داستان كوتاه discussion

21 views

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
براي عزيزي كه ديگه بينمون نيست

:(

بر مزارش ایستادم باد در گوشم زنگ میزد

خاطرات کهنه ام را بر دو چشمم رنگ میزد

در تکاپوی نگاهش قطره گشتم من چکیدم

یاد آن هذیان مسموم طرح یک نیرنگ میزد

.

زجه میزد ناله میشد دل در آن زندان منحوس

بغض می شد پاره می شد قطره های اشک و افسوس

یادم آمد در شبی خاکستری دور

در میان هاله ای از عشق و از شور

بوسه ای دامن کشان از وی ربودم

در میان بازوانش نرم و سنگین من غنودم

چشم در چشم فسون کارش کشیدم

خود چه گویم من چه ها کردم چه دیدم

.

زجه میزد مرغ وحشی خاطراتم باد می برد

زورق اندیشه هایم در خیالش تاب می خورد

کاش میشد همواره باشم در میان بازوانش
...
خدايا اين بغض بي قرار امانم نميدهد



message 2: by Mojgan (new)

Mojgan | 204 comments دیوونه wrote: "براي عزيزي كه ديگه بينمون نيست

:(

بر مزارش ایستادم باد در گوشم زنگ میزد

خاطرات کهنه ام را بر دو چشمم رنگ میزد

در تکاپوی نگاهش قطره گشتم من چکیدم

یاد آن هذیان مسموم طرح یک نیرنگ میز..."


فقط مي تونم بگم كه درك مي كنم....


message 3: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
سم خورد :((



message 4: by Mojgan (new)

Mojgan | 204 comments دیوونه wrote: "سم خورد :((
"


راحت شد....


back to top