داستان كوتاه discussion

23 views
داستان كوتاه > روز اول کنارم باش

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited Jul 19, 2012 01:20AM) (new)

سرم را به طرف آسمان بلند کردم و دستم را جلوی چشمانم گرفتم.گلوله های تند و تیز باران انگار من را نشانه گرفته بودند و خیال آتش بس هم نداشتند.مقنعه ام به سرم چسبیده بود و پاهایم توی کفش خیس می خورد.نگاهم را به اطراف چرخاندم.ایستگاه اتوبوسی در آنطرف خیابان به چند نفر پناه داده بود.به سمت ایستگاه راه افتادم.نور چراغ ماشین ها ، توی خیابان آب گرفته منعکس می شد.هنوز به وسط خیابان نرسیده بودم که صدای بوق بلندی توی گوشم پیچید.چند قدم به عقب رفتم.پایم به جدول کنار خیابان گیر کرد و زمین خوردم.ماشین مشکی رنگی از جلوی صورتم رد شد و آب کف خیابان بیش از پیش سرتاپایم را خیس کرد.همانطور نشسته دستم را بلند کردم و با وجود بغضی که گلویم را فشار میداد،به طرفش داد بلندی کشیدم.چراغ برق های انتهای خیابان خاموش بود.ماشین سیاه رنگ به آنطرف رفت و در انتهای خیابان گم و گور شد.بلند شدم و سعی کردم گِل های پشت مانتو و روی شلوارم را بتکانم. جایی از بدنم زخمی نشده بود. درد هم نمی کرد.به آنطرف خیابان رفتم.ایستگاه خالی بود.آمدن اتوبوس را ندیده بودم.روی صندلی نشستم و به خیابان نگاه کردم. دیگر هیچ ماشینی رد نمی شد. همه ی مغازه ها بسته بودند و کسی آن اطراف نبود.به ساعتم نگاهی انداختم.آب همه ی امعاء و احشاءِ ساعت را در خود غرق کرده بود.قطرات ریز ، زیر شیشه ی بخار گرفته جمع شده بودند و عقربه های متوقف شده را کج و معوج نشان می دادند.دستمالی از توی کیفم در آوردم و صورتم را پاک کردم.سرم را به پشتی فلزی صندلی تکیه دادم. به جز صدای قطره های باران که به سقف فلزی می خورد، صدایی نمی آمد.کیفم را بغل کردم و چشمانم را بستم.
-:اگه منتظر اتوبوسی طول میکشه تا بیاد.
صدای زیر زنانه ایی را شنیدم.چشمانم را باز کردم و صاف نشستم. زنی روی نیمکت نشسته بود وصورتش در تاریکی کم حجم گوشه ی ایستگاه فرو رفته بود.
-:حسابی خیس شدی. ها؟
با ابروهای درهم به او خیره شدم.خودش را روی صندلی جلو کشید و چهره اش در نور چراغ خیابان نمایان شد.مقنعه اش که کاملا خشک بود،دورتادور قاب مربعی صورتش را محکم گرفته بود.جثه ی کوچکش را مانتوی بلندی پوشانده بود و پاهایش از نیمکت آویزان بود. نگاهش به نظرم آشنا می آمد.
-:ها؟
به خودم آمدم.گفتم: چی؟ آها. آره
