Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion
رومی Rumi
date
newest »
newest »
امشب ،شب بیست و ششم آذر ماه، سالگرد درگذشت مولاناست که به "شب عرس" مشهور است."شب عرس مولانا" در فرهنگ مردم آناتولى که از بیش از هفت قرن قبل پذیراى این عارف مهاجر شدهاند، به شب رجعت او به سوى معبود و معشوقش اطلاق مىشود و با آیینهایى که از هفت قرن پیش همه ساله به طور مداوم در کنار تربت او برگزار مىشود، همراه است.آیینهاى سالمرگ مولانا نه در قالب آیین عزا که در قالب آیین عروسى همراه با رقص سماع و موسیقى صوفیانه برپا میشود. و بدین سبب نام این شب را "شب عرس" مولانا مىنامند و با همین لفظ و لغت فارسى هم تلفظ مىکنند.
روزنامه سان فرانسیسکو در این باره مینویسد: اگر میخواهید با محبوبترین شاعر روز آمریکا آشنا شوید بایستی یک هواپیما سوار شوید و به قونیه بروید، جایی که آرامگاه یا مزار جلالالدین محمد بلخی معروف به رومی قرار دارد ... یكی از جلوه های بینظیر مراسم مولانا مراسم سماع است كه در نوع خود طرفداران زیادی دارد. به گونهای كه بحث توریسم عرفانی را جایگزینی برای دیگر گونههای توریسم در این منطقه كرده است. مراسم معنوی رقص سماع عشق معنوی انسان و برگشت بنده به حق و رسیدن انسان به ملكوت را متبلور میكند. رقاص سماع در سر یك كلاه (به نشانه سنگ قبر) و بر تن یك عبا (به نشانه كفن) دارد كه با در آوردن خرقه حقیقت واقعی (باطن) جلوه میكند. موقع رقصیدن، با دستانی باز، دست راست به مانند اینكه دعا میكند برای به دست آوردن كرم الهی باز میشود و چشمان با نگاه كردن به دست چپ كه رو به پایین است، لطفی كه از حق گرفته است را با مردم تقسیم میكند.
به اعتقاد مردم قونیه كه هر ساله این رقص را به مدت یك هفته در هفته منتهی به مرگ مولوی برگزار میكنند، رقاص رقص سماع از راست به چپ چرخیده و با 72 دور چرخش به 72 ملت دنیا تمام آفریدهها سلام و با مهر و عشق و عطوفت آغوش باز میكند. مردم قونیه میگویند: براساس اعتقادات ما انسان برای دوست داشتن و مورد مهر قرار گرفتن آفریده شده است؛ حضرت مولوی گفت كه تمام عشقها پلی است به عشق الهی. قونیه یكی از وسیعترین شهرهای تركیه است.
مركز آن شهر قونیه در شمال آناطولی در 37 درجه و 52 دقیقه عرض شمالی و 33 درجه و 31 دقیقه طول شرقی به ارتفاع 1027 متر از سطح دریا قرار گرفته است . به علت واقع شدن آن بر سر راهی كه از سراسر آناطولی را قطع میكند، از دیر زمان اهمیت خود را حفظ كرده است. قونیه را دار المعرفه ، دار الارشاد و دار الموحدین میخواندند.
در زمان سلطنت سلطان علاء الدین كیقباد اول قونیه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده است. در این عهد سلطان العلما بهاءالدین ، مولانا جلال الدین رومی؛ سید برهان الدین محقق ترمذی ، اوحدالدین كرمانی، شمس الدین تبریزی؛ شیخ محیی الدین بن عرب، شیخ سعد الدین جندی؛ شیخ سراج الدین قیصری، فخرالدین عراقی، شیخ شهاب الدین سهروردی شیخ سعد الدین حموی؛ شیخ بغوی ؛ شیخ نجم الدین رازی از كسانی بودند ه از اطراف و اكناف كشورها و شهر های اسلامی؛ برخی از آنان بارها ؛ رنج سفر به قونیه را تحمل كرده بودند. پس از آنكه قونیه به دست آل عثمان افتاد حكومت آن اكثرا به شاهزادگان عثمانی واگذار شد. ابتدا جم سلطان، پس از وی عبدالله پسر بزرگ بایزید پس از مرگ وی شهنشاه و پس از فوت وی شاهزاده محمد، امارت قونیه را عهده دار بودند
source:
http://www.torkiye.com/index/farhang_...
