داستان كوتاه discussion

145 views
داستان كوتاه > دیر به خانه می آیی دختر!دیر

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

Fahimeh-amirhomayon (fahim-amirhomayon) | 20 comments

دودل بود که چترش را باز کند یا نه. میدانست اگر آن را باز کند راه رفتن استوارش به هم خواهد خورد. سرانجام تصمیم گرفت چتر را مانند یک عصا در دستش نگاه دارد و بگذارد قطرات باران اشکهایش را بپوشاند. نمیدانست ماشینهایی که از روبرو میآیند چرا چراغ می زنند؛ که سوار شود یا کنار برود ؛آشنایی بود که سلام می‌کرد یا دشنامی بود که پاسخی نداشت. برای یک تاکسی دست تکان داد و صورتش را از اشکهای آسمان پاک کرد. تاکسی ایستاد. پرسید «کجا؟» و دختر محکم و با آرامش گفت: «مستقیم» سوار شد. دودل بود که بپرسد دربست میبرد یا نه. مسیرش پیاده ده دقیقه بود و با ماشین دو دقیقه. اول پولهای توی کیفش را شمرد. سپس در آینه به صورت راننده نگاه کرد. میانسال بود. پرسید: «تا خیابان حکمت چه قدر میگیرید؟» راننده اندکی فکر کرد و گفت« هزاروپونصد تومن» میدانست چرا راننده این قدر زیاد گفت. چون شب بود و او یک دختر تنها. راننده ها عادت دارند زیاد بگویند تا با آنها چانه بزنی. هیچ وقت اهل این چانه زدنها نبود. گفت « همین جا پیاده میشم.» راننده گفت «به ضرر شماس. شبه. نمیترسی؟» دختر با استوارترین لحنی که می‌توانست پاسخ داد:« خیر» در را محکم پشت سرش بست. راننده با بوقی ممتد از کنارش گذشت و دختر می‌دانست که حالا بلندبلند غر می‌زند و شاید حتی به دختری که این موقع شب بیرون است دشنام هم بدهد. کوچه‌ها تاریک بود. باران برق را قطع کرده‌بود. سرش را بالا گرفت و رو به آسمان با خشم گفت: «تاریکی هم از برکات اشک‌هایت» بعد بلافاصله حالت عادی و استوار به خود گرفت؛ مردی از دور نزدیک می‌شد. مثل همیشه باید در چند ثانیه می‌فهمید که چگونه آدمی است. باید به سمت دیگر خیابان رفت یا از کنارش گذشت. باید راست در چشم‌هایش نگاه کرد یا بی‌تفاوت و گیج وانمود کرد. وقتی مرد رد شد از خود پرسید:« چرا مادرم هیچ‌وقت این چیزها را به من یاد نداد» و خشمگین پاسخ داد: «چون هیچ شبی تنها بیرون نبود که یاد بگیرد.» برای آنکه بیش از این خشمگین نشود درس‌هایی را که از عبورهای شبانه و روزانه‌اش یاد گرفته بود مرور کرد: «اگر کارگر افغانی بود باید بروی آن سوی خیابان تا نجوای زیر لبش را نشنوی؛ اما اگر ایرانی بود نباید آن سو بروی؛ این کار او را گستاخ می‌کند. اگر کارگر نبود باید راست در چشمهایش نگاه کنی. اگر جوان بود و متلک گفت باید بلند دشنام بدهی و اگر میانه‌سال بود و چشم‌های هیز داشت تا چیزی گفت باید به جای شلوغ بدوی و اگر لازم شد جیغ بکشی ...» هزارویک فوت‌وفن یاد گرفته بود و تا امشب اتفاق بدی نیافتاده بود. به خانه نزدیک می‌شد. به خود گفت «حالا باید دست از گریه کردن برداری تا مغازه‌دارهای همسایه همچون هر شب بدانند تو دختر بزرگی هستی که شب‌ها از سر کارت به خانه برمی‌گردی. کلیدت را آماده کن تا لرزش دست‌ها پشت در معطلت نکند.» سنگینی نگاه‌های هر شب آنها را از پشت سرش احساس می‌کرد. کلید را همچون هرشب چرخاند. باز نشد . یادش آمد که این قفل را چپکی گذاشته‌اند. همچون هرشب جهت چرخش کلید را عوض کرد. در را که بست لحظه‌ای ایستاد. پانزده پله فرصت داشت تا صورتش شاد شود و بر لرزش تنش غلبه کند. با خود مرور کرد آنها می‌گویند: «این چه موقع آمدن است! تو نمی‌ترسی این وقت شب تک و تنها در خیابان راه می‌روی؟» و به خود دلداری داد؛ این تنها چیزی است که به‌عنوان یک خانواده با مسئولیت می‌توانند بگویند.
زنگ در آپارتمان را زد و چترش را پشت جاکفشی پنهان کرد تا نپرسند چرا خیس شده. وقتی وارد شد شاد و آرام به سوال تکراری‌شان پاسخ داد: «من مراقبم » و به اتاقش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. دعا کرد که خواهرش در اتاق نباشد. اما او مثل همیشه آنجا بود و درس می‌خواند. وقتی دست‌هایش را می‌شست در آینه‌ی دستشویی به صورت کودکانه یک دختر نوزده ساله نگاه کرد و با لبخندی مهربانانه به کودک گفت« تا وقتی همه خوابیدند صبر کن بعد می‌توانی تا صبح گریه کنی.»
آن شب، مثل شب‌های دیگر، دختر زودتر از همه خوابش برد.