به شلوارم نگاه کردم.گِل خشک شده را از پشت ساق هایم تکاندم و گفتم: چه زود خشک شد.
دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: پشت سَرِتم گِلی شده.به پشت سرم دست کشیدم.
گفت:بذار پاکش کنم
دستش را دراز کرد.سرم را خم کردم و کمی خودم را پایین کشیدم.گفت: بدجوری گِلی شده.گفتم: گفتین اتوبوس دیر میاد؟
-:تموم شد..آره، دیر میاد.
سرم را بلند کردم و صاف نشستم :چطور؟ شما می دونید چرا؟
سرش را به جهت مخالف گرداند:من میدونم. خودتم می دونی.
نگاهم را از پشت مقنعه اش گرفتم و به کفشهایم دوختم.پاهایم دیگر آن داخل خیس نمی خورد. زن رویش را به طرفم برگرداند و ادامه داد: وقتایی که یه بچه تو ایستگاهه زود میاد.معطل نمی کنه. می دونی که .. بچه ها زود به یه چیزی عادت می کنن.
سرم را بلند کردم و به خیابان خیره شدم. چراغ برق های خیابان از همانجایی که ماشین سیاه گم شده بود یکی یکی خاموش می شدند. انگار تاریکی به طرف ما می آمد.
گفتم: آمادگیشو ندارم.
از گوشه ی چشم دیدم که کمی خودش را به من نزدیک کرد:می دونم .هیچکس نداره.آروم آروم پیدا می کنی.
داشت با نوک انگشتانش دور تا دور قاب مربعی صورتش را می کاوید.چند تار موی خاکستری را به درون مقنعه اش فشار داد.گفتم: یعنی نمیشه هیچ کاری کرد؟
-:چه کاری مثلا؟
-:جلوشو بگیریم
-:وقتی وقتشه یعنی دیگه وقتشه.
به خلاء سیاه روبرو چشم دوخت و ادامه داد:خوب ... دیگه کم کم همه جا داره تاریک میشه
جواب دادم:ایستگاه که روشنه
-:سوار اتوبوس که بشی،اینجا هم تاریک میشه.
-:اگه سوار نشم چی؟
تنش را به طرفم چرخاند و دستهایم را درون دو دستش گرفت: ببین..یادته کلاس اول که می خواستی بری، روز اول مدرسه.. نمی خواستی بری ولی می دونستی که باید بری؟ دستهایم را از میان دستهایش بیرون کشیدم و به سیاهی روبرو خیره شدم.خیلی ترسیده بودم.معلم کنار نیمکتم ایستاد.نگاهش کردم.کناره های مقنعه اش را در دو طرف صورت مربعی اش به سمت داخل تا زد.قدش کمی بلندتر از من بود.خم شد و توی گوشم زمزمه کرد:مامانت گفت من پشت در کلاس منتظرت می مونم.از معلم نمی ترسیدم. به بغل دستی ام لبخند زدم.مدادم را تراشیدم و سعی کردم شکلهای روی تخته سیاه را توی دفترم بکشم.
گفت:اتوبوس اومد.آماده ایی دیگه؟
دو نقطه ی زردرنگ از میان تاریکی روبرو مستقیم به سمت ایستگاه می آمد. رویم را به طرف او برگرداندم: مادرم چی میشه؟ ..اگه بفهمه...
-: پشت در کلاس منتظرت می مونه.
نور زرد بر روی ایستگاه تابانده شد.بلند شدم،کیفم را برداشتم و به سمت آن رفتم.