به اعتقاد مردم قونیه كه هر ساله این رقص را به مدت یك هفته در هفته منتهی به مرگ مولوی برگزار میكنند، رقاص رقص سماع از راست به چپ چرخیده و با 72 دور چرخش به 72 ملت دنیا تمام آفریدهها سلام و با مهر و عشق و عطوفت آغوش باز میكند. مردم قونیه میگویند: براساس اعتقادات ما انسان برای دوست داشتن و مورد مهر قرار گرفتن آفریده شده است؛ حضرت مولوی گفت كه تمام عشقها پلی است به عشق الهی. قونیه یكی از وسیعترین شهرهای تركیه است.
مركز آن شهر قونیه در شمال آناطولی در 37 درجه و 52 دقیقه عرض شمالی و 33 درجه و 31 دقیقه طول شرقی به ارتفاع 1027 متر از سطح دریا قرار گرفته است . به علت واقع شدن آن بر سر راهی كه از سراسر آناطولی را قطع میكند، از دیر زمان اهمیت خود را حفظ كرده است. قونیه را دار المعرفه ، دار الارشاد و دار الموحدین میخواندند.
در زمان سلطنت سلطان علاء الدین كیقباد اول قونیه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده است. در این عهد سلطان العلما بهاءالدین ، مولانا جلال الدین رومی؛ سید برهان الدین محقق ترمذی ، اوحدالدین كرمانی، شمس الدین تبریزی؛ شیخ محیی الدین بن عرب، شیخ سعد الدین جندی؛ شیخ سراج الدین قیصری، فخرالدین عراقی، شیخ شهاب الدین سهروردی شیخ سعد الدین حموی؛ شیخ بغوی ؛ شیخ نجم الدین رازی از كسانی بودند ه از اطراف و اكناف كشورها و شهر های اسلامی؛ برخی از آنان بارها ؛ رنج سفر به قونیه را تحمل كرده بودند. پس از آنكه قونیه به دست آل عثمان افتاد حكومت آن اكثرا به شاهزادگان عثمانی واگذار شد. ابتدا جم سلطان، پس از وی عبدالله پسر بزرگ بایزید پس از مرگ وی شهنشاه و پس از فوت وی شاهزاده محمد، امارت قونیه را عهده دار بودند
source:
http://www.torkiye.com/index/farhang_...
مولانا ، بنیانگذار الهیات خندان - ترجمه : رحیم نجفی برزگر
مویرز: درست است، به حیرت و جذبه بازگردیم. مولانا میگوید: «من و تو، او و ما در باغ عاشقان یگانهایم، جدایی نداریم» منظور چیست؟
بارکز: در یک مرتبه و مقامی از سلوک، تفرد از بین میرود. کل میماند و بس. جزء در جزئیت خویش معنایی دارد و در نسبتش با کل معنایی دیگر مییابد. این هم گفتنی نیست، یافتنی است. مولانا میگوید گوش دیگری برای شنیدن این سخنان لازم است.
اصول اسرار عرفانی فاش نمیشده است. کلمه"Mysticism" از کلمهMystes" " «عارف» گرفته شده است"Mystes" . افرادی عضو فرقهای رازورانه در یونان باستان بودهاند. آنها به بستن دهان و سکوت معتقد بودهاند"Mystes" . کسانی بودهاند که اسرار را هویدا نمیکردهاند.
مویرز: اما چیزهایی است که بیقراریهای عارفانه تاب حفظشان را ندارد و سرریز میکند.
بارکز: آواز و گفتوگو. به نظر من مولانا تمامی امکان گفتوگو از این امور را برای همیشه نشان داده است. گفتوگوی عارفانه شمس و مولانا نمونه کاملی از به حرف در آمدن آن اسرار است.
مویرز: هنگام گفتوگو و حلاجی جذبه و حیرت عارفانه، این خطر وجود دارد که به بیراهه بیافتیم، بهتر است سکوت کنیم و خود تجربه کنیم.
بارکز: بله، اما آدمی کنجکاو است. با نگاه روزمره نمیتوان معنای اشعار مولانا را دید و دریافت. با آن لایه عمیقتر وجود خود میتوانیم به آن معانی سرشار نقب بزنیم. حکایت ما، حکایت ماهیان کوچکی است که در گودال حقیری شنا میکنند و از ماهی دریا که تصادفاً به گودالشان افتاده است حال دریا را جویا میشوند. او چگونه میتواند دریا را به آنها بفهماند؟ باید در دریا افتاد تا حال آن را دریافت. امیدوارم از خلال این اشعار بتوانیم جرعهای از آن دریا را بچشیم.
source:
http://www.porsojoo.com/fa/book/print...
