داستان كوتاه discussion

87 views
داستان كوتاه > من هم رمانم را چاپ خواهم کرد / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-24 of 24 (24 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Jun 07, 2012 01:20PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
"توضیح: هرگونه شباهت اسمی در این داستان نه تنها اتفاقی نیست بلکه عمدی نیز هست."


متن تایپ شده رمانم را توی کیفم گذاشتم. گوشی تلفن را برای شارژ شدن روی دستگاه اصلی قراردادم. کیف را گذاشتم روی کولم و به سارا خداحافظی گفتم و از در خانه خارج شدم. درست 1 ساعت دیگر در دفتر انتشاراتی هزاران سخن با آقای شهسوار خورشیدی مدیر انتشارات قرار داشتم.
دیشب شهاب الدین ارشدی همه کاره آقای شهسوار خورشیدی مدیر انتشارات هزاران سخن را دیده بودم البته با هزار ضرب و زور و دیدن صد تا آشنا. توی کافه موکای تلخ، توی مجتمع گاندی با هم ملاقات کردیم و در باره رمانی که تازه نوشته بودم صحبت کردیم. آنجا هم دیوانه خانه ای بود برای خودش، می‌گویم دیوانه خانه چون‌که مطمئنم یکی از آن همه آدمی که پشت آن میزها نشسته بودند عقل درست و حسابی نداشت. مدام از چیزهایی حرف می زدند و از چیزهایی تعریف می کردند که نه عکس بود، نه شعر بود و نه داستان و خزعبلاتی بوند که شبیه شعر و داستان و عکس بودند.
شهاب الدین ارشدی که همه کاره آقلای شهسوار خورشیدی مدیر انتشارات هزاران سخن بود، کمی دیرتر از وقتی که با هم وعده کرده بودیم آمد. فکر کنم می خواست با این کارش بگوید که کلاسش چقدر بالاست. من هم چقدر ذوق و شوق داشتم که بالاخره همه کاره مدیر انتشارات هزاران سخن را می بینم و کار انتشار رمانم به سرانجام می رسد.
شهاب الدین از راه رسید و یک قهوه ترک سفارش داد و سیگاری آتش کرد و شروع کرد کلی از استاد اساتید و قبله عالم امکان انتشارات، جناب آقای استاد شهسوار خورشیدی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، آهنگساز، مجسمه ساز، ردیف دان، خوشنویس و روزنامه نگار بزرگ معاصر، مردی سترگ و بلند مرتبه و باقیمانده از نسل بزرگان دوره شکوفایی هنر و ادبیات ایزان زمین تعریف کردن و صاف توی چشمهایم زل زد و گفت: تصدیق می کنید که استاد در حال حاضر بزرگترین و نام آورین هنرمند این روزگار است؟ و من بر و بر نگاهم به لب و دهان آقای همه کاره بود و خودم هم لب و دهانم تماما باز مانده بود و نمی‌دانستم چه باید بگویم و آخرش هم هیچ نگفتم.
در ادامه از میان حرفهایش فقط همین یادم مانده که گفت رمانم را خوانده است و از آن بسیار خوشش آمده است و برایم روزگار خوبی را پیش بینی می کند و ایضا نظر استاد را هم پرسیده و استاد نیز که بذل عنایت فرموده بودند و وقت گرانبهایشان را صرف خواندن رمان کرده بودند نظر داده بودند که برای شروع کارم از خیلی‌ها که قبل‌تر ها شروع کرده بودند و بعدترها سری توی سرها در آورده بودند هم بهتر است و استاد فرموده بودند که بروم تا مرا از نزدیک ببینند و کار چاپ رمانم را تمام کنند.
