داستان كوتاه discussion

25 views

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by banafshe (last edited Jun 11, 2012 04:24AM) (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments در خانه صدا می کند. از جا می پرم.
پریدنم را می بیند. آرام می آید کنارم روی کاناپه می نشیند:
- اینجا خوابیده ای؟
دستش لای موهای عرق کرده ام می گردد .کمی خودم را بالا می کشم .سرم را به کناره ی سینه اش می چسبانم: خواب که نبودم که! فقط چشم هام بسته بود(می خندد) گرسنه ای؟
- نه اگر چیزی نداریم!
- نداریم؟
- داریم؟
سرم را با ذوق تکان می دهم: مطمئنا!
کتش را در می آورد.سرم را از کنار سینه اش می گذارد روی پایش .با موهام بازی می کند .در فکر است.از این پایین دیدنش آن بالا لذت بخش است: خب؟
- از کجا می دونستی میام؟
- نمی دونستم!
- خب؟ آخه ؟ روی کاناپه؟!!
- هرشب اینجا می خوابم!
- هرشب؟
- وقتی بیایی حیف است که نباشم که نبینم ابروهات از خستگی درهم فرورفته حیف است که انگشت هات لای گره موهام نپیچد که بازشان کند.هرشب خوابیدن روی کاناپه به دیدنت می ارزد!
سرش را می آورد پایین می بوسدم.سرش را نگه می دارم. با دستهام. گردنش خسته شده اما نمی توانم بگذارم لبهاش را بکند. نمی توانم بگذارم برود .نمی توانم. گردنش حتما دوری یک ماهه اش را به این خودخواهی من می بخشد. می پیچد.همانطور که لبهاش درگیر لبهام است می چرخد و کنارم روی کاناپه یکوری دراز می کشد دستش می رود زیر پیراهنم ! از هیجان می لرزم.لبهام را جدا می کنم می خندم : گرسنه ای؟
دندانهاش را به هم فشار می دهد با چشم های مست از لابلای دندانهاش می غرد: گرسسسسنه اممممم!



در خانه صدا می کند. از جا می پرم.
پریدنم را می بیند .آرام کنار در چمباتمه می زند .سرش را در میان دستهاش مخفی می کند.نیم خیز می شوم.گیج و پریشان . رو اندازم از روی شانه ام سر می خورد. نگاهش می کنم ناگهانی می زند زیر گریه.
بی خود از خود از کاناپه سرازیر می شوم سمتش .دست و پایم انگار در اختیارم نیست.رو انداز لای پای چپم گیر می کند.پای راستم در تقلای باز کردن گره پیچ می خورد و سرم محکم می خورد روی کفپوش سرد اتاق. از جام کنده می شوم چهاردست و پا کشیده میشم سمتش: چی شده؟ خاک بر سرم! الهی من بمیرم چی شده؟(هق هق مردانه اش دارد خفه ام می کند نفسم بند آمده اگر جیغ نکشم خفه می شوم) چی ی ی ی ی ی شده؟ با توام؟
سرش را از بین دستهاش بیرون می آورد. سرش را بغل می کنم. موهای جو گندمی اش را غرق بوسه می کنم.
- فهمید! رفت خانه ی مادرش!
بدنم شل می شود! زندگی مخفیانه ام لو رفته است.دوستش دارد که اینطور زار می زند . دوستش دارد که رفتنش مهم است. دوستم دارد که آمده پیش من گریه کند . حالا وقت انتخاب است!
تنم می لرزد.بدنم مرتعش است. دندان هام قروچه می کنند . درخانه را باز می کنم:برو دنبالش!
پاهام می لرزند. مات نگاهم می کند:چی بگویم؟
- هرچی!برو دنبالش(دستم دستگیره ی در را فشار می دهد انگار بازوی او باشد)
- تو....تو پس؟
- من؟....من فقط.....فقط.....برو
از جا بلند می شودمی آید سمتم دست می اندازد دور کمرم: تو را می خواهم!
کمرم را عقب می کشم صورتش کشیده می شود سمتم! پس می کشم
- تو را می خواستم که فهمید لعنتی تو را می خواهم...
به دنبالم سرازیر می شود. از در بیرون می زنم . توی راه پله ها می ایستد . به دیوار تکیه می دهم . گیر می افتم . لبهاش داغند. من باید سرد باشم. باید!
از زیر بغلش فرار می کنم .می روم تو در را می بندم و با شتاب و لرزیدن دستهام کلید را از سر جالباسی فرو می کنم توی قفل. تمام تنم می لرزد از این کارم . همه ی تنم به رعشه می افتد : برو....برو دنبالش...برو دیگر هم نیا...برو
روی زمین تنم رها می شود به حال کما می روم از ترس آبروریزی جلوی همسایه ها به امید فردا می رود. صدای دورشدنش در عمق 6 طبقه ی ساختمان توی فضا می پیچد...
زیر لب تکرار می کنم ... برووو....بر...ووو من هم تا فردا رفته ام....


