داستان كوتاه discussion

81 views
نوشته هاي كوتاه > بازی روزگار

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Moein (new)

Moein | 72 comments روزگار دارد تو را ازمن میگیرد
وقت خداحافظیست و دستان تو دستانم را میگیرد
با دیدن نگاه مظلومانه ات بغض گلویم را میگیرد
اما
غرور جلوی گریه ام را میگیرد
ذلم همچنان پیش توست اما پاهایم راه سفر را در پیش میگیرد
سوار اتوبوس که میشوم مسئول بار وسایلم را میگیرد
در ان همهمه ی تنهایی خواب وجودم را فرا میگیرد
و تنها در انجاست که بار دیگر دستان تو دستانم را میگیرد
یک نفر شانه هایم را تکان میدهد ، از خواب میپرم و شاگرد اتوبوس بلیطم را میگیرد
وقتی به دور از همهمه به سرپناه تنهاییم میرسم ، تازه انجاست که دلم میگیرد
و این اخرین چیزیست که امروز میگیرد
اما فردا ، باز رورگار بازیش را از سر میگیرد


message 2: by [deleted user] (new)

معین خوشحالم که نوشته ایی از تو می خونم.
به نظرم این متن ، بازی با فعل (می گیرد) هست که خیلی جالب ازش استفاده کردی،اما روح کافی در نوشته ات دیده نمیشه و بنابراین تاثیر گذاریش رو کمتر می کنه.

در کل نحوه ی نثرت رو دوست داشتم.امیدوارم باز هم ازت بخونم


back to top