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments به نظرم شکل توصیف ها، اوج داستانی را در پاراگراف آخر همراهی نمی کنند و نمی توانند همپای چنین فراز زیبایی بیایند. به باور من تمامی اصول داستان نویسی را رعایت کرده ای ولی زبان خود را نیافته ای و احساسی که به من دست این بود که نویسنده انگار از سر رفع تکلیف توصیف می کند. من یک بار این را به محسن هم گفتم که تفاوت کسی که می نویسد و یک نویسنده خلق ادبی است و اکنون این را هم برای تو می نویسم. ‏
زمانی که کسی اصول اولیه نویسندگی را می آموزد زمان آن می رسد تا زبان خود را نیز پیدا کند. صمد بهرنگی در نهایت سادگی، این زبان را یافته است و محمود دولت آبادی در نهایت پیچیدگی زبانی
به باور من تو نیز در جایگاهی قرار گرفته ای که به جای آفرینش پی در پی و تمرین آنچه همه می دانند که به خوبی آن را می دانی، زبان خود را بیابی و برای یافتن این زبان بنویسی
پیروز باشی


message 3: by [deleted user] (last edited Jun 07, 2012 12:38AM) (new)

اشکان دقیقا موقع نوشتن این داستان ، حرفی که در مورد آفرینش ادبی به محسن زدی رو به یاد داشتم و سعی کردم رعایتش کنم.روی توصیف ها وقت گذاشتم و بارها و بارها نوشتم و خط زدم.اگر فکر می کنی ضعف داره،بدلیل این نبوده
که ساده از روشون گذشتم.ضعفش رو بذار به حساب کم تجربگی. البته پیدا کردن زبان یا تکنیک خاص هم به این راحتی نیست.زمان می بره

خوشحالم که به باور تو تونستم اصول داستان نویسی رو رعایت کنم.گرچه هنوز اول راهم و نیازمند تمرین.
توصیه ت به یادم می مونه
ممنون از وقتی که گذاشتی و نکته ی ظریفی که اشاره کردی


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خوب نبود.
نمی دونم دقیقا چرا ولی خوب نبود. همه چیز غیر قابل باور. همه چیز پر از توصیفاتی که ساخته شده بود و اصلن طبیعی جلوه نمی کرد.
به نظر بیشتر از اینکه حواست به نوشن بوده باشه می خواستی به یه چیزهای دیگه فکر کنی از جمله همون آـفرینش ادبی که در موردش حرف شده بودی.

نمی گم دوست نداشتم، از اینکه وقت می ذاری و می نویسی قابل ستایش هست اما گاهی هم کارا خوب از آب در نمی آد دیگه.
این هم از اون کارهاست.

موفق باشی.


message 5: by [deleted user] (new)

مهدی این داستان رئال نبود و نباید انتظار واقعی بودن از اون داشت.اما غیر قابل باور بودن ،همیشه چیزی بوده که ازش فرار می کردم.حالا تو بهش اشاره می کنی و من باید به این نتیجه برسم که نتونستم ازش فرار کنم.
آفرینش ادبی(که البته به قول اشکان توش موفق نبودم)تنها چیزی نیست که در مدت نوشتن داستان بهش فکر می کردم.هدفم این نبود.

نظرت برام قابل احترامه و باعث میشه بیشتر تلاش کنم.
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی


message 6: by Mehdi (last edited Jun 07, 2012 06:18AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
توجه نکردی. من نگفتم غیر واقعی بلکه گفتم غیر قابل باور. می فهمم داستانت رئال نیست اما همه چیز مصنوعی و غیر قابل باوره.
گفتم که حواست به همه چیز هست الا داستانی که داری خلق می کنی.
یعنی می خوای فرم رو رعایت کنی. شخصیت سازی کنی. آفرینندگی کنی. ادبی باشه. توصیف کنی. فضا سازی کنی.
همه این کارها را می خوای بکنی اما یادت رفته که اول می خواستی داستان بنویسی.
واسه همین کار غیر قابل باور از آب در اومده. همه چی مصنوعیه. حتی فضا، حتی توصیفات و حتی شخصیت ها.
موفق باشی.


message 7: by [deleted user] (new)

ونوس جان خوشحالم که میگی از اولین داستانم بهتر بوده.
دوست دارم گرفتار یه سبک نشم.االبته موضوع این داستان ،این سبک نوشتن رو می طلبید و من حس کردم که باید اینطور بنویسمش.نمی دونم چرا میگی گیج بود؟آیا قسمتی بوده که باعث سردرگم شدن مخاطب بشه؟
پایان داستان رو باید یکنواخت با خود داستان می نوشتم.دنبال فراز و اوج نبودم.و باور کن که از نوشتن هم خسته نشده بودم.اینکه می گی آخر داستان موفق نبوده،کل داستان رو زیر سوال می بره.همه جیز برای انتهای داستان و در جهت اون نوشته شده بود.آخر داستان(در عین حال که اتفاق خاصی در اون نمی افته) تکمیل کننده ی کل داستان هست.که با اشاره ایی که تو کردی ظاهرا موفق نبوده و من باز هم به این نتیجه می رسم که باید بیشتر تلاش کنم.