message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments داستان به صورت جریان سیال ذهن و به طرز زیبایی گفته شده
این شخصیت عالی ساخته و پرداخته شده اونقدر که من فکر کنم دقیقا بدون هیچ تغییری شخصیت خود نویسنده باشه
ولی مطمئن نیستم
اگه شخصیت نویسنده باشه که هیچی ولی اگه شخصیت ساخته ِ ذهن نویسنده باشه باید بهتون تبریک بگم که تو شخصیت سازی استادانه عمل کردید.

داستان معما های کوچکی رو ایجاد میکنه که اونو جذاب و زیبا کرده
در مورد اینکه کجای داستان باید زووم کنید و جزئیات رو با دقت بیشتری توصیف کنید موفق نبودید و شاید اصلا به این فکر نکردید و همین باعث شده که داستا یکنواخت بشه
مثلا
دختر محکم و با آرامش گفت: «مستقیم»
یا
وقتی وارد شد شاد و آرام به سوال تکراری‌شان پاسخ داد: «من مراقبم »
این دوقسمت از داستان بود که اولی بی اهمیت و حتی میشد در داستان حذف شه و دومی تقریبا اوج داستان بود
ولی به یک نحو روایت شده

در کل باید بگم داستان بزرگی بود و در یک مسیر کوتاه برگشت به خانه که خیلی ساده و بدون هیچ اتفاقی،
ذهن یه دختر مارو با زیرکی تمام و بصورت خیلی طبیعی در جریان دردای بزرگ اجتماعی، اختلاف سنت و مدرنیته، مسئله زن در جامعه،... قرار بده
به امید داستان بعدی
موفق باشید.


Fahimeh-amirhomayon (fahim-amirhomayon) | 20 comments سپاس گذارم از راهنماییتون درباره نحوه روایت؛ روش کار میکنم.


message 4: by سحر (new)

سحر | 381 comments سلام
کارتون خوب بود
ولی بعضی جملات می تونست کو تاهتر بشه
منم با آقا محمد موافقم
از اینکه به مسئله زنان پرداختی خیلی خوشحالم
چون هیچ کسی به جزء خود زنان نمی تونن در باره مشکلاتشون چیزی بگن


message 5: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments خیلی زیبا بود بعد از چند وقت که دوباره به این سایت یه سری زدم عنوانی که انتخاب کرده بودید منو جذب کرد و واقعا هم زیبا نوشتید طوری که آدم می تونه خودشو جای او شخص بذاره یا در اون صحنه قرار بگیره و با شخصیت داستان پیش بره... صحنه سازی های قوی هم داشت
خیسته نباشید


message 6: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments به نظر من یه خاطره نویسی تمام عیار بود . با این کارت هر دختری رو وادار می کنی به گذشته فکر کنه چون بی اغراق داستان یا خاطره همه دخترهایی رو که دیر به خونه می یان رو نوشتی
مرسی به خاطر قلمت


message 7: by Ahoo (last edited Jan 08, 2009 03:30PM) (new)

