یک تراژدی عجیب و دیوانه وار... وضعیت انسان هایی که برای درمان دردشون و آروم کردن خودشون از هیچ خشونتی دریغ نمیکنن... کمی منو به یاد کارهای مک دونا انداخت... خشونت بی پرده و اصالت خشونت ایده ی اصلی نمایشه...
بوی خون و دود میداد. بوی چرک و فضله خرگوش... اما خواندنی بود. خواندنی و به شدت تکاندهنده. چیزی که در این متن برایم بیش از هر چیز جالب توجه بود، غیر از بلوغ استادمحمد در پرداخت شخصیتهای قهوهخانهای و قرار دادنشان در چنین موقعیتی زیرمتن دینی قصهٔ برادرها بود.