[اتاقی در بیمارستان. ک دراز کشیده بر تخت بیمارستان. ف روی صندلیلی نشسته نزدیکش. دکتر ایکس با تختهشاسی در دست ایستاده.] دکتر ایکس: خبر خوب داریم و خبر بد. ک: اول خبر بد. دکتر ایکس: داری میمیری. ک: خبر خوبه چیه؟ دکتر ایکس: برای مریضی تو درمانی پیدا میشه. ک: کی؟ دکتر ایکس: ده سال دیگه. ک: من چهقدر دووم میآرم؟ دکتر ایکس: شیش ماه. ک: پس خبر خوبه ربطی به من نداره. [دکتر ایکس میرود. ف میآید روی تخت.] ف: بیا جا عوض کنیم. […] [دکتر ایکس پیدا میشود.] دکتر ایکس: خبر خوب داریم و خبر بد. ف: لطفاً اول خبر خوب. ک: فرق ما همینجاست دیگه. دکتر ایکس: خبر خوب اینکه _ ببخشید. اشتباه کردم. خبر خوبی در کار نیست. ف: خبر بد چیه؟ دکتر ایکس: خبر بد همینه. [دکتر ایکس میرود. ک و ف به همدیگر نگاه میکنند.] ~ کافکا در بستر، نینا ببر، بهرنگ رجبی، انتشارات نیلا
نمایشنامه بسیار کوتاه که به ایده ی نگاه شخصیتی مانند فرانتس کافکا به مرگ و مریضیست ... کافکا در زندگی واقعی همیشه با مریضی روحی دست و پنجه نرم میکرده و شاید ایده این نمایش هم از همین باشد ...