داستان كوتاه discussion

84 views
داستان كوتاه > تولد ناخواسته.....

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Payam (new)

Payam | 17 comments تولد ناخواسته.....

ناخواسته به دنیا اومدم!
اینو بارها و بارها از زبون مامانم ٬ هر وقت که می خواد خودشو تو دعوا کنار بکشه و حرف رو به یه جای دیگه ببره٬ شنیدم.
دقیقا نمی دونم چرا به دنیا اومدم؟ ولی هر بار که از دوستام تو مدرسه پرسیدم٬ گفتن خدا منو تو شیکم مامانم گذاشته. این نه تقصیر منه ٬ نه تقصیر بابا. پس چرا همیشه مامان ٬ بابا رو مقصر می دونه و سر این قضیه جیغ میکشه! بعضی موقع ها خودشو میزنه ٬ یه وقتایی هم منو نیشگون میگیره و محکم تو سرم میزنه و با همون جیغ های ترسناکی که سر بابا میکشه٬ منو می ترسونه.
دیروز وقتی داشتم با لیلا از مدرسه به خونه برمی گشتم٬ یه دفه٬ همین جور الکی٬ الکیه الکی هم نه٬ از لیلا پرسیدم: مامانت دوست داره؟!
یه نگاه مسخره آمیزی کرد و با اینکه دهنش پر کیک شکلاتی بود و دورتا دور لبش قهوه ای شده بود٬ گفت: معلومه خره! همه ی مامانا بچه هاشونو دوس دارن. مگه مامانت٬ دوست نداره؟!
اولش خواستم بگم نه! ولی ترسیدم...... یعنی نترسیدما٬ ولی خواستم دروغ بگم تا یه وقت لیلا تو مدرسه پر نکنه که مامان مهسا٬ مهسا رو دوس نداره.
هرچی فکر می کنم به جایی نمی رسم. مثل موقع هایی که بابا میشینه فکر میکنه و بعدش با این که اغلب یا داره سرشو میخارونه یا زیر چونشو٬ میگه عقلم به جایی نمی رسه!!
بعضی موقع ها احساس میکنم پیشونیم میسوزه ولی وقتی دستمو میزارم روش٬ یخه یخه!
دوستام که میگن مامانا بچه هاشونو دوست دارن. تازه میگن خدا ماهارو تو شیکم اونا گذاشته. پس این وسط بابای من چیکارست؟! چرا مامان این همه باهاش دعوا میکنه؟! جدیدا هم که هی میگه طلاق میخوام.یادمه یه بار زنگ تفریح٬ راضیه داشت درباره ی عموش که زن عموشو طلاق داده٬ حرف میزد. می گفت که خیلی دلش برای نگین(دخترعموش) میسوزه. آخه همش گریه میکنه.یه هفته پیش مامانشه٬ یه هفته پیش باباش.......
لابد منم از چند روز دیگه این طوری میشم. ولی فکر نکنم. چون مامان که منو دوس نداره. بابا رو هم که نمی دونم. تا حالا چیزی نگفته که منو دوس داره یا نه.
فقط یادمه یه بار بعد از این که با مامان دعواش شد٬ کیفشو برداشت. اومد تو اتاقم٬پیشونیمو بوس کرد و لپامو کشید. گفت دختر خوبی باشیا. یه وقت مامانو اذیت نکنی. دوباره بوسم کرد و بعدش از خونه رفت بیرون. تا یه ماه خونه نیومد!!
هنوزم نمی دونم که بابا دوسم داره یا نه. ولی فکر کنم که باید با اون زندگی کنم ولی.........
جلسه هایی که خانوم مدیرمون میزاره تا مامانا بیان مدرسه٬ چی؟ اونو چیکار کنم؟ جای مامانم که نمی تونم بابامو بفرستم. زشته آخه! همه زنن!
پس چی کار کنم! هنوزم نمی دونم که چرا به دنیا اومدم؟ چرا مامانم منو دوس نداره؟
چند بار خواستم بگم که همه ی این بدبختی ها٬ گریه ها٬ دعواها و از همه مهم تر به دنیا اومدن من٬ تقصیر خد.... خداس.... خداست.
ولی ترسیدم. هنوزم می ترسم. آخه مامانی(مامان بزرگم) همیشه میگه: خدا مهربونه! خدا بچه های کوچیک مثه منو دوس داره!
واسه همین می ترسم که بگم خدا مقصره. آخه نمی خوام مثه مامان که الکی بابا رو مقصر میدونه٬ منم خدا رو.......
واقعا نمی دونم. ولی شایدم مقصره. آخه٬ اگه دوسم داشت٬ حتما منو تو شیکم مامانی می ذاشت که دوسم داشته باشه......آره.... حتما این کارو می کرد.....
بعضی موقع ها فکر می کنم فقط این خرس قهوه ای چش مشکیمه٬ که دوسم داره. شبا کنارم می خوابه. موهای نرمشو به صورتم می ماله٬ یه جورایی می خواد نازم کنه!
با این حال بعضی روزا پرتش می کنم به درو دیوار یا وقتی مامان سرم داد میزنه٬ بعدش منم سر اون داد میزنم و دعواش می کنم.
همیشه این طوریه........... من خرسمو دوس دارما ولی وقتی ناراحتم می زنمش. شاید مامانم منو دوس داشته باشه ولی وقتی جیغ میکشه٬ منو دعوا میکنه.
پس حتما خدا هم منو دوس داره ولی وقتی.........!!!!!



message 2: by Emran (new)

Emran | 17 comments موضوعی ای که انتخاب کردید بی نهایت برایم دوست داشتنی بود ولی باید اعتراف کنم یه کوچولو هر از گاهی انگار سخنان یه آدم بزرگتره تا یه بچه .


message 3: by Payam (new)

Payam | 17 comments movafegham,belakhare az daste ye adam bozorg dar mire dire,yejahayio ziadoi falsafio bozorggune kardam.....
mamnoon emram jan!!!


message 4: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments پیام جان، یادمه شش-هفت ماه پیش این داستانت رو خوندم
البته الان هم دوباره خوندمش
ارزشش رو داشت
ولی اگه روی قبلی یه کامنت میزدی همون میومد اول لیست


back to top