و من همان دیشب چقدر با دمم محکم گردو شکسته بودم از این همه خوشبختی ای که به سویم رهسپار شده بود که پای پیاده از مجتمع گاندی تا خانه‌ام توی بهار شیراز پای پیاده رفته بودم و فقط غرق در افکار خودم که حالا دیگر رمانم چاپ می شود، رمانی که دو سال تمام وقتم را رویش گذاشته بودم تا به انتها رسیده بود و چند ماهی هم بود که دنبال یک ناشر خوب می گشتم و حالا خدا از آسمان برایم همه چیز را جفت و جور کرده بود. بزرگترین منتقد ادبی کشور می‌خواست بر ابتدای رمانم پیشگفتار بنویسد و خودش هم آن را با تیراژ بالا چاپ کند و حق التحریر خوبی هم قرار بود گیرم بیاید.
شب تا صبح با سارا برای روزهای آینده‌ای که قرار بود معروف‌تر از حالایم بشوم و دست مزد قابل توجهی هم گیرم بیاید، نقشه کشیدیم و شب را با خیال های خوب و خوش به خواب رفتیم.
صبح قبل از اینکه از خانه بخواهم بیرون بیایم عباس زنگ زد، از آلمان بود، از حال و روزم پرسید که گفتمش که بالاخره می‌خواهم تا چند ساعت دیگر بروم با آقای شهسوار خورشیدی جلسه بگذارم و بالاخره رمانم را همین جا چاپ کنم. از صدایش پیدا بود که با شنیدن اسم شهسوار خورشیدی اندکی ناراحت شده است. گفت از تو بعید بود که بخواهی بروی زیر علم این بنده خدا سینه بزنی و گفتمش سینه نزده ام عباس!. با دلخوری گفت که اگر نزدی پس برایت نقشه کشیده اند که بروی سینه بزنی و حتی شاید برایت نقشه هم کشیده‌اند که بلندگویش بشوی و با آن امکانات رسانه‌ای که داری بیشتر از بقیه مجیزش را بگویی.
نمی دانم عباس چه می گفت. اما شنیده بودم که آقای خورشیدی از آن آدم هایی است که برای خودش دار و دسته راه انداخته و هرکس با اوست اگر مایه نوشتن هم نداشته باشد معروف می شود و چقدر آدم های با مایه‌ای که چون مجیزش را نگفته‌اند هیچ آنقدر بی رحمانه در مطبوعات مورد هجمه‌شان قرار داده‌اند که به هیچ جایی نرسیده اند.
عباس گفت: اصغر الهی را که می شناسی؟ گفتم بله عباس جان! رمان سالمرگی او را خیلی دوست دارم و می دانی که چقدر به او احترام می گذارم و عباس گفت: الهی چون مجیز استاد و امثال استاد را نمی گوید اینقدر ناشناخته مانده و می دانی که چقدر قلم خوبی دارد و چقدر با سواد و معلومات است. عباس گفت: تو که حاضر نشدی اولین رمانت را توی کلن چاپ کنی و اصرار داشتی اولین کارت را همان جا توی ایران منتشر کنی چرا باید بروی زیر بلیط این بنده خدا؟
گوشی تلفن را برای شارژ شدن روی دستگاه اصلی قرار دادم. کیف را روی کولم گذاشتم و به سارا خداحافظی گفتم و از در خانه خارج شدم. تا دفتر انتشارات راهی نبود و پیاده راه افتادم اما دیگر پاهایم دوست نداشت به آن سمت برود.
راهم را کج کردم و سر زده خودم را به فرهنگسرا رساندم. آقای تابش اصلا توقع نداشت در آن ساعت مرا آنجا ببیند. خوشحال در حالیکه داشت ماشینش را آن طرف خیابان پارک می کرد برایم دست تکان داد. منتظرش شدم تا از ماشین پیاده شد و آمد اینطرف خیابان و جلو در فرهنگسرا. گفتمش که می خواهم چند ماهی اینجا داستان نویسی تدریس کنم. گفت حتما همکاری می کند تا کارگاههای داستان نویسی‌ام در فرهنگسرا دوباره راه بیافتد.
می خواهم بروم خانه، دست سارا را بگیرم و پیاده برویم تا برسیم به پارک، دو تا بستنی یخی بخریم و بنشینیم تا غروب از روزهای خوب آینده کارگاه داستان نویسی فرهنگسرا حرف بزنیم.