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
داستان از لحاظ روایت و فضا سازی خوب است.

اما لحن روایت دوگانگی غیر قابل تحملی دارد.

در کل داستان خوبی بود.

موفق باشی.


message 3: by [deleted user] (last edited Jun 11, 2012 02:25AM) (new)

مژده جان داستانت حس فوق العاده تلخی رو در من ایجاد کرد.با خودم گفتم کاش قلب مردها سِنسور ظرفیت تکمیل داشت.کاش زنها با عقلشون عاشق می شدن.

در بین دیالوگ ها موضوع داستان رو به خوبی روایت می کنی.این طرز روایت رو خیلی دوست دارم، چون از زیاده گویی جلو گیری می کنه و در عین حال توانایی نویسنده رو در نوشتن داستان نشون میده.البته بین دیالوگ ها هم توضیحات مکملی از زبان راوی یا اول شخص بیان میشه.
توصیف حالات شخصیت ها یا همون زبان بدن هم به خوبی انجام شده بود و مثل این بود که خواننده داره این صحنه ها رو می بینه.
به نظرم همین حد صحنه پردازی برای این داستان کافی بود و صحنه به راحتی در ذهن خواننده تصور میشه.

این جمله ها که بیشتر گزارشی هستند، به نظرم در داستان زائد هست و بدون اونها،خواننده به خوبی متوجه ی قضیه میشه:
زندگی مخفیانه ام لو رفته است.
حالا وقت انتخاب است!

متوجه ی منظور این جمله هم نشدم:
از ترس آبروریزی جلوی همسایه ها به امید فردا می رود
آیا منظورت این بوده که مرد، از ترس آبرو ریزی ،محل رو ترک می کنه ولی با این فکر که فردا دوباره برمیگرده؟
در اینصورت ، با کل داستان هماهنگی نداره.راوی اول شخصه و نمی تونه ذهن شخصیت مقابل رو اون هم از پشت در بخونه.اگر راوی، دانای کل بود ،این جمله قابل قبول بود.

شخصیت ها ی داستان رو از لحاظ ظاهری توصیف نکردی، بهتر بود که این رو تا آخر داستان به صورت یکدست حفظ می کردی و از ترکیب موهای جو گندمی استفاده نمی کردی.

بعضی از جمله ها رو بدون ضرورت در پرانتز قرار دادی که به نظرم این کار در نگارش داستان جالب نیست.
به لحن دیالوگهات بیشتر دقت کن.بعضی جاها ادبی و بعضی جاها محاوره ایی شده.
متوجه ی عنوان داستان نشدم.فکر می کنم نیاز به توضیح داره.