مویرز: درست است، به حیرت و جذبه بازگردیم. مولانا میگوید: «من و تو، او و ما در باغ عاشقان یگانهایم، جدایی نداریم» منظور چیست؟
بارکز: در یک مرتبه و مقامی از سلوک، تفرد از بین میرود. کل میماند و بس. جزء در جزئیت خویش معنایی دارد و در نسبتش با کل معنایی دیگر مییابد. این هم گفتنی نیست، یافتنی است. مولانا میگوید گوش دیگری برای شنیدن این سخنان لازم است.
اصول اسرار عرفانی فاش نمیشده است. کلمه"Mysticism" از کلمهMystes" " «عارف» گرفته شده است"Mystes" . افرادی عضو فرقهای رازورانه در یونان باستان بودهاند. آنها به بستن دهان و سکوت معتقد بودهاند"Mystes" . کسانی بودهاند که اسرار را هویدا نمیکردهاند.
مویرز: اما چیزهایی است که بیقراریهای عارفانه تاب حفظشان را ندارد و سرریز میکند.
بارکز: آواز و گفتوگو. به نظر من مولانا تمامی امکان گفتوگو از این امور را برای همیشه نشان داده است. گفتوگوی عارفانه شمس و مولانا نمونه کاملی از به حرف در آمدن آن اسرار است.
مویرز: هنگام گفتوگو و حلاجی جذبه و حیرت عارفانه، این خطر وجود دارد که به بیراهه بیافتیم، بهتر است سکوت کنیم و خود تجربه کنیم.
بارکز: بله، اما آدمی کنجکاو است. با نگاه روزمره نمیتوان معنای اشعار مولانا را دید و دریافت. با آن لایه عمیقتر وجود خود میتوانیم به آن معانی سرشار نقب بزنیم. حکایت ما، حکایت ماهیان کوچکی است که در گودال حقیری شنا میکنند و از ماهی دریا که تصادفاً به گودالشان افتاده است حال دریا را جویا میشوند. او چگونه میتواند دریا را به آنها بفهماند؟ باید در دریا افتاد تا حال آن را دریافت. امیدوارم از خلال این اشعار بتوانیم جرعهای از آن دریا را بچشیم.
source:
http://www.porsojoo.com/fa/book/print...
قمار عاشقانه
در واقع شمس تبریزی به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد؛ قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود نداشت. شمس به او گفت که تنها نصیب و پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید بردن در آن نیست ، شرکت کنی؛ اگر این دلیری را داری همین پاداش تو است. مولوی هم اجابت کرد
سروشدر این کتاب، دکتر سروش، به این باور است که شمس مولانا را به یک "قمار" بدون برد و باخت دعوت کرد.
آقای سروش می نویسد:"در واقع شمس تبریزی به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد؛ قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود نداشت. شمس به او گفت تنها نصیب و پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید بردن در آن نیست ، شرکت کنی؛ اگر این دلیری را داری همین پاداش توست. مولوی هم اجابت کرد و این همان خطرپذیری است که در حافظ نمی بینیم. مولوی صریحاً به ما می گوید که عشق لاابالی است؛ یعنی بی مبالات است؛ پروای هیچ چیز را ندارد؛ عاقبت اندیش نیست؛ حساب سود و زیان نمی کند؛ در باغ سبز نشان نمی دهد و از عاشق "پاکبازی " می خواهد؛ یعنی از او می خواهد که برای ورود به قماری آماده باشد که همه چیز را در آن پاک می بازد. پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی . عشق ، همه عاشق را می خواهد نه بخشی از او را."
لاابالی عشق باشد نی خردعقل آن جوید کز آن سودی برد
ترک تاز و تن گداز و بی حیادر بلا چون سنگ زیر آسیا
source:
http://fazlymones.blogspot.com/2007/1...
در واقع شمس تبریزی به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد؛ قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود نداشت. شمس به او گفت که تنها نصیب و پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید بردن در آن نیست ، شرکت کنی؛ اگر این دلیری را داری همین پاداش تو است. مولوی هم اجابت کرد
سروشدر این کتاب، دکتر سروش، به این باور است که شمس مولانا را به یک "قمار" بدون برد و باخت دعوت کرد.