اصفهان
19/3/91

پ.ن: دکتر اصغر الهی خالق رمان سالمرگی جمعه (12 خردادماه) براثر عارضه‌ی قلبی در بیمارستان قلب تهران درگذشت.


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون ونوس.

رنجی عمیق سراسر دنیای ادبیات ما را پر کرده است.
من از مافیا در این نوشته گفتم.
و چقدر بد است که پدر خوانده های این مافیا مثلا منتقد ادبی و شاعر و نویسنده های این سرزمین باشند.
زهی دلتنگی و زهی حسرت.


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
و چه دردهایی پشت این قضیه هست همه جور ابتذال، همه جور.


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments بعضی حرف ها مرا به یاد غم های کهنه می اندازد! نمی دانم این مافیای هنری کی دست از سر هنر این سرزمین برمی دارد. هم دردی می کنم مهدی خان بهروزی


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون اشکان جان.


message 6: by [deleted user] (last edited Jun 08, 2012 09:14AM) (new)

داستان خیلی خیلی تاثیر گذاری بود مهدی.در مورد موضوعش که باید بگم واقعا متاسف شدم.دنیای ادب و ادبیات هم مثل هزاران هزار دنیای دیگه در ایران داره نابود میشه.
ای ایران ،ای مرز پرگهرِ دیروز...

در مورد خود داستان ،باید بگم که به نظر من طرز روایت داستان مثل بقیه ی داستانهات خیلی خوب و روان هست.اگر اسم تو پای داستان نبود باز هم می دونستم که خودت این رو نوشتی.به طور کلی داستان خوب و کاملی بود.تنها این قسمت به نظرم همخوانی با بقیه ی داستان نداشت و ردپای نویستده را به خاطر قضاوت مستقیمی که اشاره شده، کاملا حس می کردم:
می‌گویم دیوانه خانه چون‌که مطمئنم یکی از آن همه آدمی که پشت آن میزها نشسته بودند عقل درست و حسابی نداشت. مدام از چیزهایی حرف می زدند و از چیزهایی تعریف می کردند که نه عکس بود، نه شعر بود و نه داستان و خزعبلاتی بوند که شبیه شعر و داستان و عکس بودند.

خوشحالم که داستانی از تو رو می خونم


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون مریم.

در مورد اون قسمت آخر باید بگویم که نویسنده داستان و نویسنده قصه یک شخصیت دارند و این نه قضاوت که دیدگاهش در مورد کافه نشینی عده ای است که هیچ بویی از ادبیات و هنر نیرده اند و در جمع های شبه روشنفکری کافه ای دور هم جمع می شوند و با قیافه های عجق و وجق و ادا و اصول های غیر قابل باور از چیزهای تعریف و طرفداری می کنند که نه تنها هنر نیست که حتی معلوم نیست چیست.
اگه بخوای می تونم شخصا چند تا از این دیوانه خانه ها را بهت معرفی کنم.


message 8: by [deleted user] (new)

متوجه ی معنی و منظور این چند سطر شدم مهدی.فقط حرفم اینه که به نظرم مستقیم گویی و گزارشی بود.بهتر از من می دونی ، که حتی اگر راوی و نویسنده یک شخصیت داشته باشن،باز هم قضاوت نویسنده نباید به چشم بیاد و راوی باید حرف بزنه ،نه نویسنده

ممنون،ولی تمایلی به دیوانه خانه ندارم
:)


طيبه تيموري | 659 comments ممنون مهدی جان
اینقدر شرایط این روزها ی ادبیات بی ادبیات است، که دوست دارم تنها برای این نوشته ات بگم ممنون


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
قابلی نداشت خانم تیموری عزیز.


message 11: by [deleted user] (new)

چه خوب هست وقتی‌ که نمی‌‌دانیم و چه دردناک هست وقتی‌ که با خبر می‌شویم. ممنون مهدی جان گرچه که تلخ بود دانستنش.



