال بد، سال باد، سال اشک، سال شک. سال روزهای دراز و اسقامت های کم. سال اشک پوری، سال خون مرتضا.
تاثیر دوره سال های سی بر شاعرانی چون شاملو و اخوان. سال هایی که ارزشها از ارزش افتاد. دنیا سیاه شد. زندگی دستخوش بازی های بازیگران، و دست های ناپیدا و بیگانه و بیگانه پرست و خائن و هزار صفت و موصوف ناباب دیگر. تاثیر این شکست بر شاعران، بر شاملو، بر اخوان. یکی شکست، یکی برید، یکی تلخ شد. یکی تاریک شد. یکی به نفرین گرایید، یکی به نفرت. یکی به قضا، یکی به قدر. و سرانجام روحیه شکست بر باورها سایه افگند"
نگاه استادانه محمد مختاری به شاعران بسیار دقیق و ماهرانه بود و برای من که شیفته این چهار شاعر هستم، زاویه دید بازتری به من داد تا نگاهم به شعر تنها از جنبه ادبی و احساسی نباشد و درک بهتری از دردهای عمیق و دغدغه های اجتماعی شاعرها داشته باشم و ابیات در عمق جانم بنشینه. اگر قرار بر پیشنهاد باشد، بی شک پیشنهاد میکنم خواندن این کتاب را به هر کسی که شعر و ادبیات دوست دارد و برایش ارزش قائل است. فارغ از این که کتاب در مورد چهار شاعر بزرگ بود، خواندن اثر محمد مختاری لطف بزرگی بود.