آقای سروش می نویسد:"در واقع شمس تبریزی به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد؛ قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود نداشت. شمس به او گفت تنها نصیب و پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید بردن در آن نیست ، شرکت کنی؛ اگر این دلیری را داری همین پاداش توست. مولوی هم اجابت کرد و این همان خطرپذیری است که در حافظ نمی بینیم. مولوی صریحاً به ما می گوید که عشق لاابالی است؛ یعنی بی مبالات است؛ پروای هیچ چیز را ندارد؛ عاقبت اندیش نیست؛ حساب سود و زیان نمی کند؛ در باغ سبز نشان نمی دهد و از عاشق "پاکبازی " می خواهد؛ یعنی از او می خواهد که برای ورود به قماری آماده باشد که همه چیز را در آن پاک می بازد. پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی . عشق ، همه عاشق را می خواهد نه بخشی از او را."
لاابالی عشق باشد نی خردعقل آن جوید کز آن سودی برد
ترک تاز و تن گداز و بی حیادر بلا چون سنگ زیر آسیا
source:
http://fazlymones.blogspot.com/2007/1...
هدیه عشق
پیش از دیدار باشمس، مولانا، صاحب نام و اقتدار و جاه و منزلت است؛ شمس می آید و همه این ها را از او می گیرد .
مولانا این ستاندن را به "زنده شدن" تعبیر می کند و می گوید "پیش از آن من مرده بودم."
دکتر سروش در نهایت چنین نتیجه می گیرد:"شمس وقتی که با مولوی برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی رو به رو شده که دهانه آن بسته است؛ با عقابی رو به رو گردیده که رشته های تعلقات بردست و پای او است. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود؛ اما، البته، به جای این که بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد، همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالا ترین سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید و در این میان چیزی را فرو نگذاشت."
آثار جاودان
مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد
دکتر سروش :شمس از مولوی خانواده، مطالعه کتاب، شغل اجتماعی، تدریس و حتا پاره ای از قیود مذهبی را جدا کرد و او را به صورت یک "انسان برهنه" رها نمود. مسلماً شخصیت فوق العاده نافذ شمس توانست چنین تاثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.
رابطه دو سویه
آیا تاثیر شمس بر مولانا، صرفاً تاثیری یک سویه بوده است؟ و در این میان مولانا هیچ نقشی نداشته ؟
هرچند مولوی شناسان و مولوی پژوهان تاثیر شگرف شمس را بر مولانا انکار نمی کنند، ولی این رابطه را "دو سویه" می دانند .
رفیع جنید، شاعر ونویسنده، مولانا را "فردی به منزل رسیده" می داند و در تایید این موضوع به گفتار شمس تبریزی در مورد مولانا استناد می کند.
آقای جنید می گوید :"مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد . شمس نیز در مقالاتش می گوید "خنک آنکه مولانا را یافت! من کیم؟ باری یافتم؛ خنک من!" و در جای دیگر می گوید "ولله که من در شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست؛ به تاویل ، که من از شناخت او قاصرم؛ مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مولانا را بهترک از این در یابید که بعداً خیره نباشید."
باروت و چخماق
آیا این باروت بود که چخماق را به انفجار وا داشت و یا چخماق بود که باروت را منفجر کرد؟ به هر حال اگر شمس با یک مرد عادی روبرو می شد، هرگز از او مولانا بیرون نمی آمد و اگر مولانا عظمت شمس را در نمی یافت نمی توانست از وجود شمس استفاده کند؛ همانطوری که خیلی ها با شمس روبرو شدند، ولی شمس را آدم برتری نیافتند
دکتر سبحانیهمچنین شمس می گوید :"از خدا خواستم تا از مستوران و ابدال خویش کسی را به من نشان دهد و از من پرسیده شد، اگر او را نشان دهیم چه در ازای آن می دهی؟ و شمس می گوید:"جان"؛ و آنگاه راه قونیه را نشانش می دهند."
به عقیده رفیع جنید، رابطه شمس ومولانا، رابطه شیخ و مرید نیست؛ رابطه استاد و شاگرد نیست؛ بلکه رابطه دو عاشق و دو معشوق است .
باروت و چخماق
دکتر توفیق سبحانی، ازادبیات شناسان ایرانی، نیز به این باور است که شمس و مولانا رابطه ای چون "باروت و چقماق" داشته اند.
او می گوید :"آیا این باروت بود که چخماق را به انفجار وا داشت و یا چحماق بود که باروت را منفجر کرد؟ به هر حال اگر شمس با یک مرد عادی روبرو می شد، هرگز از او مولانا بیرون نمی آمد و اگر مولانا عظمت شمس را در نمی یافت نمی توانست از وجود شمس استفاده کند؛ همانطوری که خیلی ها با شمس روبرو شدند، ولی شمس را آدم برتری نیافتند."