راستی‌ خًز عبلاتی یعنی‌ چه؟؟


message 12: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سپاس رویا جان.


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
در ضمن این نوشته داستان هم هست.


message 14: by [deleted user] (new)

رویا جون خزعبلات به معنی
nonsense
هست


message 15: by [deleted user] (new)

ممنون مریم جونم


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محسن می شه فقط همین یکی رو بگی که چرا ابن داستان نیست/؟
بقیه صحبتهایی که کردین فقط نظر شخصی شماست برادر من
و قابل احترام اما لطف کن و بگو که چرا ایننوشته داستان نیست؟
ممنون محسن جان.
موفق باشی.


message 17: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments گاهی پیش می آید محسن که نمی دانم چه می شود عمق را رها می کنی و به سطح می چسبی. این که مهدی چه قضاوتی از یک ناشر دارد مسئله ای نیست که برایم مهم باشد. من هرگز قضاوت هایم را در راستای قضاوت دیگران انجام نمی دهم اما مسئله محوری ناشری خاص نیست، مافیا است. ‏
فرض کنیم که تو بزرگترین نویسنده یا نقاش حاضر اگر کسی آثار تو را نبیند هنر تو ماندگار خواهد شد؟ هرگز نخواهد شد. ‏
من فکر نمی کنم بحث خوب و بد باشد. گمانی ندارم که هر کسی که در جایی سرمایه گذاری می کند می خواهد تا کارها براساس سلیقه اش پیش رود و از این سرمایه گذاری سود بدست آورد و سرمایه گذاری در هنر هم جدا از این مسئله نیست
ولی همه چیز در ایران سر و ته شده است! در بسیاری دیگر از کشورها خردک شررهای نوآوری را می ربایند و در ایران زبانه های آن را خاموش می کنند
من این نوشته را شبیه نوشته توده ای هایی مانند بزرگ علوی می دانم و بسیار یکطرفه است ولی تلنگر خوبی است که می تواند ما را به اندیشیدن وادارد
کاری که مافیا هنری در ایران می کند اعمال سلیقه نیست، کانالیزه کردن افراطی است. تاثیر این را هم در جامعه می بینیم. مردم کمتر برای هنر هزینه می کنند و هنرمندان فقیر و فقیرتر می شوند همانگونه که هنر در ایران سرمایه مالی از دست می دهد و آفرینش هنری دشوار و دشوار تر می شود و هنرمندان بیشتری در فراموشی و فقر زندگی می کنند و می میرند
این تراژدی رویه جاری هنر در ایران شده است. این را همیشه از خود می پرسم که زمانی که من نه مخاطبان زیادی داشته باشم و نه سرمایه زیادی برای رونق بخشیدن به هنر جز نوشتن چنین نوشته هایی کاری از دستم بی می آید؟


message 18: by پری (new)

پری | 100 comments سلام خیلی خوشبختم
به نظر من نوشته تا اواسط شبیه به خاطره است. اما خاطره
ای جالب و آموزنده برای نویسنده های دیگه.
آخر نوشته به سمت داستان کوتاه متمایل میشه و جمع بندی تکمیلش می کنه اما باز هم با رگه هایی از نوشته های یک دفتر خاطرات.


message 19: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من هم با تو هم نظر هستم که نوشته یک طرفه است. در بالا هم نوشتم. ‏اما مهم تر از نوشته مسئله مافیا هنر است. دیدگاه ایده آل گرایت را تحسین می کنم ولی به باور من این دیدگاه یک فانتزی است. ‏
نخست آنکه هدایت از خانواده بسیار ثروتمندی بود و از توانایی مالی خوبی برخوردار. در ایران معاصر یک نفر را نام ببر که فقیر بوده است و هنرش ماندگار
من که کسی را نمی شناسم. ‏هرچه هم بیشتر به جلو می رویم احتمال بروز چنین چیزی به صفر نزدیکتر می شود. تا زمانی که تو نتوانی هنرت را به دیگران بنمایانی چه چیزی را می خواهی ماندگار کنی؟ تا دیگران امکان خواندن نوشته تو را نداشته باشند از کجا هنر فاخر تو را بشناسند؟
هنر امروزه یک صنعت است چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم. ‏


