داستان كوتاه discussion

51 views
داستان كوتاه > جنس کودک من

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Leila (last edited Jan 15, 2009 04:57AM) (new)

Leila | 92 comments خبر در تمام شهر پیچیده بود.هر کجا که می رفت،در بین همه مردم فقط از اتفاقات اخیر میشنید.از اینکه می دید همه به نوعی در باره ی آنچه در شکم او بود صحبت می کنند ،احساس نا امنی و ترس وجودش را فرا می گرفت.می دانست آنها دروغ نمی گویند،ولی در باره ی او و فرزند به دنیا نیامده اش چنین چیزی صحت نداشت.چطور ممکن بود؟او حرکت کودکش را حس می کرد...اگر در شکم او نیز مثل دیگران تنها آب بود،چرا گاهی ضربان قلب او را از صدای قلب خود نیز واضح تر می شنید؟حتی می دانست که کودکش هم مثل او می ترسد و ناراحت است
باید کاری می کرد.بلند شد.وسایلش را جمع کرد.تعدادی از لباس های صورتی و آبی را نیز که برای فرزندش خیلی سخت در شهر پیدا کرده و خریده بود در ساک گذاشت.همه می گفتند وقتی کودکی زاده نمی شود،فروختن لباس بچه گانه احمقانه است!به خود آمد...زمان زیادی نداشت.آخرین قطار 1 ساعت دیگر حرکت می کرد.باید خود را به ان می رساند.ساک را برداشت.با عجله از خانه خارج شد.با دیدن درشکه شروع به دویدن کرد.زمین می چرخید،چشمانش دیگر یاری نکردند..ساک هنوز در دستش بود
_خانوم...خانوم حالتان خوب است؟
چشمانش را گشود.تصویری محو در مقابلش بود.رنگ صورتی و آبی را تشخیص داد...همه چیز را به یاد آورد..دستش را بر روی شکمش گذاشت ولی
همه جا خیس بود


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
نوشته شما به خودی خود می تواند پی رنگ یک داستان کوتاه و حتی بلند باشد اما چیزی که در اینجا آورده اید چیزی جز یک پی رنگ نیست.

اگر می خواهید موقعیت متوهمانه یک شخص را دستمایه یک داستان قرار بدهید خیلی بیش از اینها نیاز هست تا فضا سازی شود.

موفق باشید.


back to top