داستان كوتاه discussion

40 views

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Josef (new)

Josef | 66 comments خواستم فریاد بزنم دهانم بسته بود تقلا کردم بی فایده بود
خواستم دستانم را تکان دهم انگار زنجیر شده بود حرکت نمیکرد
خواستم با نگاه حالیش کنم اما

پسر بچه بازیگوش دفتر نقاشی اش را بست و رفت


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments جوزف عزیز نوشته خیلی قشنگ و قابل تحسینی بود
ولی جاش تو نوشته های کوتاه بود


message 3: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments من با هر دو جمله محمد موافقم.



message 4: by Josef (new)

Josef | 66 comments ممنونم عزیزان من نه درست حسابی کامپیوتر بلدم نه نوشتن نه تایپ کردن اما تشویق شما دلگرمم کرد
قول میدهم در کنار شما و از شما خیلی چیزها یاد بگیرم باز هم منونم


message 5: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments متن خيلي زيبايي بود

ممنون



MahtaBi KhaNooM | 1782 comments متن زیبا و دوست داشتنی بود جوزف عزیز.من از خوندنش لذت بردم

به گروه ما خوش اومدی.

محمد صالح خان...من هم با شما موافقم





message 7: by Josef (new)

Josef | 66 comments مرسی مهتابی خانوم عزیز و الناز خانوم این گروه در این دنیای درهم برهم اطراف واقعا غنیمت است به نوعی مدینه فاضله قدما موفق باشید


message 8: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
فریادت قبول
تقلایت قبول
!نگاهت نه


back to top