message 20: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments آیا اینهایی که مثال زدی توانسته بودند نوشته هایشان را به چاپ برسانند؟ پاسخ بله است! ‏
فرهاد پیش از انقلاب در فقر نبود. نمی گویم پول پارو می کرد ولی در فقر هم نبود، اخوان ثالث و شهریار هم! ‏
مخصوصا اخوان که پس از انقلاب با توجه به از بن کنده شدن حزب توده اوضاعش خراب شد. فرهاد تا جایی که می دانم کشش چپی داشت ولی نه آنچنان که پولی از حزب بگیرد. او نوازنده و خواننده خوبی بود و نیازی هم به پول حزب توده نداشت. ‏
به شهریار بسیار کمک مالی می شد. جز کمک های مردمی، کمک های دولتی هم به او می شد. او اهل مال اندوزی نبود. ‏
هیچگاه در بستر فقر تو خودت را نمی توانی مطرح کنی. حتا اگر یک یا دو مورد هم پیدا کنی باز هم جامعیت ندارد
با ابزارهای الکترونیکی چند مخاطب داری؟ به نظرم به این مسئله به شکل هنر آماتور نگاه می کنی. (منظورم از آماتور ابتدایی نیست، هنری است که از آن کسی پول در نمی آورد) ‏کسی که در دانشگاه نقاشی خوانده است، می خواهد تا از درسی خوانده پول درآورد و زندگی کند فیس بوک می خواهد چه کار کند! ‏
اگر کسی نتواند از هنر پول درآورد یا آن را ول می کند می رود دنبال کار دیگری یا باید پول دار است و از جیب می خورد و یا از گشنگی خواهد مرد؛ تعارف هم ندارد
برای همین هم هست که می گویم فانتزی نگاه می کنی


message 21: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments مخالفم در بستر فقر نیست که پیشرفت حاصل می شود در بستر ثروت است. یک کشور و تنها یک کشور پیشرفته فقیر می توانی پیدا کنی؟ حالا از این قاعده کلی دیفرانسیل بگیر تا به جز برسیم. در جز هم همین است
هنر آغشته به پول همیشه پاک نیست ولی پیشرفت خوبی دارد و به باور من پیشرفت آن به ناپاکی آن می ارزد


message 22: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments البته به شرط آنکه دولتی نباشد که آن دیگر هنر نیست، فرمایش است


message 23: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments گزاره را نادرست متوجه شدی. من نگفتم که هر کشور ثروتمندی پیشرفته است، گفتم هر کشور پیشرفته ای ثروتمند است


message 24: by Mehdi (last edited Jun 16, 2012 10:30PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
حکایتی که محسن و اشکان دارند می گویند حکایت بسیار فلسفی!!!!!!! و پیچیده مرغ و تخم مرغ!!!!!! است.
اما این جواب دارد.
هنر در ذات خودش باید متعهد باشد. حالا به کی و چی هم خودش نسبی است و قابل بحث. اما هنر متعهد حالا به هر چیزی بیشتر قابل اندازه گیری است و قابل اعتمادتر و قابل تحمل تر است تا هنری که ولنگار است و هر دفعه به سمتی میل پیدا می کند.
اما ثروت و رفاه ناشی از آن هم مساله قابل توجهی است که هنرمند را ماندگار تر (ماندگار به معنی زنده ماندن و بیشتر کار کردن) می کند البته برای اینکه این دو با هم جمع شوند به چسبی احتیاج است که می تواند ترکیبی از تعهد و اخلاق باشد.
کاملا قبول دارم که هم تعهد و هم اخلاق نسبی است اما قابل باور است اگر نگاه غالب به تعهد و اخلاق را به عنوان چسبی که هنر و ثروت را به هم پیوند می دهد در نظر بگیریم.


back to top