خیلی ممنون ونوس جان که داستان رو خوندی و نقد کردی


message 8: by [deleted user] (last edited Jun 07, 2012 06:25AM) (new)

دقیقا توجه کردم مهدی.شاید بد نوشتم.متوجه شدم که کلمه ی غیرقابل باور رو به کار بردی.چیزی که همیشه ازش فرار می کردم.
شاید حق با تو باشه در مورد بیش از حد رعایت کردن فرم.بهش فکر می کنم


طيبه تيموري | 659 comments سلام مریم عزیزم
داستانت رو از لحظات اول انتشارش خوندم
همون طور که انتظار داشتم مریمی این داستان رو نوشته که داستان نوشتن رو بلده. من چنین داستان های غیر رئال را خیلی دوست دارم. دلیلش این است که چنین داستان هایی باید خلاقیت داشته باشه و این خلاقیت نکته برجسته چنین داستان هایی است. اما چیزی که اذیتم کرد نوع وصل کردن جریان رئال این داستان که در ابتدا بود به بخش دوم داستانه. به نظرم می تونستی از تشبیهات و لینک های بهتر و موجه تری استفاده کنی
اتوبوس... وسیله ای که آدم را با خودش می برد... زنی که با صدای نازکش می تواند تداعی گر فرشته ها باشد، دقت کن یه زن... از بین رفتن احساس خیسی که مثل یک سیلی حدس خواننده را به یقین بدل می کند...
و مرگ همین قدر نزدیکه
اندازه عبور از خیابان

این مفهوم خیلی جای کار داره

به نظر من خیلی وقت ها اگه به همه مولفه های داستان کوتاه نپردازیم هیچ مشکلی پیش نمیاد
مث سرودن یه شعر کلاسیکه که تنها در صورتی به بهترین شکل در میاد که شاعرش هم راستا با شکل ظاهری به مفهوم بپردازه

مریم خیلی دارم پرگویی می کنم اما راستش من از اون دسته کسایی هستم که به تولید داستان اعتقادی ندارم
داستان هم می تونه مثل شعر آفریده بشه
همه این جمع ها و سایت و خواندن و نوشتن ها، برای بالابردن سطح دانش ماست که در یک لحظه آفرینش دستمان کوتاه نماند

من پیشرفت گام به گامت رو تحسین می کنم و این مسئله غیرقابل اغماضیه اما فراموش نکنیم که دانش نهادینه شده، مثل یک علف بدریخت بین نوشته هامون خودنمایی نمی کنه
مثل چمن خوشرنگی میل نشستن به انسان می ده

پرحرفی ام رو ببخش
موفق باشی عزیزم و ممنونم که در کنار این همه حاشیه و اینهمه فولدر بحث و گفتگو و ... داستانی منتشر کردی
همین بهترین انرژی برای ماست


message 10: by [deleted user] (last edited Jun 08, 2012 03:59AM) (new)

طیبه عزیزم درست میگی.برای نوشتن چنین داستانهایی خلاقیت لازمه.یعنی من داشتم؟
در مورد ربط دادن بخش اول که خیلی کوتاهه، به بخش دوم که بلندتره، شاید حق با تو باشه.من می خواستم قسمت اول و دومی احساس نشه برای خواننده و همه چیز در یک خط مستقیم اتفاق بیفته.مثل یه جریان عادی از زندگی.مثل زندگی روزمره.
زن تداعی گر فرشته ها نیست. یه شخص آشناست که برای تطابق بهتر با اوضاع جدید به کمک راوی اومده.