Ahoo | 129 comments مرسی، روایت قشنگی بود. از اینکه اسم داستان یک بخشی از اون رو توضیح می داد به جای اینکه تکرار کنه خیلی خوشم اومد
در مورد جزییاتی که آقای محممد گفتند، به نظر من زیبایی داستان در همین هیچ اتفاقی نیافتادن هر شب و بی گره بودنشه. گره واقعی داستان علت گریه دختره که باز هم نمی شه و در واقع به خواننده ارتباطی هم نداره. چون دغدغه دیگه ای هست که اون رو برای لحظاتی کم رنگ می کنه و این داستان داستان همون دغدغه ست
البته به نظر من نثرش جای کار داره تا از یک خاطره نویسی روزانه به یک روایت داستانی تبدیل بشه


Fahimeh-amirhomayon (fahim-amirhomayon) | 20 comments سارای عزیز به نظر من هیچ خاطره ای رو نمی شه نوشت مگر داستانی بنویسی که خاطره همه بشه و هر خیال رخ نداده ای رو می شه نوشت اگه باورپذیر باشه.
دوستان گرامی من آدم ها را جدا از هم نمی بینم؛ نه دردها و مسایلشان را و نه سرنوشتشان را. هیچ مساله ای مساله زنان نیست چون زنان جدا از این جامعه نیستند. این رویکرد نادرستی است. همه ما میدانیم مردان بیشتر گرفتار اعتیاد می شوند اما هیچ کس نمی گوید اعتیاد جزو مسایل مردان است. کودکان، پیران و دیگر اعضای جامعه نیز گرفتار مساله امنیت اجتماعی هستند.اگر نویسنده ای یک زن یا کودک را به عنوان شخصیت اصلی انتخاب میکند میخواهد با بهره گیری از لطافتی آسیب پذیری در تضاد با فضایی ناامن این درد اجتماعی را پررنگ تر بنمایاند. این هنر است که می تواند از پیچیدگی ها بگذرد بیانی ساده را به کار گیرد تضادها را با جلوه ای اغراق آمیز بنمایاند تا سرانجام پیامش را در پس یک داستان بگوید.
سپاس از همگی


message 9: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments داستانتون خوب بود ولی میدونین چرا بیشتر دخترا خوششون میاد؟چون حس می کنن خیلی این شخصیت حق داره البته یه جاهایی حق داره ولی یه جاهایی نه این شخصیت مردهارو داره بیسش از حد بد می بینه باشه مردها بد ولی نه این قدر!یه مثال میزنم مثلا اون راننده گفته 1500 اولا رقم زیادی نبوده واسه یه دربست اونم اون موقع شب دوما با یک رفتار مودبانه و شخصیتی سزاوار یک دختر با شعور می تونست ملایم و با تربیت بگوید می شود 1000 بدم راه کمیه قبلا هم 1000 دادم و اون راننده هم به احتمال زیاد می گفت اشکالی نداره اصلا قابل نداره و... ولی این شخصیت بی ادب سریع عین سگ هار پیاده شده و درم کوبیدهبا لحنی مناسب صحبت کردن که چانه زدن نیست من جای اون راننده بودم ماشینو نگه می داشتم پیاده می شدم و ممکن بود فحش زشتیم بدم ولی حالا تقصیر شمای نویسنده نیست و ما هم نباید شخصیت داستان شمارو محاکمه کنیم که البته متاسفم من مجبور شدم به دلایلی


message 10: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments داستان جالب و زیبایی بود.
من از خوندنش لذت بردم...ولی همون طوری که آقای محمد هم گفت نقطه اوج داستان رو خیلی بی اهمیت و پرت بیان کرده بودی.

خسته نباشید و منتظر نوشته بعدی شما هستم.


message 11: by nei (new)

nei (serenei) | 24 comments جالب بود . و حقیقت بود.



مهدی عناصری  عناصری | 414 comments عالی
اکسلنت


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
زهرا خانم به اندازه کافی در مورد تایپ کردن فارسی در این گروه توضیح داده شده.
اگر مثل جناب مهرداد ناراحت نمی شین و دست به ترک گروه نمی زنید لطفا از این به بعد حتما فارسی تایپ کنید نه فینگلیش.


back to top