در اخر باید بگم که در عین تلخی،این داستان برام جذاب بود.به نظرم در نوشتنش موفق عمل کردی
منتظرم داستان بعدیت رو بخونم


message 4: by banafshe (last edited Jun 08, 2012 07:07PM) (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments ممنون که خوندید و
حقیقتش جمله ی زندگی مخفیانه ام لو رفته است حالا وقت انتخاب است رو برای این نوشتم که مطمئن بودم سوال پیش میاد که چرا زن مرد رو مال خودش نمی کنه چرا پاسش میده به حریف و من حقیقتش دلم نمی خواست منظورمو بعد از نوشتن داستانم بگم کلا بیشتر دوس دارم مرده فرض بشم بنابراین با این جمله ی مزخرف خواستم از توضیح دادن فرار کنم:)

داشت سر و صدا می شد و مرد قصه اگه می خواست با سر و صدا به زن قصه برسه برای رفتن زنش و از دست دادن بهشت مخفیانه ش گریه نمی کرد پس آروم میره تا فردا بیاد
و زن مرد رو میشناسه که ناگهان راوی دانای کل درباره ی مرد میشه وگرنه به جز شناخت مردش هیچ عبارت دیگه ای درباره ی دانای کل نداره

تاکید موهای جوگندمی هم برای روندن موقعیت مرد و دلیل انتخاب زن برای رفتن بود
مردی با موهای جوگندمی حتما قبل از رسیدن به اون زندگی محکمی داشته که نمی تونه ازش بخواد به این آسونی رهاش کنه!

هر کاری کردم نتونستم اون قسمتایی که محاوره ای بود درست کنم این ضعف منه ولی واقعا نشد!ینی مسخره بود اگر مرد می گف خانه درحالی که همه می گن خونه
و اگر می خواستم محاوره ایش کنم کلا اون عبارت زن که لذتش از لمس موهاش توسط مرد رو نشون میده هم نمی تونست وجود داشته باشه

و در مورد عنوان هم خب
توضیحش نمی دم
سه منهای یک


message 5: by banafshe (last edited Jun 11, 2012 04:26AM) (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments خیلی بدی!
اولا این داستان تحت هیچ قانون نویسندگی نوشته نشده
کاملا دلیه
دوما من خودمو بکشمم نمیتونم بنویسم موهایم
از اون بدتر دستهایش

این یه مدل جدیده
شاید نظیر مدل نیما یوشیج چه میدونم
همه ی قهوه ها که یه مزه تلخ نیستن که هوم؟
بعضیا وحشتناک تلخن ولی باز می کشنت سمت خودشون هوم؟

اون جمله رم سه بار خوندم خب ینی از این پایین اون بالا که می بینیش خیلی حال می ده!
دیدی از اون جمله بدترم هست؟
:)
طرز زمین خوردن اصلاح شد !

در نهایت بالاخره خوشت اومد؟عالی بود؟ یا بدت اومد؟از چیه آخرش اونقد بدت اومد که از کلش بدت اومد؟

یه چی دیگه
اروتیک ینی چی؟


message 6: by پری (new)

پری | 100 comments سلام خوشبختم
داستانی کاملا قابل درک بود، آشفتگی ها و شوریدگی های یک زن عاشق اما همراه با احساس گناه
این حسی بود که به من منتقل شد، درست یا غلط
و البته از داستان خوشم نیومد


message 7: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments سلام پری جان
درست منتقل شد
ممنون
خوشبختم که شما خواندیدش
از چیه داستان خوشتون نیومد؟


message 8: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments محسن صادقیان wrote: "

واسه این که نویسنده شی نی..."


حق با توئه
ادبیات رو باید بدونم همونطور که نیما هم می دونست
اما نمی تونم اونجوری بنویسم
حتی اگه ادبیاتش رو هم بدونم نمی تونم


message 9: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments احساس داستانت کاملا برام قابل درک بود نقد با دوستان بوده من فقط لذت بردم و لمسش کردم ..


message 10: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments Nazanin1987 wrote: "احساس داستانت کاملا برام قابل درک بود نقد با دوستان بوده من فقط لذت بردم و لمسش کردم .."

ممنون
شخصیت همیشه مورد قضاوته
نوشتمش
ولی هنوز خودم از درکش عاجزم


back to top