مولانا زمان زیادی در مصاحبت شمس سپری نمی کند که ناگهان خبر می شود که شمس قونیه را ترک گفته است.
مولانا در فراق شمس به سرایش غزل روی می آورد و بیتابی می کند .
source:
http://fazlymones.blogspot.com/2007/1...
پیش از دیدار باشمس، مولانا، صاحب نام و اقتدار و جاه و منزلت است؛ شمس می آید و همه این ها را از او می گیرد .
مولانا این ستاندن را به "زنده شدن" تعبیر می کند و می گوید "پیش از آن من مرده بودم."
دکتر سروش در نهایت چنین نتیجه می گیرد:"شمس وقتی که با مولوی برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی رو به رو شده که دهانه آن بسته است؛ با عقابی رو به رو گردیده که رشته های تعلقات بردست و پای او است. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود؛ اما، البته، به جای این که بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد، همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالا ترین سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید و در این میان چیزی را فرو نگذاشت."
آثار جاودان
مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد
دکتر سروش :شمس از مولوی خانواده، مطالعه کتاب، شغل اجتماعی، تدریس و حتا پاره ای از قیود مذهبی را جدا کرد و او را به صورت یک "انسان برهنه" رها نمود. مسلماً شخصیت فوق العاده نافذ شمس توانست چنین تاثیر عظیمی در مولوی به جا بگذارد.
رابطه دو سویه
آیا تاثیر شمس بر مولانا، صرفاً تاثیری یک سویه بوده است؟ و در این میان مولانا هیچ نقشی نداشته ؟
هرچند مولوی شناسان و مولوی پژوهان تاثیر شگرف شمس را بر مولانا انکار نمی کنند، ولی این رابطه را "دو سویه" می دانند .
رفیع جنید، شاعر ونویسنده، مولانا را "فردی به منزل رسیده" می داند و در تایید این موضوع به گفتار شمس تبریزی در مورد مولانا استناد می کند.
آقای جنید می گوید :"مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد . شمس نیز در مقالاتش می گوید "خنک آنکه مولانا را یافت! من کیم؟ باری یافتم؛ خنک من!" و در جای دیگر می گوید "ولله که من در شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست؛ به تاویل ، که من از شناخت او قاصرم؛ مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مولانا را بهترک از این در یابید که بعداً خیره نباشید."
باروت و چخماق
آیا این باروت بود که چخماق را به انفجار وا داشت و یا چخماق بود که باروت را منفجر کرد؟ به هر حال اگر شمس با یک مرد عادی روبرو می شد، هرگز از او مولانا بیرون نمی آمد و اگر مولانا عظمت شمس را در نمی یافت نمی توانست از وجود شمس استفاده کند؛ همانطوری که خیلی ها با شمس روبرو شدند، ولی شمس را آدم برتری نیافتند
دکتر سبحانیهمچنین شمس می گوید :"از خدا خواستم تا از مستوران و ابدال خویش کسی را به من نشان دهد و از من پرسیده شد، اگر او را نشان دهیم چه در ازای آن می دهی؟ و شمس می گوید:"جان"؛ و آنگاه راه قونیه را نشانش می دهند."
به عقیده رفیع جنید، رابطه شمس ومولانا، رابطه شیخ و مرید نیست؛ رابطه استاد و شاگرد نیست؛ بلکه رابطه دو عاشق و دو معشوق است .
باروت و چخماق
دکتر توفیق سبحانی، ازادبیات شناسان ایرانی، نیز به این باور است که شمس و مولانا رابطه ای چون "باروت و چقماق" داشته اند.
او می گوید :"آیا این باروت بود که چخماق را به انفجار وا داشت و یا چحماق بود که باروت را منفجر کرد؟ به هر حال اگر شمس با یک مرد عادی روبرو می شد، هرگز از او مولانا بیرون نمی آمد و اگر مولانا عظمت شمس را در نمی یافت نمی توانست از وجود شمس استفاده کند؛ همانطوری که خیلی ها با شمس روبرو شدند، ولی شمس را آدم برتری نیافتند."
مولانا زمان زیادی در مصاحبت شمس سپری نمی کند که ناگهان خبر می شود که شمس قونیه را ترک گفته است.
مولانا در فراق شمس به سرایش غزل روی می آورد و بیتابی می کند .
source:
http://fazlymones.blogspot.com/2007/1...



www.mowlanayear.ir/persian/iran/572.html