من برخلاف تو فکر می کنم که داستان رو باید با اصول داستان نویسی خودش نوشت.گرچه دخل و تصرف جایزه،اما حذف جایز نیست.شاید دلیل این باورم ناشی از عدم خلاقیت کافیم باشه.چون می بینم داستان های تو رو که با زبان بسیار زیبایی که فقط متعلق به خودته، چطور با حذف و اضافه ی قواعد می نویسی و خیلی هم خوب این کار رو می کنی.من شاید در این کار چندان موفق نیستم

ولی این رو هم بگم که این داستان رو نساختم تی تی.شاید شاخ و برگ هاش رو هرس کرده باشم،ولی در اصل، خودش از اعماق وجودم بیرون اومد.اینو به جرئت می تونم بگم.

باعث دلگرمیه اگر فکر می کنی پیشرفتی داشتم یا اینکه داستان نوشتن رو بلدم.اما فکر می کنم الان به این نتیجه رسیدم که این مریم،چندان هم داستان نوشتن رو بلد نیست و خیلی بیشتر از این ها باید کار کنه.

ممنون که خوندیم طیبه جان و ممنون از وقتی که برای نقد موشکافانه ی داستان گذاشتی


message 11: by [deleted user] (new)

"زنی‌ با صدای ریز، صورتی‌ با قاب مربع یی‌، و مانتو‌یی‌ بلند" که قرار هست رفتنش را تأیید کند!! من فکر می‌کنم که میتوانستی شخصیتی جذابتر از این پیام آور بسازی که هیجان بیشتری داشته باشد. همینطور مکالمه بین دختر و این زن که به نظر من کمی‌ به سرعت پیش رفته بود که باعث گسیختگی فکر و فرو نشاندن هیجان بود دوباره. اول ‌یک گفتگوی ساده و به ‌یک باره میگوید "آماد گیشو را ندارم".

با توجه به گفتار دوستان و برداشت خودم باید تأیید کنم که اصول داستان نویسی را به خوبی‌ رعایت کرده‌یی‌ که حکایت از تلاش بی‌ وقفه ات در یادگیری و خواندن می‌باشد که بسیار قابل تقدیر هست. اما من فکر می‌کنم اگر فکرت را کمی‌ آزاد بگذاری بدون تلاش بسیار برای رعایت اصول شاید قلمت روانتر شود. من به شخصه طرفدار اصول و تکنیک زیادی در اجرای هنر نمی‌باشم که از روح و احساس می‌کاهد.

باور می‌کنم که میگویی این داستان از اعماق وجودت بیرون آماده، باور می‌کنم که میگویی خسته نبودی وقتی‌ مینوشتی و آن را از خودت نساختی اما باور دارم که خواستی‌ تمام اوصلی را که فرا گرفتی‌ ‌یک جا پیاده کنی‌ که از نظر تکنیکی‌ نوشته بی‌ عیب باشد و همین سدّ راه خلاقیت و افرینش ادبی‌ شده هست.

مثالی میزنم شاید به نظر بی‌ ربط اما بسیار شبیه. داشتم دوستانی که در گرامر و دانش انگلیسی‌ دست کمی‌ از ‌یک استاد ادبیات نداشتند اما همیشه از حتا ‌یک مکالمه ساده در عذاب بوده و رنج می‌بردند. دلیلش فکر زیادی برای اجرای اصول گرامری بود که می‌دانستند اما فراموش کرده بودند که صحبت کردن بیان احساس هست و انتقال فکر که همیشه نیازی به رعایت اصول ندارد.

گرچه می‌دانم دوستان بخصوص اشکان در این مورد خاص با من مخالف هستند اما برای حتا ‌یک بار سعی‌ کن بدون فکر بیش از اندازه بر روی اصول بنویسی‌ و ببینی‌ چه میشود. شما الان آنچه را که باید بدانی می‌دانی پس فقط رها کن احساست را که میاید از اعماق وجودت. در ضمن کدام مریم چندان هم داستان نوشتن را بلد نیست؟ خواهش می‌کنم این جمله را حذف بفرمائید.

سپاسگزارم مریم جان که می‌نویسی


message 12: by [deleted user] (last edited Jun 08, 2012 10:23AM) (new)

رویا جان درسته.خودم هم فکر می کنم که دیالوگ (آمادگیشو ندارم)،کمی به سرعت بیان شده.قصدم این بود که نشون بدم راوی خودش متوجه ی موقعیتش بوده ،فقط نمی خواسته باور کنه.
در مورد شخصیت زن،اول ،چیزی که در نظرم بود با این تفاوت داشت،اما حین نوشتن داستان فکر کردم که به این شکل بنویسمش.ساده ، مثل هزاران آدمی که هر روز می بینیم و ازشون رد می شیم ،بی خبر از اینکه ممکنه با تمام سادگیشون رو زندگیمون یه تاثیر جاودانه گذاشته باشن.


مثالی که آوردی رو درک می کنم و خوشحالم از اینکه میگی باورم داری.

من فقط به اصول دقت کردم و فکر بیش از اندازه ایی برای این کار نذاشتم.گرچه به قول تو احساسم رو تحت تاثیر قرار داده.

حرفات برام خیلی جالب بود و به حسم نزدیک.مثل همیشه
ممنون رویا جان از تو که داستان رو خوندی و نوشتی و همینطور از تشویقت.


message 13: by [deleted user] (last edited Jun 11, 2012 02:23AM) (new)

محسن در مورد بقیه ی چیزها می بخشمت.ولی ننگ؟! این حرفت رو نمی تونم بپذیرم.انتقاد باید در جهت سازندگی باشه نه تخریب.از این حرفت ناراحت شدم

این سومین داستان غیررئالی هست که می نویسم(اسمش رو سورئال نمی ذارم به خاطر بحث هایی که قبلا در قسمت تفسیر داستان شده)

آیا داد یا فریاد بلند یه ترکیب صفت و موصوفی اشتباهه؟...نمی دونم
در مورد بیش از پیش،شاید درست می گی.منظور این بود که قبلا زیر بارون خیس شده و حالا بیشتر از قبل.

مطمئن بودم که تو به طرز نوشتن سطرها خورده می گیری.این دفعه حق داری.
دیالوگ نویسی طور دیگه ایی نوشته می شد؟منظورت رو متوجه نشدم

هرج و مرج سازی در پرداخت فضا و جود نداشته.شاید من نتونستم درست مفهوم رو منتقل کنم.توضیح نمی دم.چون دقیقا این قسمتی که تو به این شدت باش مخالفی و اون رو ننگ! می دونی، نقطه ی عطف داستان هست؛و همه ی این توصیفات کج و کوله و ننگ آور در جهت همین نقطه ی عطف نوشته شده.شاید خواندن این داستانِ به قول تو سورئال،کمی دقت بیشتری می طلبه

خوشحالم که در مورد انتخاب محتوا نظرت مثبت هست
ممنون که وقت گذاشتی و خواندی


message 14: by پری (new)

پری | 100 comments سلام و خوشبختم:)
به نظر من داستان خیلی بدی نبود
رئالیست یا سورئالیست یا هر قالب دیگه رو بذار کنار
برای نوشتن این مدل داستان ها به جای دنبال کردن سبک و اصول داستان نویسی، قبلش باید بری تو قالب اون شخص.
برای من به عنوان مخاطب نا مفهوم بود،البته آخرش یه چیزایی دستم اومد. اما خودت بیشتر باید احساس شخصیت داستانیت رو درک کنی اول، بعد روی ورق پیاده اش کنی
وگر نه برای مخاطب هم گیج کننده میشه


message 15: by [deleted user] (new)

سلام پری عزیز
خوش اومدی
پس ظاهرا داستان برای تو هم گیج کننده بوده.در مورد درک احساس شخصیت داستان، حرفت رو قبول دارم.فکر می کنم این درک رو داشتم.شاید در انتقالش موفق نبودم
ممنون که خوندی


back to top